سیاوش کسرایی
سیاوش کسرایی
همه جا صحبت اوست
وين غم انگيز که او
زير چشم همه چون اشک درشتي تنهاست
سخت تنها چو اميد
که نمي بيند دل ها را ديگر با خويش
در خيابان و در خانه و در جان تنها
در نوشتن تنها
و در انديشيدن
بعد از آن شب که چراغش را توفان بشکست
همچو ماري که ستون فقراتش را بيل
ماند از راه و دريغ
هر چه با ماندن او از ره ماند
ياد در جانش زهر
مزه در کامش گس
جاده ها درچشمش بن بسته
آسمان سنگي يک پارچه کور
در دلش گر طلب چيزي هست
دست او چيزي ديگر جويد
پاي نافرمانش راهي ديگر پويد
متلاشي در خويش
و پراکنده نگاه همگان جمع در او
گر چو خاکستر پخشي است به راه
گنج آتش در اوست
نان از او آب از اوست
برکت خانه از اوست
همه روشني بال فرو برده در اوست
پيش پا را نتوان ديد جهان تاريک است
اي برادر که از اين کوچه دل تنگ گذر داري تند
به درنگي به بر افروختن کبريتي
مي شناسي او را
از شباهت هايش
از نگاهش که غروب همه عالم در اوست
از لب خونينش
وز انگشتان ملتمسش
که به قاپيدن پروانه يک شعله درنگ آورده است
دست بر دامنت او را مددي بايد کرد
اي برادر به برافروختن کبريتي
سیاوش کسرایی
همه جا صحبت اوست
وين غم انگيز که او
زير چشم همه چون اشک درشتي تنهاست
سخت تنها چو اميد
که نمي بيند دل ها را ديگر با خويش
در خيابان و در خانه و در جان تنها
در نوشتن تنها
و در انديشيدن
بعد از آن شب که چراغش را توفان بشکست
همچو ماري که ستون فقراتش را بيل
ماند از راه و دريغ
هر چه با ماندن او از ره ماند
ياد در جانش زهر
مزه در کامش گس
جاده ها درچشمش بن بسته
آسمان سنگي يک پارچه کور
در دلش گر طلب چيزي هست
دست او چيزي ديگر جويد
پاي نافرمانش راهي ديگر پويد
متلاشي در خويش
و پراکنده نگاه همگان جمع در او
گر چو خاکستر پخشي است به راه
گنج آتش در اوست
نان از او آب از اوست
برکت خانه از اوست
همه روشني بال فرو برده در اوست
پيش پا را نتوان ديد جهان تاريک است
اي برادر که از اين کوچه دل تنگ گذر داري تند
به درنگي به بر افروختن کبريتي
مي شناسي او را
از شباهت هايش
از نگاهش که غروب همه عالم در اوست
از لب خونينش
وز انگشتان ملتمسش
که به قاپيدن پروانه يک شعله درنگ آورده است
دست بر دامنت او را مددي بايد کرد
اي برادر به برافروختن کبريتي