سی روز، سی گفتار

مسروری

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
بیستم: فرصت قدر

بیستم: فرصت قدر

روزی خواهد رسید که...

شب قدر، فرصتی برای مغفرت و عذرخواهی است. از خدای متعال عذرخواهی کنید. حال که خدای متعال به من و شما میدان داده است که به سوی او برگردیم، طلب مغفرت کنیم و از او معذرت بخواهیم؛ این کار را بکنیم، والّا روزی خواهد آمد که خدای متعال به مجرمین بفرماید: «لایؤذن لهم فیعتذرون». خدای نکرده در قیامت به ما اجازه عذرخواهی نخواهند داد. به مجرمین اجازه نمیدهند که زبان به عذرخواهی باز کنند؛ آن‌جا جای عذرخواهی نیست. این‌جا که میدان هست، این‌جا که اجازه هست، این‌جا که عذرخواهی برای شما درجه میآفریند، گناهان را میشوید و شما را پاک و نورانی میکند، از خدای متعال عذرخواهی کنید. این‌جا که فرصت هست، خدا را متوجّه به خودتان و لطف خدا و نگاه محبّت الهی را متوجّه و شامل حال خودتان کنید. «فاذکرونی اذکرکم»؛ مرا به یاد آورید، تا من شما را به یاد آورم.

در همان لحظه‌ای که شما دلتان را متوجّه خدای متعال و خدا را در دل خودتان حاضر میکنید و به یاد خدا میافتید، خدای متعال در همان لحظه، چشم لطف و مهر و عطوفتش متوجّه شماست؛ دست لطف و بذل و بخشش او به سوی شما دراز است. خدا را به یاد خودتان بیندازید، والّا روزی خواهد رسید که خطاب الهی به سمت گناهکاران میآید که «إنّا نسیناکم»؛ ما شما را فراموش کردیم، ما شما را به دست فراموشی سپرده‌ایم، بروید! عرصه قیامت این‌گونه است.

امروز که خدای متعال اجازه داده است که شما به زاری، تضّرع و گریه بپردازید، دست ارادت به سوی او دراز کنید، اظهار محبّت نمایید و اشک صفا و محبّت را از دل گرم خودتان به چشم‌هایتان جاری سازید. این فرصت را مغتنم بشمارید والّا روزی هست که خدای متعال به مجرمین بفرماید: «لاتجأروا الیوم»؛ بروید، زاری و تضّرع نکنید، فایده‌ای ندارد: «إنّکم منّا لاتنصرون». این فرصت، فرصت زندگی و حیات است که برای بازگشت به خدا در اختیار من و شماست و بهترین فرصت‌ها ایامی از سال است که از جمله آن‌ها ماه مبارک رمضان است و در میان ماه مبارک رمضان، شب قدر!

شب قدر هم در میان این سه شب است. طبق روایتی که مرحوم «محدّث قمی» نقل میکند، سؤال کردند که کدام یک از این سه شب -یا دو شب بیست‌ویکم و بیست‌وسوم- شب قدر است؟ در جواب فرمودند: چقدر آسان است که انسان، دو شب -یا سه شب- را ملاحظه شب قدر کند. چه اهمیت دارد بین سه شب مردّد باشد. مگر سه شب چقدر است؟ کسانی بوده‌اند که همه ماه رمضان را از اول تا آخر، شب قدر به‌حساب میآوردند و اعمال شب قدر را انجام میدادند! قدر بدانید.

فرصتی برای ملت

ملتی که دل خود را با خدای خود این‌گونه صاف کند که درِ خانه خدا برود، از خدا صادقانه بخواهد و به خدا صادقانه پناه ببرد، هرگز بدبخت و روسیاه نخواهد شد؛ دچار فساد، دچار ذلّت، اسیر دشمن و دچار اختلاف داخلی نخواهد شد. آنچه از این بدبختی‌ها بر سر ملت‌ها میآید، «فبما کسبت أیدیکم»؛ بر اثر کوتاهی‌ها، غفلت‌ها، گناهان و فسادهایی است که خودمان برای خودمان درست میکنیم! کسی که درِ خانه خدا میرود، خود را یک قدم به عصمت و به حفظ و نگهداری از گناه نزدیک میکند.

به خدا پناه ببریم، از خدا بخواهیم، برای خدا کار کنیم و قدم برداریم و دل‌ها را به خدا بسپریم. صفای دل‌هایمان را با یاد خدا روزافزون کنیم. وقتی دل‌ها با صفا شد؛ وقتی دل‌ها چنگ در دنیا نزد و اسیر دنیا و مادّیات نشد، آن‌وقت جامعه، جامعه‌ای میشود با مردمی حقیقتاً نورانی و باصفا و پاک. چنین مردمی، خوب تلاش میکنند، خوب کار میکنند، دنیای خودشان را هم خوب میسازند. دلبسته نبودن به دنیای شخصی، معنایش نساختن دنیا نیست؛ آبادی دنیا، کاری برای خدا و جزو کارهای اُخروی است. آنچه که به آبادی زندگی مادّی میانجامد، چیزی است که خدا از ما خواسته است و این هم یک عمل اُخروی است. همین هم وقتی با یاد خدا همراه باشد، بهتر، روان‌تر، شیرین‌تر و کامل‌تر انجام میگیرد.

این روزها را قدر بدانید. شب‌های قدر را حقیقتاً قدر بدانید. قرآن صریحاً میفرماید: «خیر من ألف شهر»؛ یک شب بهتر از هزار ماه است! این خیلی ارزش دارد. شبی است که ملائکه نازل میشوند. شبی است که روح نازل میشود. شبی است که خدای متعال آن را به عنوان «سلام» دانسته است. سلام، هم به معنی درود و تحیت الهی بر انسان‌هاست، هم به معنای سلامتی، صلح و آرامش، صفا میان مردم، برای دل‌ها و جان‌ها و جسم‌ها و اجتماعات است. از لحاظ معنوی، چنین شبی است! شب‌های قدر را قدر بدانید و برای مسائل کشور، مسائل خودتان، مسائل مسلمین و مسائل کشورهای اسلامی دعا کنید.

کشورهای اسلامی چقدر مشکلات دارند! حلّ آن مشکلات را از خدا بخواهید. برای همه انسان‌ها دعا کنید. برای هدایت انسان‌ها، برای خودتان، برای زندگی‌تان، برای مسؤولین‌تان، برای کشورتان، برای گذشتگان‌تان و برای آن چیزی که میخواهید خدای متعال به شما بدهد، دعا کنید. این ساعات و دقایق را قدر بدانید. بنده هم از همه شما برادران و خواهران عزیز، در شب‌های مبارک قدر، ملتمس دعا هستم.

خطبه‌های نماز جمعه تهران؛ 26/10/76
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

مسروری

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
بیست و یکم: برنامه تربیتی امیرمؤمنان

بیست و یکم: برنامه تربیتی امیرمؤمنان

برای این‌که از امیرالمؤمنین درس بگیریم، یک بُعد از ابعاد فعالیت همه‌جانبه امیرالمؤمنین را عرض می‌کنم و آن بُعد تربیت اخلاقی است. آن روزی که امیرالمؤمنین علیه الصّلاة و السّلام در جامعه اسلامىِ آن روز بر سر کار آمد، وضع امت مسلمان با آن روزی که پیغمبر اکرم از دنیا رفت، تفاوت زیادی کرده بود. این بیست و پنج سال فاصله بین رحلت پیغمبر اکرم و آمدن امیرالمؤمنین بر سر کار، حوادث زیادی اتفاق افتاده بود که این حوادث بر روی ذهن و فکر و اخلاق و عمل جامعه اسلامی اثر گذاشته بود و بعد، این نظام و این جامعه را امیرالمؤمنین تحویل گرفت.

نزدیک پنج سال امیرالمؤمنین در آن کشور بزرگ اسلامی حکومت کرد. این پنج سال، هر روزش حاوی یک درس است. یکی از کارهای مستمر امیرالمؤمنین پرداختن به تربیت اخلاقی آن مردم است. همه انحراف‌هائی که در جامعه پیش میآید، برگشتش و ریشه‌اش در اخلاقیات ماست. اخلاق انسان، خصوصیات و خصال اخلاقی انسان‌ها، عمل آن‌ها را جهت می‌دهد و ترسیم می‌کند. اگر ما در یک جامعه‌ای یا در سطح دنیا کج‌رفتاریهائی را مشاهده می‌کنیم، باید ریشه آن‌ها را در خُلقیات ناپسند ملاحظه کنیم. این حقیقت، امیرالمؤمنین را به بیان یک حقیقت مهم‌تری وادار می‌کند و آن حقیقتِ بالاتر این است که اغلب این خصال باطل و مضر در انسان‌ها، برمی‌گردد به دنیاطلبی. لذا امیرالمؤمنین می‌فرماید: «الدّنیا رأس کلّ خطیئة»؛ دنیاطلبی ریشه و مرکز اصلی همه خطاهای ماست که در زندگی جمعی ما، در زندگی فردی ما، این خطاها اثر می‌گذارد. خوب، معنای دنیاطلبی چیست؟ دنیا چیست؟

دنیاشناسی

دنیا عبارت است از همین طبیعت عظیمی که خدای متعال خلق کرده است و در اختیار انسان‌ها قرار داده است؛ دنیا یعنی این. همه این مواهبی که خدای متعال در عرصه گیتی آفریده است، مجموعه چیزهائی هستند که دنیا را تشکیل می‌دهند. اولش عمر خود ماست. درآمدهای دنیوی و حاصل تلاش‌های دنیوی، این‌ها همه دنیاست؛ فرزند، دنیاست؛ مال، دنیاست؛ علم، دنیاست؛ منابع طبیعی، دنیاست؛ این آب‌ها، این ذخائر معدنی، همه این چیزهائی که در عالم طبیعت انسان ملاحظه می‌کند، این‌ها همین دنیا هستند؛ یعنی چیزهائی که اجزاء زندگىِ این جهانىِ ما را تشکیل می‌دهد.

خوب، کجای این بد است. یک دسته از آثار شرعی و اسلامی و معارفی به ما می‌گوید که دنیا را آباد کنید: «خلق لکم ما فی الأرض جمیعاً»؛ بروید دنیا را تحقق ببخشید، آباد کنید، بهره‌برداری از نعم طبیعی را برای خودتان، برای مردم آماده کنید. یک دسته از روایات این‌هاست: «الدّنیا مزرعة الآخرة»، «متجر عباداللَّه»؛ از این قبیل تعبیرات وجود دارد که این‌ها همه نگاه مثبت به دنیا را نشان می‌دهد.

یک دسته از بیانات اسلامی و معارفی ما هم، دنیا را رأس خطایا و ریشه گناهان به‌حساب میآورد. ماحصل مطلبی که از این دو مجموعه معارفی به‌دست میآید، حرف روشنی است -البته بحث‌های تحلیلی و عمیق برای این کارها باید بشود و لازم است و شده؛ بحث‌های خوبی هم انجام گرفته است- اما خلاصه مطلب این است که خدای متعال این سفره طبیعت را برای افراد انسان گسترده است و همه آحاد انسان را سفارش کرده است، دستور داده است که این مائده طبیعی الهی را هرچه می‌توانند بالفعل‌تر، آماده‌تر، رنگین‌تر در اختیار افراد بشر قرار بدهند و خودشان هم بهره ببرند؛ لکن یک حدود و ضوابط و قواعدی بر این حاکم است؛ یک منطقه ممنوعه‌ای وجود دارد. دنیای ممدوح این است که انسان این سفره طبیعی الهی، این موهبت الهی را آنچنانی که ضوابط و قواعد الهی دستور داده است، بر طبق او رفتار کند، از حدود و ضوابط تخطی نکند، در مناطق ممنوعه قدم نگذارد.

دنیای مذموم آن است که انسان این متاعی را که خدای متعال برای افراد بشر قرار داده است، برای خود بخواهد، سهم خود را افزون‌تر از دیگران بخواهد، به سهم دیگران دست‌اندازی کند، دلبستگی پیدا کند که این دلبستگی به مقتضای «حبّ الشّیء یعمی و یصمّ»، انسان را کر و کور می‌کند؛ تا آن‌جا که در راه به‌دست آوردن چیزی که عاشق و دلبسته آن هست، هیچ خط قرمزی و هیچ حد و حدودی را رعایت نمی‌کند؛ این می‌شود دنیای مذموم.

دلبستن به دنیا، سهم‌خواهی بیش از اندازه خود، بیش از حق خود، دست‌اندازی به سهم دیگران، تجاوز به حقوق دیگران؛ این می‌شود آن دنیای مذموم. مال، دنیاست؛ مقام، دنیاست؛ قدرت، دنیاست؛ محبوبیت، دنیاست؛ نعم دنیا، لذات طبیعی، این‌ها همه دنیاست. اسلام و ادیان الهی به‌طور کلی بهره‌برداری از این دنیا را برای انسان مباح قرار دادند اما دست‌اندازی به حق دیگران، به هم زدن قواعد و قوانین این عالم طبیعت، ظلم کردن به دیگران، خود را غرق در این متاع دنیا کردن و از هدف اصلی و نهائی غافل ماندن را ممنوع دانسته‌اند، مذموم دانسته‌اند. این دنیا وسیله تعالی و تکامل است، هدف نباید قرار بگیرد؛ به این‌که توجه نشد، این دنیا می‌شود مذموم.
 

مسروری

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
بیست و یکم: برنامه تربیتی امیرمؤمنان

بیست و یکم: برنامه تربیتی امیرمؤمنان

راز انحراف

این بلیه در دنیای اسلام و در دورانی که امیرالمؤمنین بر سرکار آمد، وجود داشت که موجب شده بود حق صریح، یعنی کسی مثل علیبن‌ابیطالب علیه‌السّلام مورد خدشه و مناقشه قرار بگیرد؛ کسانی مقام او، معنویت او، سابقه او، صلاحیت‌های بینظیر او را برای مدیریت جامعه اسلامی ندیده بگیرند و با او معارضه و مبارزه کنند.

این بر اثر دنیاطلبی بود. راز انحرافی که آن روز امیرالمؤمنین در مقابل خود ملاحظه می‌کرد -و نهج‌البلاغه پر است از بیان این انحراف‌ها- عبارت بود از دنیاطلبی. شما امروز به دنیا نگاه کنید، همین را مشاهده می‌کنید. وقتی عناصر دنیاطلب، فرصت‌طلب، متجاوز، زمام کارها را در سطح عالم در دست گرفتند، همانی می‌شود که ملاحظه می‌کنید.

اولاً به حقوق انسان‌ها ظلم می‌شود؛ ثانیاً حق و سهم آحاد بشر از این سفره عظیم طبیعت الهی و موهبت الهی ندیده گرفته می‌شود؛ ثالثاً همین دنیاطلبان برای این‌که به مقاصد خودشان برسند، در جامعه فتنه ایجاد می‌کنند؛ جنگ‌ها، تبلیغات دروغین، سیاست‌بازیهای ناجوان‌مردانه؛ این‌ها ناشی از همین دنیاطلبیهاست.

در محیط فتنه -محیط فتنه به معنای محیط غبارآلود است- و وقتی فتنه در جامعه‌ای به‌وجود آمد، فضای ذهنی مردم مثل محیطِ غبارآلود و مه‌آلود است که گاهی انسان نمی‌تواند دو متری خودش را هم ببیند. یک چنین وضعی به‌وجود میآید. در یک چنین وضعیتی است که خیلیها اشتباه می‌کنند، بصیرتشان را از دست می‌دهند.

تعصب‌های بیخود، عصبیت‌های جاهلی در چنین فضائی رشد پیدا می‌کند. آن‌وقت میبینید محور دنیاطلبانند اما یک عده کسانی که اهل دنیا هم نیستند، به‌خاطر فتنه در جهت هدف‌های آن‌ها حرکت می‌کنند؛ وضع دنیا این‌جور می‌شود. بنابراین «الدّنیا رأس کلّ خطیئة». حب دنیا، دل بستن به دنیا در رأس همه خطایا و همه گناهان است. امیرالمؤمنین به این نکته توجه می‌دهد. این برنامه تربیت اخلاقی امیرالمؤمنین است.



برنامه تربیت

شما اگر سرتاپای نهج‌البلاغه را نگاه کنید، میبینید آنچه که امیرالمؤمنین درباره بیرغبتی به دنیا، دل نبستن به دنیا، زهد در دنیا بیان فرموده است، از همه آنچه که در نهج‌البلاغه بیان کرده است، بیشتر است؛ این به‌خاطر همین است. والّا امیرالمؤمنین کسی نبود که از دنیا گوشه‌گیری کند، انعزال از دنیا داشته باشد؛ نه، برای آبادی دنیا یکی از فعال‌ترین آدم‌ها بود؛ چه در زمان خلافت، چه بعد از خلافت، امیرالمؤمنین جزو کسانی نبود که کار نکنند، دنبال تلاش نروند.

معروف است آن‌وقتی که امیرالمؤمنین در مدینه زندگی می‌کردند -قبل از خلافت- باغستان‌هائی را به دست خودش به‌وجود آورده بود؛ آب جاری کرده بود؛ نخل به‌وجود آورده بود. پرداختن به دنیا و به طبیعتی که خدای متعال در اختیار انسان گذاشته است و اداره معیشت مردم، اداره امور اقتصادی مردم، فراهم کردن وسائل رونق اقتصادی، این‌ها همه کارهای مثبت و لازم و جزو وظائف فرد مسلمان و مدیران اسلامی است. امیرالمؤمنین یک چنین آدمی بود اما خود او هیچ دلبستگی نداشت. این وضع امیرالمؤمنین و برنامه تربیت اخلاقی امیرالمؤمنین است.

علاج دنیاپرستی را هم امیرالمؤمنین در خطبه متقین بیان فرموده است: «عظُم الخالق فی أنفسهم فصغر ما دونه فی أعینهم». علاج دلبستن و مجذوب شدن به دنیا این است که انسان تقوا پیشه کند که از خواص تقوا یکی همین است که «عظم الخالق فی أنفسهم»؛ خدا در دل انسان، در جان انسان آنچنان جایگاهی پیدا می‌کند که همه‌چیز در نظر او کوچک می‌شود. این مقامات دنیوی، این اموال، این زیبائیها، این جلوه‌های زندگی مادی، این لذت‌های گوناگون در نظر انسان حقیر می‌شود و بر اثر عظمت یاد الهی در دل انسان، اهمیت پیدا نمی‌کند.

از خصوصیات تقوا همین است. خود او هم -امیرالمؤمنین- مظهر کامل همین معنا بود. در این خطبه معروف «نوف بکالی» که حالا من یک فقره‌ای از آن را بعد عرض می‌کنم، می‌گوید حضرت ایستاد روی سنگی، لباس ساده پشمىِ مندرسِ کم‌قیمتی بر تن او بود و نعلی از برگ خرما یا از پوست درخت خرما به پای او بود؛ چنین وضعیت فقیرانه و زاهدانه‌ای حاکم و مدیر آن کشور عظیم اسلامی داشت؛ این‌جور زندگی می‌کرد و این بیانات عظیم، این جواهر حکمت را بر زبان جاری می‌کرد.

این بزرگوار در همین قضایای سیاسی زمان خود، وقتی در جنگ صفین یک نفر آمد راجع به قضایای سقیفه و این چیزها سؤال کرد، حضرت با تندی به او جواب دادند، فرمودند: «یا أخا بنیاسد إنّک لقلق الوضین ترسل فی غیر سدد»؛ جای حرف را نمی‌دانی، نمی‌فهمی چه بگوئی، کجا بگوئی، حالا در اثنای این حادثه عظیم نظامی و سیاسی، آمدی از گذشته سؤال می‌کنی که قضیه سقیفه چه بود! ولیکن در عین حال یک کلمه جواب او را می‌دهند، می‌فرمایند لیکن تو حق سؤال کردن داشتی، چون سؤال کردی، حق داری و من باید جواب بدهم؛ «فإنّها کانت أثرة شحّت علیها نفوس قوم و سخت عنها نفوس آخرین»؛ این (ماجرای سقیفه) یک امتیازطلبی بود؛ یک عده‌ای چشم پوشیدند، یک عده‌ای به آن چنگ انداختند.
مسأله چشم پوشیدن؛ یعنی قدرت‌طلبی، دنبال جاه و مقام رفتن، دنبال دنیا به هر شکل آن رفتن، از نظر امیرالمؤمنین در همه زمان‌ها محکوم و مردود است. این آن روحیه امیرالمؤمنین است که می‌خواهد به ما این روحیه را تعلیم بدهد؛ باید ما از امیرالمؤمنین این را درس بگیریم؛ یاد خدا و توجه به ذکر و مناجات الهی، مهم‌ترین علاجی است که امیرالمؤمنین برای این کار دارد.
 

مسروری

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
بیست و یکم: برنامه تربیتی امیرمؤمنان

بیست و یکم: برنامه تربیتی امیرمؤمنان

درمان درد

ما باید این شب‌ها، این روزها و این دعاها را قدر بدانیم. توجه به این دعاها، تذکر مضامین این دعاها خیلی ارزش دارد؛ اگر قدردانی کنیم. این‌ها علاج درد درونی ماست که متأسفانه آحاد بشر در همه دوران‌ها به آن مبتلا بوده‌اند. باید هرچه می‌توانیم این بیماری، این درد بزرگ، این ضایعه -دلبستگی به دنیا- را در خودمان کم کنیم. توجه به خدای متعال و تذکر عظمت پروردگار یکی از راه‌هاست.

لذا شما دعاهای امیرالمؤمنین را نگاه کنید؛ پرشورترین دعاها همین دعاهای امیرالمؤمنین است. البته ادعیه رسیده‌ی از معصومین علیهم‌السّلام همه پرمغز، پرمضمون از لحاظ سوز و گداز عاشقانه و عارفانه است و غالباً در حد عالی، منتها جزو بهترین‌ها یا شاید بهترین‌ها، این دعاهائی است که از امیرالمؤمنین علیه‌الصّلاة و السّلام رسیده است.

همین دعای کمیل یا دعای صباح یا دعای مناجات شعبانیه. من از امام رضوان اللَّه علیه یک وقتی پرسیدم که در بین این دعاها شما بیشتر به کدام علاقه دارید، ایشان گفتند دعای کمیل و مناجات شعبانیه. هر دو از امیرالمؤمنین علیه‌الصّلاة و السّلام است. این راز و نیاز و سوز و گداز امیرالمؤمنین و هم مناجات‌های آن بزرگوار، حقیقتاً گدازنده است برای کسی که توجه داشته باشد.

و من خواهش می‌کنم جوانان عزیز ما سعی کنند معانی این کلمات و این فقرات را در این دعاها مورد توجه قرار بدهند. الفاظ دعا، الفاظ فصیح و زیبائی است؛ لیکن معانی، معانی بلندی است. در این شب‌ها با خدا باید حرف زد، از خدا باید خواست. اگر معانی این دعاها را انسان بداند، بهترین کلمات و بهترین خواسته‌ها در همین دعاها و شب‌های ماه رمضان و شب‌های احیاء و دعای ابیحمزه و دعاهای شب‌های قدر است.

اگر کسی معانی این دعاها را نمی‌داند، با زبان خودتان دعا کنید؛ خودتان با خدا حرف بزنید. بین ما و خدا حجابی وجود ندارد؛ خدای متعال به ما نزدیک است؛ حرف ما را می‌شنود. بخواهیم با خدا حرف بزنیم؛ خواسته‌های خودمان را از خدای متعال بخواهیم. این انس با خدای متعال و ذکر خدای متعال و استغفار و دعا خیلی تأثیرات معجزآسائی بر روی دل انسان دارد؛ دل‌های مرده را زنده می‌کند.

شکوه‌ها

من به مناسبت شهادت این بزرگوار به این هم اشاره بکنم که این مناجات‌های امیرالمؤمنین که گدازنده است، شکوه‌های امیرالمؤمنین هم گدازنده است، درد دل‌های امیرالمؤمنین هم حقیقتاً گدازنده است. آن‌جائی که از فقدان یاران خود سخن می‌گوید، یاد شهیدانی که با او بودند در میدان‌های جنگ، در زمان پیغمبر، در آن جهادهای عظیم؛ آن کسانی که در دوره خلافت خودِ آن بزرگوار در جنگ صفین، در جنگ جمل بودند و حضور داشتند، مجاهدت کردند و به شهادت رسیدند...

امیرالمؤمنین اشک ریخت در فراق یاران و دوستانش و البته در فراق رسول معظّمِ خدای متعال که غالباً به یاد آن بزرگوار و در فراق آن بزرگوار بود و ایشان را یاد می‌کرد. و این جزو شکوه‌های امیرالمؤمنین است. و این شکوه‌ها و این مناجات‌ها و این سوز و گدازها ... با ضربت خوردن امیرالمؤمنین به پایان رسید. این مسجد کوفه که در و دیوار مسجد کوفه و مردمی که در آن‌جا جمع می‌شدند، بارها از امیرالمؤمنین این مناجات‌ها و این دعاها و این راز و نیازها را با خدای متعال شنیده بودند،

اشکهای آن بزرگوار را دیده بودند، آن عبادت مخلصانه و آن بیانات عارفانه و گاهی شکوه‌های آن بزرگوار و رنج‌های او را دیده بودند و شنیده بودند، ناگهان در شبِ نوزدهم ماه رمضان، در مسجد کوفه دیدند صدای آن بزرگوار بلند شد که: «فزت و ربّ الکعبه». دست جنایت در تاریکی شب امیرالمؤمنین را هدف قرار داد. کسی روز، جرأت نمی‌کرد در مقابل علی ظاهر شود، بخواهد با او نبرد کند. کی بود که بتواند به امیرالمؤمنین در روز روشن سوء قصد کند؛ در شب، آن‌هم در حال نماز، امیرالمؤمنین در محراب عبادت. مردم صدای هاتف را شنیدند که خبر از حادثه عظیم درباره امیرالمؤمنین می‌داد؛ رفتند طرف مسجد، با پیکر خون‌آلودِ امیرالمؤمنین مواجه شدند. صلّی اللَّه علیک یا امیرالمؤمنین!

خطبه‌‌های نماز جمعه‌ تهران؛‌ 30/06/87
 

مسروری

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
بیست و دوم: فضائل امیرمؤمنان

بیست و دوم: فضائل امیرمؤمنان

امیرالمؤمنین علیه‌السلام جزو چهره‌های جذّاب تاریخ است. انسان شاید کمتر شخصیت تاریخی را بتواند پیدا کند که به‌قدر امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیه‌السلام در میان همه آحاد بشر -نه فقط ملت اسلام- دلباخته داشته باشد. چه بسیار غیر مسلمانانی که اسلام و حتّی پیامبر اسلام را قبول ندارند اما به علی علیه‌السلام عشق میورزند؛ به او احترام میکنند و او را ستایش میکنند.

مسلمانان و به‌خصوص شیعیان هم که نسبت به آن بزرگوار، چه تکریم و تعظیمی در دل و جان و ذهن خودشان قائلند! در بین ما شیعیان و آحاد مسلمین، کسانی هستند که عامل به احکام اسلامی هم نیستند اما امیرالمؤمنین را بزرگ میشمارند. این برای چیست؟ این به‌خاطر آن است که مجموعه خصوصیات والای انسانی در این بزرگوار به‌قدری زیادبوده است که هرکس که از علی علیه‌السلام چیزی شنیده است، در مقابل این خصوصیات خاضع است. فقط یک دسته استثناء هستند که آن‌ها علی را میشناسند اما با او دشمنند.

آن‌ها کسانی هستند که با میانه ای که این انسان بزرگ برای آن جهاد کرده و همه عمر را صرف کرده است، به‌شدت دشمنند؛ طبعاً با سربازِ اوّلش هم دشمنند. یا در آن دوره‌های اوّل، کسانی که زخم‌خورده از آن شمشیر بیانعطاف و آن انسان آشتیناپذیر با بدی و زشتی بودند، با او دشمن بودند؛ والاّ آدم‌های باانصاف و انسان‌های فطری، همه محب و مشتاق این شخصیت عظیمند. البته این در صورتی است که از او چیزی شنیده باشند؛ آن‌هایی که نشنیدند و نمیدانند، طبعاً خارجند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

مسروری

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
بیست و دوم: فضائل امیرمؤمنان

بیست و دوم: فضائل امیرمؤمنان

دنیا گلستان می‌شد اگر...

در این‌جا یک نکته وجود دارد و آن این است که ما معمولاً وقتی شخصیت‌ها یا خصوصیات را به‌صورت جمع‌بندی شده از دور مینگریم، آن‌ها را ستایش میکنیم اما وقتی نزدیک میشویم و پای عمل و پای پیروی به میان میآید، دچار مشکل میشویم. عیب کار آحاد بشر این است.

اگر همان قدری که مردم دنیا به عدالت و به انصاف و به شجاعت امیرالمؤمنین، به طرفداری از مظلوم که در او بود، به طرفداری از حقیقت که در او بود، به ظلم‌ستیزی که در او بود، علاقه و محبّت دارند، چنانچه در مقام عمل، خود را به این خصوصیات نزدیک میکردند -ولو یک قدم- دنیا گلستان میشد؛ اما ما آدم‌ها -یعنی همین ما، همین امثال بنده؛ آدم‌هایی که این‌طور از دور امیرالمؤمنین را ستایش میکنیم- در جایی در زندگی و در قضاوت معمولی خودمان به یکی از همین کارهایی که از امیرالمؤمنین ستایش میکنیم یا از کسی که میخواهد راه امیرالمؤمنین را برود برخورد کنیم، معلوم نیست که دیگر آن‌قدر ستایش کنیم؛ در دل برمیآشوبیم و با او به مقابله برمیخیزیم.

اگر خدای نکرده شقاوت بر ما غلبه داشته باشد، به روی او شمشیر هم میکشیم! عیب کار این‌جاست. لذا جا دارد که ما همان قدری که از جمع‌بندی شده خصال امیرالمؤمنین سخن میگوییم، از ریز خصوصیات آن بزرگوار هم مطّلع شویم. این امیرالمؤمنین که عادل بود، عدل او چگونه بود؟ این عدلی که این‌قدر تعریف دارد، در مقام عمل چگونه بود؟ در قدم بعد سعی کنیم که در مقام عمل، خودمان را به او نزدیک کنیم. این درست است؛ این مایه تکامل است.

شما شنیده‌اید که در بعضی از روایات آمده است کسانی به ائمه علیهم‌السلام عرض میکردند ما شیعیان شما هستیم -کما این‌که طبق روایتی، کسانی آمدند و به خود امیرالمؤمنین هم این را گفتند- اما ائمه بنابر این روایات، در جواب این‌ها استنکار میکردند: کجای شما به دوستان و پیروان ما شبیه است؟ شما این خصلت و این خصوصیت و این رفتار و این گفتار را دارید. به عبارت دیگر، این‌ها از ما مطالبه عمل میکنند؛ عمل هم تابع اعتقاد است. انسان باید به چیزی معتقد باشد.

البته امروز ملت ایران باید خدا را خیلی شکر کند که زمینه پیروی از امیرالمؤمنین و از اسلام در این کشور فراهم است. غالب جمعیت این کشور، دل به سمت حقیقت دارند. اکثریت عظیمِ نزدیک به اتّفاقی در این کشور این‌طورند. ولو حالا در میان آن‌ها کسانی هم عامل به بعضی از فروع نباشند؛ اما دل‌ها، روح‌ها، اعتقادها و ایمان‌ها به همان سمتی گرایش دارد که انگشت اشاره امیرالمؤمنین به آن سمت مردم را هدایت میکرد.



 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

مسروری

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
بیست و دوم: فضائل امیرمؤمنان

بیست و دوم: فضائل امیرمؤمنان

سرمشق فکر و عمل

من امروز روایتی را انتخاب کردم که بخوانم؛ این روایت در «ارشاد مفید» است. البته من متن حدیث را از کتاب «چهل حدیث» امام بزرگوارمان -که کتاب بسیار خوبی است- نقل میکنم؛ لیکن با «ارشاد» هم تطبیق کرده‌ام.

روایت را شیخ مفید نقل میکند. راوی میگوید که ما در خدمت امام صادق علیه‌الصّلاةوالسّلام بودیم، صحبت امیرالمؤمنین شد. «و مدحه بما هو أهله»؛ امام صادق زبان به ستایش امیرالمؤمنین گشود و آن‌چنان که مناسب او بود، امیرالمؤمنین را مدح کرد. از جمله چیزهایی که گفت -که این راوی یادش مانده و مثلاً در همان مجلس یا در بیرون آن مجلس نوشته است- این‌هاست. من نگاه کردم، دیدم هر کدام از این فقره‌هایی که در این حدیث به آن تکیه شده است، تقریباً به یک بُعد از زندگی امیرالمؤمنین اشاره میکند...

طبق این روایت، امام صادق در مقام تعریف از امیرالمؤمنین حرف میزند. اولین جمله‌ای که فرمود، این بود: «و اللَّه ما أکل علی بن أبیطالب علیه‌السّلام من الدنیا حراماً قطّ حتی مضی لسبیله»؛ امیرالمؤمنین تا آخر عمر، یک لقمه حرام در دهان نگذاشت؛ یعنی اجتناب از حرام، اجتناب از مال حرام، اجتناب از دستاورد حرام.

البته مراد، حرام واقعی است؛ نه آن حرامی که برای آن بزرگوار حکمش هم منجّز شده باشد؛ یعنی مشتبه را هم به خود نزدیک نکرد. ببینید؛ این‌ها را به‌عنوان دستورالعمل و سرمشق در عمل -و بالاتر از آن در فکر- برای ما بیان کرده‌اند. امام صادق وامام باقر و امام سجاد هم اعتراف میکنند که ما نمیتوانیم این‌طوری زندگی کنیم! حالا نوبت به امثال بنده که میرسد، دیگر واویلاست! بحث سرِ این نیست که من یا شما بخواهیم این‌طور زندگی کنیم؛ نه، آن زندگی، زندگی این قلّه است؛ این قلّه را نشان میدهد. معنای نشان دادن قلّه این است که همه باید به این سمت حرکت کنند. البته چه کسی هست که به آن بالا برسد؟!

«و ما عرض له أمران قط هما للَّه رضی إلاّ أخذ بأشدهما علیه فی دینه»؛ یعنی هر وقت دو کار و دو انتخاب در مقابل امیرالمؤمنین قرار میگرفت که هر دو مورد رضای خدا بود -نه این که یکی حرام، یکی حلال باشد؛ نه. هر دو حلال باشد؛ مثلاً هر دو عبادت باشد- علی آن یکی را که برای بدن او سخت‌تر بود، آن را انتخاب میکرد؛ اگر دو غذای حلال بود، آن پست‌تر را انتخاب میکرد؛ اگر دو لباس جایز بود، آن پست‌تر را انتخاب میکرد؛ اگر دو کار جایز بود، آن سخت‌تر را برمیگزید. ببینید؛ این صحبت یک گوینده معمولی نیست که حرف بزند. طبق این حدیث، این امام صادق است که میگوید؛ یعنی دقیق است. ببینید این سخت‌گیری بر خود در زندگی دنیا و در تمتّعات دنیوی، چه قدر مهم است!

«و ما نزلت برسول اللَّه صلی اللَّه علیه و آله نازلة قطّ إلاّ دعاه فقدمه ثقة به»؛ هر وقت مسأله مهمی برای پیامبر پیش میآمد، پیامبر او را صدا میکرد و جلو میانداخت؛ به‌خاطر این که به او اعتماد داشت و میدانست که اوّلاً خوب عمل میکند؛ ثانیاً از کار سخت سرپیچی ندارد؛ ثالثاً آماده مجاهدت در راه خداست. مثلاً در «لیلة المبیت» -آن شبی که پیامبر مخفیانه از مکه به مدینه آمد- یک نفر باید آن‌جا در آن رختخواب میخوابید. پیامبر علی را جلو انداخت. در جنگ‌ها، امیرالمؤمنین را جلو میفرستاد. در کارهای مهم -هر مسأله اساسی و مهمی که پیش میآمد- علی را جلو میانداخت: «ثقة به»؛ چون اطمینان داشت و میدانست که او برنمیگردد؛ نمیلرزد و خوب عمل خواهد کرد.

ببینید؛ صحبتِ این نیست که امثال بنده -آدم‌های حقیر و ضعیف- ادّعا کنیم که میخواهیم این‌طوری عمل کنیم؛ نه. صحبتِ این است که ما باید در این جهت حرکت کنیم.

انسانِ مسلمانِ پیروِ علی، خطّش باید این خط باشد و هرچه بتواند، جلوبرود. بعد فرمود: «و ما اطاق أحد عمل رسول اللَّه صلیاللَّه‌علیه‌وآله من هذه الأمة غیره»؛ هیچ کس از این امت طاقت این را نداشت که مثل پیامبر عمل کند، مگر او. او بود که مثل پیامبر در همه‌جا میرفت. هیچ‌کس دیگر نمیتوانست به دنبال پیامبر و پا جای پای آن حضرت حرکت کند.


ادامه دارد
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

مسروری

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
بیست و دوم: فضائل امیرمؤمنان

بیست و دوم: فضائل امیرمؤمنان

بدهکارِ خدا

«و إن کان لیعمل عمل رجل کان وجهه بین الجنة و النار»؛ با همه این کارهای بزرگ و خداپسند و مؤمنانه، رفتار او، رفتار یک انسان بین خوف و رجا بود؛ از خدا ترسناک بود، کأنّه او را بین بهشت و جهنم قرار داده‌اند؛ در یک طرف بهشت را میبیند، در یک طرف جهنم را میبیند. «یرجو ثواب هذه و یخاف عقاب هذه». خلاصه این جمله این است که به این‌همه مجاهدت، به این‌همه انفاق، به این‌همه عبادت، مغرور نمیشد. ما حالا دو رکعت نافله و چند جمله دعا که بخوانیم -و اگر دو قطره اشک بریزیم- فوراً مغرور میشویم که بله دیگر: «این منم طاووس علیین شده»! اما امیرالمؤمنین با این انبوه عمل صالح، مغرور نمیشد.

البته این‌که چرا شخصی مثل امیرالمؤمنین، شخصی مثل پیامبر، شخصی مثل امام سجّاد -که خدا اصلاً بهشت را برای خاطر این‌طور انسان‌ها آفریده- باز از آتش جهنّم میترسند و به خدا پناه میبرند، این خودش بحث جداگانه‌ای دارد. ما کوچکیم؛ دید ما قاصر است؛ ما نزدیک‌بین هستیم؛ ما عظمت الهی را نمیفهمیم؛ ما مثل بچه کوچک و غیرممیزی هستیم که در مقابل یک شخص عظیمِ علمی، بازی میکند؛ میآید و میرود و اصلاً عین خیالش هم نیست؛ چون نمیشناسد که این شخص کیست؛ اما شما که پدر او هستید و عقلتان صدبرابر اوست، در مقابل آن شخصیت خضوع میکنید.

ما در مقابل خدای متعال وضعیتمان این است. ما مثل بچه‌ها، مثل آدم‌های غافل، مثل آدم‌های پست، عظمت الهی را نمیفهمیم اما آن کسانی که از مرحله علم، به مرحله ایمان رسیده‌اند؛ از مرحله ایمان، به مرحله شهود رسیده‌اند؛ از مرحله شهود، به مرحله فناءِ للَّه رسیده‌اند؛ آن‌ها هستند که عظمت الهی در چشم‌هایشان آن‌چنان جلوه میکند که هر عمل صالحی از آن‌ها سر بزند، به‌نظرشان نمیآید؛ اصلاً میگویند ما کاری نکرده‌ایم. همیشه بدهکار ذات مقدس احدیتند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

مسروری

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
بیست و دوم: فضائل امیرمؤمنان

بیست و دوم: فضائل امیرمؤمنان

تولید و انفاق

«ولقد اعتق من ماله ألف مملوک»؛ به‌تدریج، هزار غلام و کنیز را که از مال شخصی خود خریده بود، آزاد کرد؛ «فی طلب وجه اللَّه و النجاة من النّار»؛ برای این‌که رضای خدا را جلب نماید و از آتش جهنم خود را دور کند. «ممّا کد بیدیه و رشح منه جبینه»؛ این پول‌هایی که میداد، پول‌هایی نبود که مفت گیرش آمده باشد. امام صادق طبق این روایت میگوید: «مما کد بیدیه»؛ با کدّ یمین و عرق جبین و با کار سخت، پول به‌دست آورده بود.

چه در زمان پیامبر، چه در زمان فترت بیست و پنج سال، چه در زمان خلافت -که از بعضی از آثار فهمیده میشود که امیرالمؤمنین در زمان خلافت هم کار میکرد- آن حضرت کار میکرد؛ مزرعه آباد مینمود، قنات میکَند و پول درمیآورد و این پول‌ها را در راه خدا انفاق میکرد. از جمله مرتّب برده میخرید و آزاد میکرد؛ هزار برده را این‌طور خرید و آزاد کرد. «إن کان لیقوت أهله بالزیت و الخل و العجوة»؛


غذای معمولی خانه امیرالمؤمنین این‌ها بود: زیتون، سرکه، خرمای متوسّط و یا پایین؛ که حالا مثلاً در عرف جامعه ما نان و ماست، یا نان و پنیر است. «و ما کان لباسه إلاّ کرابیس»؛ لباس معمولیش کرباس بود. «إذا فضل شیء عن یده من کمه دعا بالجلم فقصه»؛ اگر آستینش مقداری بلند بود، قیچی میخواست و آستین بلند را میبرید؛ یعنی حتی به زیادی آستین برای خودش راضی نمیشد. میگفت این زیادی است؛ این پارچه را در جایی مصرف کنند و به کاری بزنند! آن روز پارچه هم خیلی کم بود و مردم مشکلاتی در زمینه پوشش داشتند؛ این بود که یک تکه پارچه کرباس هم میتوانست به دردی بخورد.



اسوه اسلام

بعد راجع به عبادت حضرت صحبت میکند. آن حضرت، قلّه اسلام است؛ اسوه مسلمین است. در همین روایت فرمود: «و ما اشبهه من ولده و لا أهل بیته أحد أقرب شبها به فی لباسه و فقهه من علی بن الحسین علیهما السّلام». امام صادق میگوید: در تمام اهل بیتمان -اهل بیت و اولاد پیامبر- از لحاظ این رفتارها و این زهد و عبادت، هیچ‌کس به اندازه علی بن الحسین به امیرالمؤمنین شبیه‌تر نبود؛ امام سجاد، از همه شبیه‌تر بود. امام صادق فصلی در باب عبادت امام سجاد ذکر میکند؛ از جمله میفرماید: «و لقد دخل ابوجعفر ابنه علیهما‌السلام علیه»؛ پدرم حضرت ابیجعفر باقر یک روز پیش پدرش رفت و وارد اتاق آن بزرگوار شد. «فإذا هو قد بلغ من العبادة ما لم یبلغه أحد»؛ نگاه کرد، دید پدرش از عبادت حالی پیدا کرده که هیچ‌کس به این حال نرسیده است. شرح میدهد: رنگش از بیخوابی زرد شده، چشم‌هایش از گریه درهم شده، پاهایش ورم کرده و... امام باقر این‌ها را در پدر بزرگوارش مشاهده کرد و دلش سوخت: «فلم املک حین رأیته بتلک الحال البکاء»؛ میگوید وقتی وارد اتاق پدرم شدم و او را به این حال دیدم، نتوانستم خودداری کنم؛ بنا کردم زار زار گریه کردن: «فبکیت رحمة له».


امام سجاد در حال فکر بود -تفکّر هم عبادتی است- به فراست دانست که پسرش امام باقر چرا گریه میکند؛ خواست یک درس عملی به او بدهد؛ سرش را بلند کرد: «قال یا بُنی أعطنی بعض تلک الصحف التی فیها عبادة علی بن ابیطالب علیه‌السلام»؛ در میان کاغذهای ما بگرد و آن دفتری که عبادت علیبن‌ابیطالب را شرح داده، بیاور. ظاهراً از دوران امام علیبن‌ابیطالب علیه‌السلام نوشته‌ها و کتاب‌هایی در باب قضاوت‌های آن حضرت، در باب زندگی آن حضرت، در باب احادیث آن حضرت، در اختیار ائمه بود. از مجموع روایات دیگر، آدم این‌طور میفهمد که در موارد گوناگونی از آن استفاده میکردند. این‌جا هم حضرت به پسرش امام باقر فرمود آن نوشته‌ای را که مربوط به عبادت علیبن ابیطالب است، بردار بیاور. امام باقر میفرماید: «فأعطیته»؛ رفتم آوردم و به پدرم دادم. «فقرأ فیها شیئاً یسیراً ثم ترکها من یده تضجراً»؛ مقداری به این نوشته نگاه کرد -امام سجاد، هم به امام باقر درس میدهد، هم به امام صادق درس میدهد، هم به من و شما درس میدهد- با حال ملامت آن را بر زمین گذاشت؛ «و قال من یقوی علی عبادة علی علیبن‌ابیطالب علیه‌السّلام»؛ فرمود چه کسی میتواند مثل علی بن‌ابیطالب عبادت کند؟

امام سجادی که آن‌قدر عبادت میکند که امام باقر دلش به حال او میسوزد -نه مثل من و شما؛ ما که کمتر از این‌ها هم به چشممان بزرگ میآید- امام باقری که خودش هم امام است و دارای آن مقامات عالی است، از عبادت علیبن الحسین دلتنگ میشود و دلش میسوزد و نمیتواند خودش را نگه دارد و بیاختیار زار زار گریه میکند؛ آن‌وقت علیبن‌الحسینِ با این‌طور عبادات میگوید: «من یقوی علی عبادت علیبن‌ابیطالب»؛ چه کسی میتواند مثل علی عبادت کند؟ یعنی بین خودش و علی فاصله‌ای طولانی میبیند.




نزدیک قله

علیای که من و شما عاشق او هستیم، دنیا عاشق اوست، مسیحی عاشقانه برایش کتاب مینویسد، آدمی که به مبانی دینی هم عملاً خیلی پایبند نیست، درباره او زبان به ستایش باز میکند، این علی را شما چرا از دور نگاه میکنید؛ نزدیک بروید. هرکس این قلّه دماوند را از دور نگاه کند، میگوید به به، عجب چیزی است! قدری از این پیچ‌وخم‌ها بالا برو، ببینم چه کاره‌ای! باید نزدیک شد؛ باید راه افتاد؛ باید حرکت کرد. امروز بشریت به همین خصلت‌هایی که امیرالمؤمنین پرچمدارش بود، احتیاج دارد.

این خصلت‌ها، با پیشرفت علم، با پیشرفت فناوری، با پدید آمدن روش جدید زندگی در دنیا کهنه نمیشود. عدالت کهنه نمیشود؛ انصاف و حق‌طلبی کهنه نمیشود؛ دشمنی با زورگو کهنه نمیشود؛ پیوند دل با خدا کهنه نمیشود. این‌ها رنگ ثابت وجود انسان در همه تاریخ است. امیرالمؤمنین این پرچم‌ها را در دست داشت. امروز بشر تشنه این حرف‌ها و تشنه این حقایق است.

راه چیست؟ راه، نزدیک شدن است. مبادا اگر من و شما در جایی حرفی برای حق زدیم، این به نظرمان زیاد و بزرگ بیاید؛ نه. علی این است. مبادا اگر ساعتی از شبی، روزی، نیمه‌شبی، توانستیم عبادتی کنیم، به چشممان بزرگ بیاید و ما را عُجب بگیرد؛ نه. علی این است. مبادا اگر در صحنه خطری وارد شدیم، خودمان را خیلی بزرگ ببینیم؛ نه. علی این است. هرچه میتوانید، نزدیک شوید. ای روزه‌داران، ای نمازگزاران، ای نافله‌گزاران، ای مجاهدان فی سبیل‌اللَّه، ای حاضر شوندگان در میدان‌های خطر، ای زاهدان در دنیا، ای شیران روز، ای عبادت‌کنندگان شب! خوشا به‌حالتان؛ شما به علی نزدیکترید اما شما هم میتوانید باز نزدیکتر شوید.

دنیای اسلام، بلکه دنیای بشریت سالم، در مقابل او خاضع است. این‌هاست که در تاریخ اثرش میماند. آن زهدش بود؛ آن عبادتش بود؛ آن شجاعتش بود؛ آن قاطعیتش در راه خدا بود. آن‌جایی که لازم بود با شمشیر به جان دشمنان حقیقت و دشمنان دین و دشمنان خدا میافتاد و از هیچ چیز باک نداشت: «لا تأخذه فی اللَّه لومة لائم». آن‌جایی که آدمِ منحرفِ مضرِّ مخلّی بر سر راه حرکت به‌سوی خدا وجود داشت، شمشیر او فیصله‌دهنده بود. آن‌جایی که مظلومی بود، آن‌جایی که مصلوب‌الحقّی بود، امیرالمؤمنین به رقیق‌ترین انسان‌ها تبدیل میشد. در روایتی هست که آن‌قدر امیرالمؤمنین با دست خودش به دهان یتیمان غذا گذاشت که یک نفر -لابد مثلاً جوانکی بوده- گفت آرزو کردیم کاش ما هم یتیم میشدیم تا امیرالمؤمنین این‌طور به ما لطف میکرد! آن‌قدر ناشناس به خانه فقرا و مساکین و گرفتارها و از راه‌مانده‌ها سر زد که معروف است بعد از ضربت خوردن آن حضرت، فهمیدند آن انسانِ رحیم چه کسی بوده که میآمده است و او را نمیشناخته‌اند!

سخن او نهج‌البلاغه است؛ فصیح‌ترین کلام آدمی در میان عرب. «نهج‌البلاغه» اوج هنر و اوج زیبایی است؛ زیبایی لفظ و زیبایی معناست. انسان مبهوت میماند! هیچ شاعر بزرگ عرب، هیچ نویسنده هنرمند عرب، نتوانسته بگوید که من از مراجعه به نهج‌البلاغه بینیازم.

به‌هرحال، دیروز مردم کوفه به عزای این بزرگ‌مرد نشستند. جنازه آن بزرگوار در کوفه تشییع نشد. اجتماع مردم گرد جنازه امیرالمؤمنین به‌وجود نیامد. شاید امیرالمؤمنین دوران تسلّط دشمنان بر کوفه را میدید. ده سال بعد از آن، بیست سال بعد از آن، در کوفه چه خبر بود؟ همان کسانی که دختران امیرالمؤمنین را در بازارهای کوفه گرداندند، همان کسانی که سرِ جگرگوشگان امیرالمؤمنین را بر سر نیزه‌ها کردند، چه بُعدی داشت اگر قبر علیبن‌ابیطالب را میشکافتند و اهانت و جسارتی میکردند؟! لذا قبر آن بزرگوار هم مخفی بود؛ تا بعد از گذشت مدّت‌های طولانی، آن قبر پیدا شد...


خطبه‌های نماز جمعه تهران؛ 10/10/78
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

مسروری

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
بیست و سوم: وصایای امیرمؤمنان

بیست و سوم: وصایای امیرمؤمنان

جمله‌ای را از امیرالمؤمنین علیه‌الصّلاةوالسّلام مطرح میکنم که به وصیت آن بزرگوار به اولاد و بازماندگانشان مربوط است و آن‌گونه که خود ایشان -بنا به نقل نهج‌البلاغه- در آن نوشته مرقوم کرده‌اند، مخاطب این وصیت، همه کسانی هستند که این نامه و این وصیت به آن‌ها میرسد؛ یعنی ما هم مخاطب کلمات امیرالمؤمنین علیه‌الصّلاةوالسّلام هستیم. این همان وصیت معروف است که بعد از یکی دو سطر میفرمایند: «اوصیکما و جمیع ولدی و أهلی و من بلغه کتابی بتقوی اللَّه و نظم أمرکم و صلاح ذات بینکم».


تقریباً بیست مطلب در این وصیت ذکر شده است. بدیهی است وصیت یک انسان بزرگ، آن‌هم وقتی که در آخرین ساعات عمر او این وصیت نوشته میشود، شامل حسّاس‌ترین مطالب به نظر اوست. امیرالمؤمنین علیه‌الصّلاةوالسّلام این وصیت را بعد از ضربت ابن‌ملجم نوشته‌اند؛ «لمّا ضربه إبن ملجم». تقریباً بیست مطلبی که در این وصیت آمده، مهم است. مطالب، درباره دنیاطلبی، قرآن، حج، جهاد، یتیمان،همسایگان و... است. دو مطلب از تقریباً بیست مطلب را انتخاب کرده‌ام تا امروز عرض کنم: یکی «نظم أمرکم» و دوم «صلاح ذات بینکم»؛ یعنی ایجاد الفت میان برادران. از این‌جا میشود فهمید که این دو مطلب جزو مطالب بسیار مهم در نظر امیرالمؤمنین علیه‌الصّلاةوالسّلام است.



تقوا سرچشمه نظم


نظم از جمله موضوعاتی است که وقتی انسان در معنا و مفهوم و کارکرد آن در زندگی خود غور میکند، اهمیت آن را بیشتر درک میکند. نظم یعنی هر چیزی در جای خود قرار گیرد. جهان که در پیرامون ما انسان‌ها و در زمین و آسمان گسترده شده است، یک مجموعه قانونمند است. قانون و نظم، بر جمیع جریانات و حوادث عالم و حرکات دنیای مورد احساس و دید و جهان پیرامون ما حاکم است. انسان هم یکی از اجزای همین عالمِ برخوردار از نظم است. زندگی طبیعی انسان هم دارای نظم است.

گردش خون، ضربان قلب، دمیدن ریه‌ها و بقیه تحرّکات و فعل و انفعالاتی که در بدن انسان و جسم آدمی وجود دارد، همه تابع نظم است. اگر عمل و رفتار انسان از نظم برخوردار باشد، هماهنگی میان او و دنیای پیرامونش تأمین خواهد شد. نظم به انسان این فرصت را میدهد تا بتواند از هر چیزی به نحو شایسته آن استفاده کند و چیزی معطّل نماند. اگر در جسم انسان بینظمی پدید آید، با بیماری همراه است، یا نامش بیماری است. عیناً همین مطلب در رفتارهای انسان -چه در زندگی فردی و چه در رفتارهای اجتماعی- وجود دارد؛ بنابراین نظم دارای اهمیت است.



البته قلمرو نظم، وسیع است. از زندگی خصوصی انسان و درون اتاقی که در آن زندگی یا کار میکند، نظم مطرح میشود -اتاق منظّم، اتاق نامنظّم- تا رفتارهای فردی او در محیط کار و درس و تحصیل و تا محیط اجتماعی و ساخت جامعه و بنای نظام اجتماعی؛ یعنی همان ساختی که از نظم ویژه‌ای که تابع فلسفه خاصی است، سرچشمه گرفته است. همه این‌ها مشمول «و نظم أمرکم» است که امیرالمؤمنین علیه‌الصّلاةوالسّلام در این قطعه از وصیتشان آن را بیان فرمودند.


آن حضرت قبل از آن که نظم را مطرح کنند، تقوا را مطرح کرده‌اند. اوّلِ وصیت هم تقوا آمده است -«اوصیکما بتقویاللَّه و ان لا تبغیا الدّنیا و إن بغتکما»- ولی بعد از دو سطر، باز میفرمایند: «اوصیکما و جمیع ولدی و أهلی و من بلغه کتابی بتقویاللَّه و نظم أمرکم»؛ این‌جا تقوا را مجدداً تکرار میکنند. این شاید اشاره به این نکته باشد که نظمی در زندگی فردی و نظام زندگی عمومی و اجتماعی انسان مطلوب است که از تقوا سرچشمه گیرد و با تقوا همراه و هماهنگ باشد
. پس، این یک وصیت کلّی است برای همه ما که در زندگی شخصی و خانوادگی و در کارهای تحصیلی و اداری و در مشاغلی که در جامعه داریم، نظم و برنامه‌ریزی را مراعات کنیم. این‌ها نظم‌های عمدتاً فردی است؛ اما در سطح جامعه هم باید نظم را مراعات کنیم.

هر کس در هر جایی قرار دارد، خود را موظّف بداند که نظم اجتماعی را رعایت کند. این یک ادب عمومی برای ما در سطح جامعه است؛ همه هم در این جهت شریک هستند. رعایت قوانین و رعایت برادری و مروّت و زیاده‌خواهی نکردن و تجاوز به حقوق دیگران نکردن و رعایت وقت را کردن -چه وقت خود، چه وقت دیگران- رعایت مقررات در عبور و مرور و رفت و آمد و مسائل مالی و تجاری و امثال این‌ها، همه مصادیق نظم است.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

مسروری

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
بیست و سوم: وصایای امیرمؤمنان

بیست و سوم: وصایای امیرمؤمنان

هماهنگی باور و رفتار


یک مصداق مهمِ‌ نظم هم این است که میان کارکرد ما در جامعه و افکار و عقاید و شعارهای ما هماهنگی برقرار باشد. از بینظمی‌های بسیار خطرناک یکی همین است که در جامعه‌ای مبانی فکری و عقیدتی و باورهایی که جامعه به آن ایمان و اعتقاد دارد، یک چیز باشد؛ اما رفتارهایی که براساس همین قواعد و باورها باید شکل بگیرد و هنجار عمومی اجتماعی را تشکیل دهد، با آن باورها و فکرها و مبانی منطبق نباشد. این نوعی دورنگی و دورویی و نفاق عمومی را به وجود میآورد و بسیار خطرناک است.

اسم اسلام را آوردن و تکرار کردن اما در عمل هیچ به مبانی اسلامی باور نداشتن؛ اسم حقوق بشر را به عنوان مبنا و قاعده فکری مطرح کردن اما در عمل هیچ رعایت حقوق بشر را نکردن -که امروز در سطح بین‌المللی متأسفانه یکی از بلاهای بزرگ جامعه بشری این است- اسم آزادی‌خواهی را آوردن اما در عمل رعایت آزادی دیگران را نکردن؛ اسم قانون و قانون‌طلبی را آوردن اما در عمل پایبند به قانون نبودن، از جمله خصوصیات بسیار بد و یکی از مصداق‌های بارز و خطرناک بینظمی است. البته مسؤولان که میخواهند مقررات و قوانین را به‌وجود آورند یا اجرا نمایند، باید بیشتر رعایت کنند؛ آحاد مردم هم در رعایت‌های عمومی خودشان باید به این موضوع توجه کنند.


بهتر از نماز و روزه


مطلب دوم، «صلاح ذات بینکم» است. صلاح ذات‌البین که امیرالمؤمنین علیه‌الصّلاةوالسّلام در وصیت مهم خود آن را بیان میکنند، فقط ائتلاف و اتحاد ظاهری نیست که دو گروه و دو جماعت بر سر یک چیز، قراردادی ببندند و ائتلاف ظاهری تشکیل دهند؛ از این بالاتر است؛ یعنی فیمابین همدیگر، دل‌ها با هم صاف شود؛ ذهن‌ها نسبت به یکدیگر خوشبین شود و هیچ‌گونه تعرّض و ایذایی از کسی و از جناحی به یک مجموعه دیگر صورت نگیرد.

در همین جمله، بعد از این‌که میفرمایند «و صلاح ذات بینکم»، به سخن پیغمبر اکرم استشهاد میکنند و میفرمایند: «فإنّی سمعت جدّکما صلّیاللَّه‌علیه‌واله‌وسلّم یقول صلاح ذات‌البین أفضل من عامّة الصّلاة و الصّیام»؛ یعنی فضیلت اصلاح ذات‌البین مردم –دل‌ها را به هم نزدیک کردن و ذهن‌ها را نسبت به هم خوشبین نمودن- از هر نماز و روزه‌ای بیشتر است. اگر کسی نماز مستحبی بخواند یا روزه مستحبی بگیرد یا برود برای اصلاح ذات‌البین تلاش کند؛ دومی افضل است. این هم از چیزهایی است که ما امروز به آن خیلی احتیاج داریم.


یکی از کارهایی که دشمنان ملت ایران از اولِ انقلاب تاکنون به‌طور جدی دنبال آن بوده‌اند، همین دل چرکین کردن گروه‌های جامعه نسبت به یکدیگر است؛ چه گروه‌های سیاسی، چه گروه‌های مذهبی و دینی و چه قشرهای مختلف. در طول زمان، استعمار و به‌خصوص استعمار انگلیس -آن زمان که بر تمام مناطق خاورمیانه و کشور ما و کشورهای دیگر مسلط بود- این سیاست را دنبال میکرد؛ بعد هم دیگران یاد گرفتند. امریکایی‌ها هم امروز همین کار را میکنند؛ دشمنان ملت ایران هم نسبت به کشور ما همین کار را در برنامه خود دارند: دل‌ها را نسبت به هم چرکین و قشرها را از یکدیگر روگردان کنند.



نگران شکاف‌ها

اولِ انقلاب به برکت فریادِ اصلاح‌طلبِ امام و حرکت اصلاحی انقلاب، دل‌ها و قشرها به هم نزدیک شدند. سال‌هاست آن شکاف‌هایی که قبل از انقلاب بین قشرها وجود داشت، دیگر وجود ندارد. بین روحانی و دانشجو، بین نظامی و غیر نظامی، بین روشنفکر و مجموعه کاسب و تاجر، شکاف‌های سنّتیای وجود داشت که سال‌ها روی آن کار شده بود؛ اما این شکاف‌ها بعد از انقلاب ترمیم گردید، از بین رفت و یا کم شد. امروز بار دیگر میخواهند این شکاف‌ها را به‌وجود آورند؛ همچنان که شکاف‌های مذهبی را زیاد میکنند و گروه‌های مذهبی را وادار به تظاهر به دشمنی با یکدیگر مینمایند، برای این‌که شکاف ایجاد شود. شکاف‌هایی که بین بدنه یکپارچه مردم به‌وجود میآید، راه را برای دشمن باز میکند و دشمن با این اختلاف‌ها میتواند در داخل یک جامعه و یک کشور نفوذ کند و سیاست‌های خود را دنبال نماید. همه باید خیلی مراقب باشند.

شما میبینید امروز تبلیغات جهانی روی چند چیز متمرکز است: یکی از آن‌ها این است که در داخل نظام جمهوری اسلامی، مجموعه متصدیان و خدمتگزاران نظام و کارگزاران کشور را به دو دسته تقسیم میکنند و برای هر دسته اسم میگذارند؛ البته یک عده هم ساده‌لوحانه در داخل کشور همان حرفی را که آن‌ها میزنند، تکرار میکنند که در واقع حرف این‌ها نیست، حرف آن‌هاست... این‌ها دام دشمنان است؛ همه باید متوجه باشند در دام دشمن قرار نگیرند.

امیرالمؤمنین علیه‌الصّلاةوالسّلام به ما میفرمایند: «صلاح ذات بینکم»؛ دل‌ها را با هم صاف و به هم نزدیک کنید. اختلاف سلیقه‌ها را به معنای دشمنی تلقی نکنید. اختلاف نظر و اختلاف سلیقه، حتی اختلاف عقاید سیاسی و دینی و غیره، تا آن‌جایی که به مبانی عملی نظام ارتباطی ندارد، میتواند موجب دشمنی و جدایی و خصومت با یکدیگر نشود.




به احترام این خون...


امیرالمؤمنین علیه‌الصّلاةوالسّلام زندگی خود را -زندگیای که هر ساعتش به قدر عمرها ارزش داشت- وقف کردند برای این‌که جامعه را در زمان خود و جامعه اسلامی و بشری را در طول تاریخ هدایت کنند و بسازند. خوشبختانه ملت ما، ملت علوی است و معتقد و مرید و عاشق امیرالمؤمنین علیه‌الصّلاةوالسّلام است.

لازمه این محبت این است که کلمات آن بزرگوار را آویزه گوش کنیم؛ این‌ها را فقط یک توصیه خشک و خالی به‌حساب نیاوریم؛ برای عمل، آن‌ها را در پیش روی خود قرار دهیم و تصمیم بگیریم. آن بزرگوار در این راه مجاهدت کردند و در همین راه هم به شهادت رسیدند. «قتل فی محراب عبادته لشدّة عدله»؛ عدالت او موجب شهادت او شد.

پایبندی واقعی و صادقانه و صمیمی او به عدالت و مبنای اصیلی که آن بزرگوار در همه دوران حکومتشان آن را دنبال میکردند موجب شد جانشان در معرض این تهدید قرار گیرد و خون مبارکشان در محراب عبادت ریخته شود.

ما در زیارت عاشورا به امام حسین علیه‌الصّلاةوالسّلام عرض میکنیم: «السّلام علیک یا ثاراللَّه و ابن ثاره»؛ یعنی مثل خون اباعبداللَّه علیه‌السلام، صاحب خون امیرالمؤمنین علیه‌الصّلاةوالسّلام هم خداوند متعال است؛ چون این خون هم در راه احقاق حق و احیای عدالت بر زمین ریخته شد. همه باید به احترام این خون پاک و آن شخصیت عظیم و قدسی و آن ولىّ اعظم الهی سعی کنیم این فرمایش‌ها و توصیه‌ها را که خطاب به ما هم هست، در عمل خودمان رعایت کنیم.


خطبه‌های نماز جمعه تهران‌؛ 01/09/81
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

مسروری

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
بیست و چهارم: یادِ معاد

بیست و چهارم: یادِ معاد

قال اللَّه الحکیم فی کتابه: «یا أیها الّذین آمنوا اطیعوا اللَّه و اطیعوا الرّسول و لا تبطلوا أعمالکم».

حدیث صحیح معتبر از پیغمبر اکرم صلّی اللَّه‌علیه‌وآله‌وسلّم این است:

«الصّوم جنّة من النّار»؛ روزه، سپر آتش است.

از طرق اهل سنت هم همین مضمون با الفاظ مختلف نقل شده است؛ از جمله این لفظ: «الصّیام جنّة العبد المؤمن یوم القیامة کما یقی أحدکم سلاحه فی الدّنیا»؛ همچنان‌که شما در دنیا با سلاح و وسیله دفاعىِ خودتان از خود دفاع میکنید، در آخرت هم به‌وسیله روزه از خودتان در مقابل تعرض آتش دوزخ دفاع میکنید.


گذر از خواهش‌ها

خصوصیت روزه چیست که تعبیر «جنّة من النّار» درباره آن بیان شده است؟
خصوصیت روزه عبارت است از کفّ نفس. روزه، مظهر کفّ نفس است؛ «و نهی النّفس عن الهوی».
مظهر صبر در مقابل گناه و غلبه مشتهیات، روزه است.


لذا در روایات، ذیل آیه شریفه «و استعینوا بالصّبر و الصّلاة» صبر را به روزه تعبیر کرده‌اند. روزه، مظهر گذشت از خواسته‌هاست. اگرچه زمانِ روزه محدود است -چند ساعت در روز، آن‌هم چند روز در سال- لیکن به صورت نمادین، یک حرکت اساسی برای انسان است. چرا؟ چون هواهای نفسانی و هوس‌ها و مشتهیات و خواست‌های نفس، همان مسیری است که انسان را به گناه میرساند.

این‌طور نیست که مشتهیات نفسانی با گناه ملازم و از یکدیگر اجتناب‌ناپذیر باشند؛ نه، بعضی از مشتهیات نفسانی هم حلال است. اما این‌که انسان دهنه نفس را بردارد، نفس خود را بیمهار و بیدهنه رها کند و اسیر مشتهیات آن شود، همان چیزی است که امیرالمؤمنین علیه‌الصّلاةوالسّلام در نهج‌البلاغه فرمودند: «حمل علیها أهلها»؛ او را روی اسب سرکشی انداخته‌اند که دهنه آن دست این شخص نیست و اسب سرکش هم او را میبرد به پرتگاه پرتاب میکند. هوای نفسانی انسان را به سمت گناهان میکِشد.

گناهان، صورت مُلکی عذاب الهی هستند؛ صورت دنیایىِ عذاب الهی هم همین گناهانند. این‌که در آیه شریفه میفرماید: «إنّ الّذین یأکلون أموال الیتامی ظلماً انّما یأکلون فی بطونهم ناراً» معنایش همین است؛ یعنی شما وقتی کسی را که مال یتیم میخورد، نگاه میکنید، ظاهر قضیه این است که مالی را بلعید و حرامی به کیسه خود زد؛ اما باطن قضیه این است که او دارد در درونِ خودش آتش تعبیه میکند؛ این همان آتش جهنم است.

کسی که لذت حرامی را در این‌جا آزمایش میکند، این لذت، صورت ظاهر قضیه است؛ باطن قضیه در آن حیات واقعی آشکار میشود؛ آن جایی که پرده‌های اوهام از جلوی چشم انسان فرو میافتد و حقایق در مقابل او آشکار میشود؛ «هنالک تبلو کل نفس ما أسلفت».

آن روز همین لذتِ این‌جایی و دنیایی عبارت است از یک عذاب و شکنجه دوزخی. آن روز، روزی است که واقعیات و حقایق، خود را آشکار میکنند و آنچه را که انسان انجام داده است، حقایق و بطون و ملکات آن در آن‌جا آشکار میشود. روح ما، ملکات ما و حقایق وجودی ما هم در آن‌جا خودش را نشان میدهد.

مولوی میگوید:

ای دریده پوستین یوسفان گرگ برخیزی از این خواب گران‌

پنجه درنده‌ای که یوسف‌ها را در این‌جا میدرد و انسان‌های مظلوم را زیر پا له میکند، باطنش گرگ است؛ انسان نیست. این باطن در آن‌جا خودش را نشان میدهد و ظاهر میشود.


روز پاسخ‌گویی

ما نباید قیامت را فراموش کنیم؛ قیامت واقعه عظیمی است. ما باید همیشه یاد قیامت را در ذهن خود داشته باشیم و از قیامت بترسیم.

آیه‌ی شریفه درباره‌ی قیامت میفرماید: «یستعجل بها الّذین لا یؤمنون بها و الذین آمنوا مشفقون منها و یعلمون انّها الحق». کفار قریش به پیغمبر میگفتند قیامت و جهنمی که ما را از آن میترسانی، کجاست؟ قرآن میفرماید: «و الّذین آمنوا مشفقون منها»؛ کسانیکه ایمان دارند، از قیامت بیمناکند. قیامت حقیقتاً این‌گونه است. باید از قیامت ترسناک بود، باید قیامت را از یاد نبرد؛ این ضامن حفظ ماست.

قیامت، روز عرضه شدن بر خداست؛ «و عرضوا علی ربّک صفّاً». انسان با حقیقت خود، با باطن قلب خود، با ملکات راسخه نفس خود، در مقابل خدای متعال آشکار میشود. این‌جا هم خدای متعال باطن ما را میبیند، اما آن‌جا دیگر هیچ پرده‌پوشیای وجود ندارد؛ خود ما هم میفهمیم و میبینیم؛ خود ما هم خود را محکوم میکنیم. روز جزا، روز پاسخ‌گویی است؛ پاسخ‌گویی به معنای واقعی کلمه؛ پاسخ‌گویی بدون امکان رفع و رجوع بیمورد؛ اصلاً نمیشود انسان عذر دروغین و بیخودی بیاورد. انسان در مقابل خدای متعال است؛ او گریبان انسان را میگیرد. قیامت، روز محاسبه بیاغماض است؛ همه ما محاسبه میشویم. قیامت، روز بسته شدن زبان است. زبان‌بازیهایی که این‌جا میتوان کرد، آن‌جا دیگر نیست؛ «هذا یوم لا ینطقون و لا یؤذن لهم فیعتذرون». زبان، بسته میشود؛ آنگاه باطن و ملکات و اعضا و جوارح انسان حرف میزنند.

اگر در دلمان حقد، حسد، بدبینی، بدخواهی، امراض گوناگون قلبی، کین‌ورزی نسبت به صالحان و شوق و عشق نسبت به گناهان پنهان کرده باشیم، آن‌جا همه آشکار میشود. قیامت، واقعه عجیبی است؛ «الیوم نختم علی أفواههم و تکلّمنا أیدیهم و تشهد أرجلهم بما کانوا یکسبون».

آیات مربوط به قیامت خیلی تکان‌دهنده است. من پیشنهاد میکنم هر کدام به تنهایی آیات قیامت را مرور کنیم؛ چون به آن احتیاج داریم. این دیگر از چیزهایی نیست که انسان بتواند آن را ثبت کند و آمار بدهد. صدها آیه در قرآن درباره قیامت وجود دارد؛ هم بشارت‌های قیامت هست، هم تهدیدهای آن؛ هر دو تکان‌دهنده است.

بشارت‌های قرآن هم تکان‌دهنده و جذاب و شوق‌آفرین است؛ تهدیدهای قرآنی هم تکان‌دهنده است و دل انسان را آب میکند. «یبصّرونهم یودّ المجرم لو یفتدی من عذاب یومئذ ببنیه و صاحبته و أخیه و فصیلته الّتی تؤویه و من فی الأرض جمیعاً ثمّ ینجیه»؛ مجرم از شدت عذاب الهی آرزو میکند که بتواند فرزند خودش را فدا کند تا نجات پیدا کند؛ عزیزان خودش و همه‌ انسان‌های روی زمین را قربانی کند تا از عذاب نجات پیدا کند اما نمیتواند. عذاب الهی است، شوخی که نیست؛ «کلّا إنّها لظی. نزّاعة للشوی. تدعو من أدبر و تولّی. و جمع فاوعی».
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

مسروری

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
بیست و چهارم: یادِ معاد

بیست و چهارم: یادِ معاد

صراط

امام سجاد سلام‌اللَّه‌علیه در دعای ابوحمزه -که دعای خیلی با حال و خوبی است- ترس از قیامت را تشریح میکنند: «أبکی لخروجی عن قبری عریاناً ذلیلاً حاملاً ثقلی علی ظهری»؛ امروز میگریم برای وقتی که عریان و ذلیل و بار سنگین عمل بر دوشم از قبر بیرون میآیم. «انظر مرّة عن یمینی و اخری عن شمالی إذ الخلائق فی شأن غیر شأنی لکلّ امرء منهم یومئذ شأن یغنیه وجوه یومئذ مسفرة ضاحکة مستبشرة»؛ یک عده چهره‌هاشان خندان است و خوشنود و خوشحال و سربلندند. این‌ها چه کسانی هستند؟ کسانی هستند که در دنیا از پل صراطی که حقیقت و باطن‌اش در آن‌جاست و مثال آن در این‌جاست، توانسته‌اند رد شوند.

این پل صراط، پل عبودیت، پل تقوا و پل پرهیزگاری است؛ «و أن اعبدونی هذا صراط مستقیم»؛ صراط این دنیا، همان صراط روی جهنم است. «إنّک علی صراط مستقیم»ی که به پیغمبر میفرماید، یا «أن اعبدونی هذا صراط مستقیم»، همان صراط روی جهنم است. اگر این‌جا ما توانستیم از این صراط، درست، با دقت و بدون لغزش عبور کنیم، گذر از آن صراط آسان‌ترین کار است؛ مثل مؤمنین که مانند برق عبور میکنند. «إنّ الّذین سبقت لهم منّا الحسنی اولئک عنها مبعدون لا یسمعون حسیسها»؛ اصلاً این‌ها همهمه جهنم را هم نمیشنوند؛ «و هم فی ما اشتهت أنفسهم خالدون لا یحزنهم الفزع الأکبر». فزع اکبر، یعنی دشوارترین ترسی که ممکن است برای انسان پیش بیاید. مؤمنین با همین ابعاد جسمانی و روحانی و نفسانی، فزع عظیمی که در آن‌جاست، «لا یحزنهم الفزع الأکبر»؛ این‌ها را محزون و اندوهگین نمیکند؛ این‌ها از این صراط عبور کرده‌اند.

مسؤولیت مضاعف

برادران و خواهران عزیز! این صراط برای من و شما خیلی حساس است. ما مسؤولیم. ما با آدم‌های معمولىِ کوچه و بازار فرق داریم. ما چه نماینده مجلس باشیم، چه عضو دولت باشیم، چه مدیر فلان بخش نظامی باشیم، چه بخش قضایی باشیم، همین که شما آقایان و خانم‌ها مسؤولان بخش‌های مختلف هستید، کار من و شما سخت است. ما اگر تخطی و لغزش پیدا کنیم و اشکالی در کارمان پیدا شود، ضررش فقط به خود ما نمیرسد؛ ضررش به جمع وسیعی میرسد. ما اگر کم‌کاری و کوتاهی کنیم، کشور ضرر میکند. ما اگر خدای نکرده از هوای نفس خود در تصمیم‌گیریها پیروی کنیم، از رفیق‌بازی و خط‌بازی و عدم ملاحظه ارزش‌های حقیقی تبعیت کنیم، کشور صدمه میبیند.

کار ما سخت است. ما بیشتر از دیگران باید به فکر جهنم و عبور از این صراط دشوار باشیم. این چند سال مسؤولیت، ابدی نیست. نماینده مجلس هستید، عضو دولت هستید، وزیرید، مدیرید؛ این سه سال، چهار سال، پنج سال، ده سال میگذرد. اگر این چند سال را دندان روی جگر بگذارید و دنبال کسب پول، دنبال درآمدهای نامشروع، دنبال رانت‌خواری، دنبال استفاده از امکانات دولتی و دنبال تعرض به بیت‌المال نباشید -این‌که خیلی دشوار نیست- آن‌وقت «إنّ الذین سبقت لهم منّا الحسنی اولئک عنها مبعدون». «هذا یومکم الّذی کنتم توعدون»؛ فرشتگان الهی پیش متقین و مؤمنین میآیند و میگویند این همان روز شماست؛ همان روزی است که وعده و مژده آن را انبیا در طول تاریخ به مؤمنین داده‌اند. لذت ببرید؛ «ادخلوا الجنّة». ما بیشتر از دیگران باید مراقب باشیم و بیشتر از دیگران از جهنم بترسیم. آتش دوزخ کسانی را که مسؤولیت مضاعف دارند، بیشتر تهدید میکند تا آدم‌های معمولی که خودشان هستند و بار مسؤولیت خودشان در دایره خیلی محدود و کوچکی. وضع ما سخت‌تر است.

نکته دیگری که همین‌جا اضافه میکنم، مسأله فرزندان ماست. به فرزندانتان برسید؛ «قوا أنفسکم و أهلیکم ناراً وقودها النّاس و الحجارة». حق نداریم فرزندان را رها کنیم. سعیتان این باشد که ایمانشان را حفظ کنید. کاری نکنید که ایمان جوان‌تان، دختر و پسرتان -اگر دانشجوست، اگر کاسب است، اگر مشغول کار دیگر است- به مبانىِ شما متزلزل شود. گاهی انسان با دست و زبانِ بیمهار و بیرون از کنترل و با عمل غلطِ خودش کاری میکند که جوانِ خود را از دین و مبانی دینی و اعتقادات و اصول دور میکند؛ او را بیاعتقاد میکند.

ما چنین کسانی را داشتیم؛ از هر دو طرف هم ممکن است. گاهی با سخت‌گیریهای بی‌جا -که بنده به سختگ‌یریهای بی‌جا اصلاً توصیه نمیکنم- و گاهی هم با برخورد تند و تلخ و ترش، بعضیها بچه‌ها را زده میکنند؛ بعضی هم از آن طرف با بی مبالاتیها و لاابالی گریها و امکانات بیحساب در اختیار بچه‌ها گذاشتن و از هر غلطِ آن‌ها با اغماض چشم‌پوشی کردن، بچه‌ها را با دست خود طرد میکنند؛ در نتیجه بچه فاسد و خراب میشود.

باید با منطق و برخورد صحیح و مهربانانه با فرزندان برخورد کرد. «قوا أنفسکم و أهلیکم»؛ جوان و همسرتان را باید حفظ کنید؛ این جزو وظایف شماست. این، اثر تشدید کننده دارد؛ یعنی وقتی در خانواده‌ای، جوان یا یک عضو خانواده خدای نکرده نقطه ضعفی پیدا کرد؛ مثل لکه سیاهی شد روی دندان و مینای دندان در این نقطه خراب شد، به‌تدریج روی ذهن مخاطب‌های خودش و پدر و مادرش اثر میگذارد و همین‌طور اثرهای متقابلِ تشدیدکننده دارد؛ در نتیجه آن حقیقت و معنویت را از دست میدهد.


ارزش مؤمن


این آیه شریفه برای من همیشه جالب بوده است: «الذین آمنوا و اتّبعتهم ذرّیتهم بایمان الحقنا بهم ذرّیتهم و ما التناهم من عملهم من شیء»؛ کسانی که توانسته‌اند ایمان ذریه خود را حفظ کنند -ولو عمل ذریه، آن‌چنان برجسته نیست- ما در درجات عالىِ معنوی، ذریه را به آن‌ها ملحق میکنیم.

در روایت دارد: «لتقرّ عیونهم»؛ تا چشم‌هایشان روشن شود. مؤمن که شما باشید، اگر توانستید بچه خود را مؤمن بار بیاورید، خدای متعال کمبودهای این بچه را در قیامت، در بهشت و در عرصات دشواری که در برابر شماست، جبران میکند؛ او را به شما میرساند تا چشم و دل شما روشن شود. خدا برای یک مؤمن خیلی ارزش قائل است.

حرف اصلی ما همین‌هایی بود که عرض کردیم. من و شما اگر بخواهیم راه خود را درست برویم و این کشور از وجود من و شما سود ببرد، راهش این است که عرض کردیم: باید به فکر دل خودمان، به فکر قیامت خودمان، به فکر فردای خودمان و به فکر محاسبه الهی از خودمان باشیم و در این زمینه نسبت به خودمان اغماض نکنیم.


سخنرانی در دیدار مسؤولان نظام؛‌ 06/08/83
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

مسروری

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
بیست و پنجم: بینش و بایدها

بیست و پنجم: بینش و بایدها

به‌طور کلی وظایفی برعهده ماست؛ هم ما به عنوان دولت و حکومت، هم ما به عنوان یک فرد مسلمان. اما این وظایف یک مبنای فکری دارد. خصوصیت تفکر اسلامی و مکتب اسلامی و دینی این است. اگر از این بحث میکنیم که باید آزادی باشد یا انتخاب و اختیار در جامعه برای مردم وجود داشته باشد یا هر یک ازسیاست‌های عمومی و کلی را مورد بحث قرار میدهیم، برای هر کدام از این‌ها مبنایی وجود دارد. اگر از ما بپرسند چرا مردم باید حق رأی داشته باشند، یک استدلال فکری و منطقی پشت سرش وجود دارد؛ معلوم است چرا. همه آنچه که در زمینه برنامه‌ریزی‌ها، خطوط اصلی برنامه‌ها را تشکیل میدهد، یک سر این برنامه‌های اصلی وصل است به آبشخور اندیشه اسلامی، جهان‌بینی اسلامی، تلقّی و برداشت اسلامی؛ که این ایمان ماست، اعتقاد ماست، دین ماست؛ بر اساس آن برداشت و آن تلقی است که وظایف خودمان را مشخص میکنیم و میخواهیم به آن‌ها عمل کنیم. آن مبنای فکری چیست؟ به‌طور کوتاه و خلاصه از این‌جا باید شروع کنیم و ببینیم که آن خطوط اصلىِ تلقی و بینش اسلام از کائنات، از عالم و از انسان چیست. البته این مخصوص اسلام هم نیست. همه ادیان -اگر تحریف نشده باشند- در مبنای صحیح و ریشه اصلىِ خودشان همین بینش را دارند. اسلامِ سالم و دست نخورده و متکی به منابع متقن، در اختیار ماست. بقیه ادیان ممکن است این خصوصیات را نداشته باشند.

آن مجموعه معارفی که خطوط اصلی عملکرد و وظایف ما از آن‌ها به‌دست میآید -یعنی جهان‌بینی و بینش اسلامی- فصول متعددی دارد؛ همه هم در عمل و اقدام فرد و دولت دارای تأثیر است؛ که من پنج نقطه مؤثّرتر و مهم‌تر را انتخاب کرده‌ام و عرض میکنم.


بینش


رکن اصلی

از این پنج نقطه، یکی توحید است. توحید، یعنی اعتقاد به این‌که این ترکیب پیچیده بسیار عجیب و شگفت‌آور و قانونمند کائنات و عالم آفرینش، از کهکشان‌ها و سحابی‌ها و حفره‌های عظیم آسمانی و کرات بیشمار و میلیون‌ها منظومه شمسی بگیرید، تا سلول کوچک جزء فلان پیکر، فلان جسم و ترکیب ریز شیمیایی -که آن‌قدر نظم در این ترکیب عظیمِ متنوع و پیچیده وجود دارد که هزاران قانون از آن استنباط کرده‌اند؛ چون وقتی نظم غیرقابل تخلّف شد، از آن قوانین تکوینی و بیتخلف استفاده میشود- ساخته و پرداخته یک فکر و اندیشه و تدبیر و قدرت است و تصادفاً به وجود نیامده است. این اعتقاد امری است که هر ذهن سالم و هر انسان عاقل و صاحب تفکر و دور از شتاب‌زدگی در فکر یا بیحوصلگی در تصمیم‌گیری یا پیش‌داوری در قضایا این را قبول میکند.

نقطه بعدی این‌که این فکر و تدبیر و اندیشه و قدرت عظیم و بینهایت و توصیف‌ناپذیری که این ترکیب عجیب و پیچیده را به وجود آورده، فلان بت ساخته بشر یا فلان انسانِ محدودِ مدّعىِ خدایی یا فلان سمبل و نمادِ افسانه‌ای و اسطوره‌ای نیست؛ بلکه ذات واحد مقتدر لایزالی است که ادیان به او «خدا» میگویند و او را با آثارش میشناسند. بنابراین، هم اثبات این قدرت و اراده و مهندسىِ پشت سر این هندسه عظیم و پیچیده است؛ هم اثبات این‌که آن مهندس بینظیر و غیرقابل توصیف، این چیزهای کوچکِ دم‌دستِ بیارزشی که بشر یا خودش میسازد یا مثل خودش کسی آن‌ها را میسازد یا از قبیل خودش یک موجود زایل شدنی است، نیست؛ بلکه «هو اللَّه الّذی لا إله إلّا هو الملک القدّوس السّلام المؤمن المهیمن العزیز الجبّار المتکبّر سبحان اللَّه عمّا یشرکون».

همه ادیان در این بخش از جهان‌بینی مشترکند؛ ادیان قدیم، ادیان ابراهیمی، ادیان پیش از ادیان ابراهیمی؛ حتی همین ادیان شرکآلود هندی فعلی. اگر کسی وِداها را نگاه کند، عرفان توحیدی خالصی در کلمات وِداها موج میزند که نشان‌دهنده این است که سرمنشأ، سرمنشأ شفّاف و زلالی بوده است. بنابراین، توحید رکن اصلی بینش و نگاه و تلقّىِ این اسلامی است که ما میخواهیم بر اساس آن، این حکومت و این نظام و این حرکت را راه بیندازیم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

مسروری

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
بیست و پنجم: بینش و بایدها

بیست و پنجم: بینش و بایدها

انسان‌محوری


رکن دوم، تکریم انسان است؛ یا میتوانیم به آن بگوییم انسان‌محوری. البته انسان‌محوری در بینش اسلامی، به‌کلّی با اومانیسم اروپای قرون هجده و نوزده متفاوت است. آن یک چیز دیگر است، این یک چیز دیگر است. آن هم اسمش انسان‌محوری است اما این‌ها فقط در اسم شبیه همند. انسان‌محورىِ اسلام، اساساً اومانیسم اروپایی نیست؛ یک چیز دیگر است. «ألم تروا انّ اللَّه سخّر لکم ما فی السّموات و ما فی الأرض». کسی که قرآن و نهج‌البلاغه و آثار دینی را نگاه کند، این تلقی را به‌خوبی پیدا میکند که از نظر اسلام، تمام این چرخ و فلک آفرینش، بر محور وجود انسان میچرخد. این شد انسان‌محوری.

در آیات زیادی هست که خورشید مسخّر شماست، ماه مسخر شماست، دریا مسخر شماست؛ اما دو آیه هم در قرآن هست که همین تعبیری را که گفتم -«سخّر لکم ما فی السّموات و ما فی الأرض»؛ همه این‌ها مسخر شمایند- بیان میکند. مسخر شمایند، یعنی چه؟ یعنی الآن بالفعل شما مسخر همه‌شان هستید و نمیتوانید تأثیری روی آن‌ها بگذارید اما بالقوّه طوری ساخته شده‌اید و عوالم وجود و کائنات به‌گونه‌ای ساخته شده‌اند که همه مسخر شمایند. مسخر یعنی چه؟ یعنی توی مشت شمایند و شما میتوانید از همه آن‌ها به بهترین نحو استفاده کنید.

این نشان دهنده آن است که این موجودی که خدا آسمان و زمین و ستاره و شمس و قمر را مسخر او میکند، از نظر آفرینش الهی بسیار باید عزیز باشد. همین عزیز بودن هم تصریح شده است: «و لقد کرّمنا بنیآدم». این «کرّمنا بنیآدم» -بنیآدم را تکریم کردیم- تکریمی است که هم شامل مرحله تشریع و هم شامل مرحله تکوین است؛ تکریم تکوینی و تکریم تشریعی با آن چیزهایی که در حکومت اسلامی و در نظام اسلامی برای انسان معین شده؛ یعنی پایه‌ها کاملاً پایه‌های انسانی است.

تداوم حیات


سومین نقطه اصلی و اساسی در جهان‌بینی اسلامی، مسأله تداوم حیاتِ بعد از مرگ است؛ یعنی زندگی با مردن تمام نمیشود. در اسلام و البته در همه ادیان الهی، این معنا هم جزو اصول جهان‌بینی است و تأثیر دارد. همان‌طور که گفتم، تمام این اصول جهان‌بینی در تنظیم روابط زندگی و در تنظیم پایه‌های حکومت اسلامی و اداره جامعه و اداره عالم مؤثّر است. بعد از مرگ، ما وارد مرحله جدیدی میشویم. این‌طور نیست که انسان نابود شود؛ از جوی جَستن و رفتن به یک مرحله دیگر است؛ و بعد در آن مرحله، مسأله حساب و کتاب و قیامت و این چیزهاست.

استعداد بی‌نهایت


چهارمین نقطه اصلی این جهان‌بینی، عبارت است از استعداد بیپایان انسان در دارا بودن تمام چیزهایی که برای تعالی کامل انسان لازم است. انسان استعداد دارد که تا آخرین نقطه تعالی حیاتِ ممکنات بالا برود؛ اما بقیه موجودات این امکان را ندارند. در آیه شریفه «لقد خلقنا الأنسان فی أحسن تقویم»، «احسن‌تقویم» معنایش این نیست که ما جسم انسان را طوری آفریده‌ایم که مثلاً سرش با دستش با چشمش با تنش تناسب دارد؛ این‌که مخصوص انسان نیست؛ هر حیوانی نیز همین‌طور است. در بهترین تقویم، یعنی در بهترین اندازه‌گیری انسان را آفریده‌ایم؛ یعنی آن اندازه‌گیریای است که رشد او دیگر نهایت و اندازه‌ای ندارد؛ تا آن‌جایی میرود که در عالم وجود، سقفی بالاتر از آن نیست؛ یعنی میتواند از فرشتگان و از موجودات عالی و از همه این‌ها بالاتر برود.

اگر بشر بخواهد این سیر را داشته باشد، جز با استفاده از امکانات عالم ماده ممکن نیست. این هم جزو مسلّمات است؛ لذا میگوید «خلق لکم ما فیالأرض جمیعاً». بنابراین سیر تعالی و تکاملی انسان در خلأ نیست؛ با استفاده از استعدادهای ماده است؛ بنابراین با هم سیر میکنند؛ یعنی شکوفایی انسان، همراه با شکوفایی عالمِ ماده و عالمِ طبیعت است؛ این در شکوفایی او اثر میگذارد، او در شکوفایی این اثر میگذارد و پیشرفت‌های شگفت‌آور را به‌وجود میآورد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

مسروری

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
بیست و پنجم: بینش و بایدها

بیست و پنجم: بینش و بایدها

به‌سوی حق


آخرین نقطه‌ای که در این زمینه از بینش اسلامی عرض میکنم، این است که از نظر اسلام و بینش اسلامی، جریان عالم به سمت حاکمیت حق و به سمت صلاح است؛ این بروبرگرد هم ندارد. همان‌طور که یک بار به اشاره گفتم -و الان هم جز به اشاره نمیتوانم بگویم، چون مجال تفصیل نیست- همه انبیا و اولیا آمده‌اند تا انسان را به آن بزرگراه اصلیای سوق دهند که وقتی وارد آن شد، بدون هیچ‌گونه مانعی تمام استعدادهایش میتواند بُروز کند.

انبیا و اولیا این مردم گمگشته را مرتّب از این کوه و کمر و دشت‌ها و کویرها و جنگل‌ها به سمت این راه اصلی سوق دادند و هدایت کردند. هنوز بشریت به نقطه شروع آن صراط مستقیم نرسیده است؛ آن در زمان ولیعصر ارواحنافداه محقّق خواهد شد؛ لیکن همه این تلاش‌ها اصلاً براساس این بینش است که نهایت این عالم، نهایت غلبه صلاح است؛ ممکن است زودتر بشود، ممکن است دیرتر بشود؛ اما بروبرگرد ندارد. قطعاً این‌طوری است که در نهایت، صلاح بر فساد غلبه خواهد کرد؛ قوای خیر بر قوای شر غلبه میکنند...



بایدها


اطاعت و هماهنگی


یک وظیفه عبارت است از عبودیت و اطاعت خداوند. چون عالَم مالک و صاحب و آفریننده و مدبّر دارد و ما هم جزو اجزاء این عالَمیم، لذا بشر موظف است اطاعت کند. این اطاعت بشر به معنای هماهنگ شدن او با حرکت کلی عالم است؛ چون همه عالم «یسبّح له ما فیالّسموات و الأرض»؛ «قالتا اتینا طائعین». آسمان و زمین و ذرات عالم، دعوت و امر الهی را اجابت میکنند و بر اساس قوانینی که خدای متعال در آفرینش مقرّر کرده است، حرکت میکنند.

انسان اگر برطبق قوانین و وظایف شرعی و دینی که دین به او آموخته است عمل کند، هماهنگ با این حرکتِ آفرینش حرکت کرده؛ لذا پیشرفتش آسان‌تر است؛ تعارض و تصادم و اصطکاکش با عالم کمتر است؛ به سعادت و صلاح و فلاحِ خودش و دنیا هم نزدیکتر است. البته عبودیت خدا با معنای وسیع و کامل آن مورد نظر است؛ چون گفتیم توحید، هم اعتقاد به وجود خداست، هم نفی الوهیت و عظمت متعلق به بت‌ها و سنگ‌ها و چوب‌های خودساخته و انسان‌های مدّعىِ خدایی و انسان‌هایی که اسم خدایی کردن هم نمیآورند اما میخواهند عمل خدایی کنند.

پس در عمل، دو وظیفه وجود دارد: یکی اطاعت از خدای متعال و عبودیت پروردگار عالم و دوم سرپیچی از اطاعت «انداد اللَّه»؛ هر آن چیزی که میخواهد در قبال حکم‌روایی خدا، بر انسان حکم‌روایی کند. ذهن انسان فوراً به سمت این قدرت‌های مادّی و استکباری میرود؛ البته این‌ها مصادیقش هستند اما یک مصداق بسیار نزدیکتر دارد و آن، هوای نفس ماست. شرط توحید، سرپیچی کردن و عدم اطاعت از هوای نفس است؛ که این «أخوف ما أخاف» است.

تعالی همه‌جانبه


دوم، هدف گرفتن تعالىِ انسان است؛ تعالىِ خود و دیگران. این تعالی شامل تعالىِ علمی، تعالىِ فکری، تعالىِ روحی و اخلاقی، تعالىِ اجتماعی و سیاسی - یعنی جامعه تعالی پیدا کند - و تعالىِ اقتصادی است؛ یعنی رفاه امور زندگی مردم. همه موظّفند برای این چیزها تلاش کنند: گسترش و پیشرفت علم برای همه؛ حاکمیت اندیشه سالم و فکر درست؛ تعالىِ روحی و معنوی و اخلاقی، خُلق کریم و مکارم اخلاق؛ پیشرفت اجتماعىِ بشری -نه فقط جنبه‌های معنوی و علمی و اخلاقی یک فرد، بلکه جامعه هم مورد نظر است- و پیشرفت امور اقتصادی و رفاهی انسان‌ها. بایستی مردم را به سمت رفاه و تمتّع هرچه بیشتر از امکانات زندگی پیش ببرند. این یکی از وظایف همه است؛ مخصوص دوره قدرت و حکومت هم نیست؛ در دوره حکومتِ غیر خدا هم این وظیفه وجود دارد.

ترجیح آخرت

سوم، ترجیح فلاح و رستگاری اُخروی بر سود دنیوی، اگر با هم تعارض پیدا کردند. این هم یکی از وظایف عملی هر انسانی است که معتقد به آن جهان‌بینی است. یعنی اگر در موردی پیش آمد که یک سود دنیوی در جهت هدف‌های اُخروی قرار نگرفت، تا آن‌جایی که ممکن است، انسان باید سعی کند این سود دنیوی را در جهت هدف‌های اُخروی قرار دهد. اگر یک جا با هم سازگار نبود، انسان یا بایستی از یک سود چشم بپوشد -چه سود مالی، چه سود قدرت و مقام و محبوبیت و...- یا بایستی گناهی را مرتکب شود که موجب وزر اُخروی است. لازمه اعتقاد به آن جهان‌بینی این است که انسان جنبه اُخروی را ترجیح دهد؛ یعنی از آن سود صرف‌نظر کند و آن گناه را مرتکب نشود.

برعهده هر مسلمانی است که این‌گونه عمل کند. انسان باید فعالیت‌های خودش را برنامه‌ریزی کند؛ به‌نحوی که با تلاش‌های عظیم دنیوی که ناگزیر است آن‌ها را انجام دهد، منافاتی پیدا نکند و برخلاف فلاح اُخروی و وظایفی که تخلّف از آن‌ها ممکن است در آخرت برای انسان وزر و وبال به بار آورد، نباشد.



اصل مجاهدت


چهارم، اصل مجاهدت و تلاش و مبارزه است. یکی از کارهای واجب و اصلی برای هر انسانی -چه در موضع یک فرد، چه در موضع یک جمع؛ که حکومت و یا یک قدرت باشد- این است که مبارزه کند؛ یعنی دائم باید تلاش کند و به تنبلی و بیعملی و بیتعهدی تن ندهد. گاهی انسان عمل هم دارد اما نسبت به وظایف اصلی تعهد ندارد؛ میگوید به ما چه! کج‌روی‌های برخاسته از هوس نیز همین‌طور است. انسان به این‌ها نباید تن بدهد. بایستی حتماً با تنبلی و بیعملىِ خودش مبارزه کند؛ تلاش و مجاهدت کند و در این راه قبول خطر کند. این یکی از وظایف است. البته این مجاهدت باید مجاهدت فیسبیل‌اللَّه باشد که آن را در بند بعدی عرض میکنم.



امید همیشگی

پنجمی و آخری، امید به پیروزی در همه شرایط است؛ به شرط آن که جهاد فی سبیل‌اللَّه باشد. کسی که مشغول مجاهدت است، حق ندارد ناامید شود؛ چون یقیناً پیروزی در انتظار اوست. آن مواردی که پیروزی به دست نیامده و ناکامی حاصل شده است، به این خاطر بوده که مجاهدت فیسبیل‌اللَّه نبوده است؛ یا اگر مجاهدت بوده، فیسبیل‌اللَّه نبوده؛ یا اصلاً مجاهدت نبوده است. شرط مجاهدت فیسبیل‌اللَّه چیست؟ این است که انسان به سبیل‌اللَّه ایمان و باور و معرفت داشته باشد و آن را بشناسد؛ بنابراین میتواند در راه آن مجاهدت کند.



عمل به وظیفه


این‌ها وظایف یک انسان به‌عنوان یک فرد و وظایف یک مجموعه به‌عنوان حکومت است. عرض کردم، این‌ها مخصوص دوران قدرت نیست که چون امروز حکومت در دست مجموعه مؤمنین باللَّه و مؤمنین به اسلام است، ما این وظایف را داریم. آن وقتی هم که قدرت در دست این مجموعه نبود، در دست دشمنانشان بود، در دست طاغوت بود، در دست مفسدین فیالأرض بود، همه این وظایف وجود داشت. بعضی عمل میکردند، بعضی عمل نمیکردند؛ بعضی بیشتر عمل میکردند، بعضی کمتر عمل میکردند. این وظایف الآن هم برعهده همه مسلمان‌هاست؛ البته بعضی وظایفشان بیشتر است، بعضی کمتر است. وظیفه اصلی همه انبیا و ائمّه و اولیا این بوده است که مردم را به همین وظایف آشنا کنند؛ چه در دورانی که میتوانستند قدرت را کسب کنند -بگویند بروید مجاهدت کنید و قدرت را به‌دست آورید و این‌گونه اداره کنید- چه آن وقتی که نمیشد قدرت را به‌دست بیاورند. همه هم تلاش و مبارزه کرده‌اند؛ «و کأین من نبىّ قاتل معه ربّیون کثیر». جنگ و مبارزهسیاسی و معارضه با دشمنان، چیزی نیست که اول بار در اسلام آمده باشد؛ نه. در زمان پیغمبران گذشته -انبیای بزرگ الهی، از زمان ابراهیم به این طرف- هم بوده است. شاید قبل از ابراهیم هم بوده که من اطّلاعی ندارم. بنابراین، این وظایف، وظایفی است که انبیا ما را به آن سمت میکشانند.

البته در حکومت حق، در آن‌جایی که قدرت در دست بندگان خدا -مؤمنین باللَّه و مؤمنین به سبیل‌اللَّه- قرار دارد، این وظیفه سنگین‌تر است. چرا؟ چون توانایی شما به‌عنوان جزئی از مجموعه حکومتِ دولت، با توانایی فردی مثل شما در بهترین حالات حکومت طاغوت قابل مقایسه نیست. فرض کنیم در حکومت طاغوت، آن اختناق و آن شدّت‌ها و آن گمراهی‌ها و آن اضلال وسایل ارتباط جمعی و... وجود نداشته باشد؛ امکانات بدهند و معارضه آن‌چنانی هم نکنند؛ از قدرتشان علیه شما هم استفاده نکنند. وضع کنونی -یعنی وضع وجود یک قدرت اسلامی- شاید هزار مرتبه از بهترین حالاتی که در حکومت طاغوت ممکن است یک فرد برای ترویج و پیگیری و تحقّق آرمان‌های الهی داشته باشد، بهتر باشد. پس بایستی این را قدر دانست.

ایجاد این قدرت الهی و اسلامی، امر بسیار دشواری است. این چیزی که الآن پیش آمده و شما میتوانید از طریق آن، این هدف‌ها را تحقّق ببخشید، آسان به‌دست نیامده است. صدها شرط و صدها موقعیت باید ردیف شوند و کنار هم قرار گیرند تا حادثه‌ای مثل انقلاب اسلامی بتواند رخ دهد.
این‌طور نبود که در هر زمانی، در هر شرایطی، در هر کشوری، چنین حادثه‌ای بتواند پیش بیاید؛ نه. در تاریخ ما، در وضع زندگی ما، در مردم ما، در ارتباطات اجتماعی ما، در اعتقادات ما، در وضع حکومت ما، در وضع جغرافیایی ما، در ارتباطات سیاسی و اقتصادی عالم، آن‌قدر حوادثِ فراوان کنار هم قرار گرفت تا شرایط آماده شد برای این‌که انقلاب اسلامی به‌وجود آید و پیروز شود. این شرایط، آسان به‌دست نمیآید.

این‌همه شرایط با همدیگر مجتمع شوند تا چنین چیزی پیش آید؛ چیز بسیار مستبعدی است. البته نه این‌که ممکن نیست -قطعاً اگر شرایط را پیش بیاورند، در همه‌جا ممکن است- لیکن در کشور ما به‌هرحال این شرایط پیش آمد و شد؛ و این پدیده بسیار مغتنم و دیریاب و عجیبی است، باید قدر این را دانست.


دیدار با مسؤولان و کارگزاران نظام؛ 12/09/79
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

مسروری

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
بیست و ششم: مثل بهار

بیست و ششم: مثل بهار

مثل بهار...

بدون کمک خدا، هیچ عزت و هیچ سعادتی نصیب هیچ فرد و ملتی نخواهد شد؛ و کمک الهی هم یک زمینه‌ها و یک موجباتی دارد؛ کما این‌که در دعا عرض میکنیم: «أللّهم إنّی أسئلک موجبات رحمتک»... باید حرکت کنیم و این حرکت را با نیت الهی و با نیت قربت همراه کنیم و بدانیم که در آن صورت، دستگیری خدا و تفضلات الهی حتمی است. حالا ماه رمضان، فرصت مناسبی است؛ چون «لعلّکم تتّقون»؛ اصلاً خدای متعال روزه را با این هدف مقرر فرموده است؛ لااقل یکی از اهداف واجب شدن روزه در این ماه -که شاخصه مهم این ماه است- همین تحصیل تقواست.

در این دعای روزانه، بعد از نمازها میخوانیم: «و هذا شهر عظّمته و کرّمته و شرّفته و فضّلته علی الشّهور»؛ خدای متعال این ماه را بر ماه‌های دیگر، فضیلت داده است. یکی از چیزهایی که این ماه را فضیلت داده، همین «روزه» است؛ یکی از چیزها «نزول قرآن» است؛ یکی از چیزها «شب قدر» است؛ که این‌ها در همین دعا به عنوان شاخصه‌های این ماه ذکر شده است. این ظرف مساعدی برای رشد و نموّ ماست؛ مثل بهار می‌ماند؛ همچنانی که هر کدام از فصول سال، برای تحرکات عالم طبیعت، یک اقتضای طبیعی دارند، همین‌طور فصولی از سال، مقطع‌هایی از روزها و شب‌ها و هفته‌ها و ماه‌ها، یک اقتضائاتی برای رشد و نموّ و تحرک معنوی و باطنی انسان‌ها و تعالی آن‌ها دارند.

شب جمعه یک خصوصیتی دارد؛ روز جمعه یک خصوصیتی دارد. از این ساعات، تعجب هم نباید کرد؛ همچنانی که در طبیعت مادی یک خصوصیتی دارند، در این طبیعت معنوی، در روح انسان، در تعالی انسان، در قبول اعمال و در تأثیر اعمال عبادی هم یک خصوصیاتی دارند؛ همان‌طور که عرض کردیم مثل روز جمعه، شب نیمه شعبان و اوقاتی که به‌خصوص از طرف شرع مقدس معین شده است؛ «ایاماً معدودات» که درباره ماه رمضان است یا ایام ذیحجه و از این قبیل. انتخاب این روزها تصادفی نیست؛ که حالا ماه رمضان از لحاظ طبیعت و تأثیر با ماه رجب یا ماه ذیقعده یکسان باشد؛ نه، یک خصوصیتی دارد؛ مثل همان خصوصیت فصول که عرض کردیم. از این استفاده کنید.

در یک روایتی هست که نبی مکرّم اسلام صلّیاللَّه‌علیه‌وآله‌وسلّم در آستانه ماه رمضان خطاب به مردم فرمودند: «سبحان‌اللَّه! ماذا تستقبلون و ماذا یستقبلکم»؛ شما به استقبال چه دارید می‌روید! و چه به استقبال شما دارد می‌آید! این همان تجلیل ماه رمضان با این زبان است. چشم حقیقت‌بین و باطن‌نگر نبی مکرم برکات ماه رمضان را میبیند. روزه یک فرصت است، با همین آثار و برکاتی که درباره روزه شنیده‌اید و می‌دانید.



روزه جسم، روزه جان

یک روایتی از امیرالمؤمنین علیه‌الصّلوةوالسّلام هست که روزه را به روزه جسم و روزه جان تقسیم می‌کند. درباره روزه جسم می‌فرماید: «صوم الجسد الإمساک عن الأغذیه بإرادة و اختیار»؛ روزه جسم این است که انسان خوراکی‌ها را با اراده و اختیار خود مصرف نمی‌کند؛ «خوفاً من العقاب و رغبة فی الثواب و الأجر»؛ با این انگیزه، انسان از غذا اجتناب می‌کند. این روزه جسم است.

اما روزه جان: «و صوم النفس إمساک الحواس الخمس عن سائر المآثم»؛ این روزه جان است که حواس پنج‌گانه را از همه گناهان ممنوع کنید و امساک بدهید. «و خلوّ القلب من جمیع اسباب الشرّ»؛ دل را از اسباب و موجبات شر خالی کنید؛ این روزه جان است. حالا اسباب شر چیست؟ امساک از گناهان حواس خمس، برای کسی که اراده امساک داشته باشد، آسان است؛ این‌که دست، چشم، گوش و زبان انسان مرتکب گناه نشود؛ لیکن آن امساکِ خُلوّ قلب از اسباب الشر، خیلی سخت است؛ این سخت‌تر است و تمرین و مجاهدت می‌خواهد.

و دوستان عزیز! من و شما مخاطبان این دستوریم؛ این مجاهدت، بر عهده ماست؛ واقعاً تأثیر گناهی که از ما سر می‌زند، با گناهی که از یک انسان معمولی -که در جامعه مسؤولیتی ندارد- سر می‌زند، تفاوت می‌کند. باید هم نسبت به گناه قلبی و هم گناه‌های شخصی، خیلی مراقب باشیم. گناه اسباب شرّ، «حسد»، «حرص» -حرص به دنیا، حرص به جمع مال، افزون‌خواهی دنیوی- «بدخواهی نسبت به دیگران» -بددلی، بدخواهی، سوءظن- «نخوت و کبر» -خودبرتربینی، دیگران را کوچک دانستن، تحقیر کردن، مردم را حقیر شمردن- است. این شُروری که در عالم به‌وجود می‌آید، از همین چیزها به‌وجود می‌آید. در انسان‌هایی، نخوت آن‌ها، کبر آن‌ها، حرص آن‌ها، حسد آن‌ها، بخل آن‌ها و شهوت‌خواهیشان، آن‌ها را به حرکاتی وادار می‌کند که تأثیر عمیق این حرکات در آغاز راه، خیلی به نظر نمی‌رسد، لیکن به‌تدریج که پیش می‌رود، به فاجعه‌های انسانی و تاریخی تبدیل می‌شود که می‌ماند.

وقتی این فجایع بزرگ تاریخی را نگاه می‌کنیم و به‌طرف سرچشمه این مفاسد می‌گردیم، می‌رسیم به چنین خصوصیاتی که در یک انسان و در یک شخص وجود دارد: افزون‌خواهی، حرص، بخل و شهوتی در یک انسان و در یک مجموعه انسانی وجود دارد؛ که منشأ همه ابعاد این فاجعه بزرگ شده است. «ریاکاری» و نقطه مقابل آن، «بیمبالاتی، پرده‌دری» هم از اسباب شر است. این‌ها چیزهایی است که انسان باید دلش را از آن‌ها خالی کند. ماه رمضان، ماه تمرین و تربیت ما برای این چیزهاست. ما باید در این راه قدم بگذاریم و حرکت کنیم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

مسروری

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
بیست و ششم: مثل بهار

بیست و ششم: مثل بهار

گناهان ویژه!

این باری که بر دوش مجموعه مسؤولان گذاشته شده است، بار سنگینی است و البته بسیار مسؤولیت پُرافتخار. نظام جمهوری اسلامی، نظامی است که می‌خواهد سعادت مجموعه‌های انسانی را با همان پیامی که پیغمبران در طول تاریخ نبوت‌ها آورده‌اند و به بشر رسانده‌اند، تأمین کند؛ و عملاً دارد پیام پیامبران را در مقابل پیام طواغیت عالَم تصدیق می‌کند. طواغیت امروز هم هستند و بر این‌ها گران می‌آید و مقابله و معارضه می‌کنند.

راه پیروزی در این چالش و رویارویی هم جز «ایستادگىِ همراه با ایمان و باورِ به خود و باورِ به راه خود» نیست؛ باید راه را باور داشته باشیم: «آمن الرّسول بما انزل إلیه من ربّه و المؤمنون کلّ آمن باللَّه»؛ یعنی آحاد مؤمنینِ به این راه، دست به دست هم بدهند و ایستادگی کنند؛ ایستادگی نشان بدهند. این راه پیشرفت و پیروزی است. اگر این کار را بکنند، پیروزی قطعی است. ما این را در طول این سال‌ها تجربه کرده‌ایم. در میدان‌های گوناگون، آن‌جایی که حرف خودمان را باور داشته‌ایم و پای آن حرف ایستاده‌ایم، آن‌جا پیش رفته‌ایم.

در دفاع مقدس همین پیش آمد؛ در حفظ اساس این نظام مقدس، همین پیش آمده؛ در پیشرفت روزبه‌روز،بلکه ساعت به ساعتِ کشور در زمینه‌های مختلف، همین پیش آمده است. امروز شاخص‌های پیشرفت و توسعه را که ما در کشورمان نگاه کنیم و با اول انقلاب مقایسه کنیم، اصلاً قابل مقایسه نیست. آن روز حدس هم نمی‌شد زد که با وجود آن مشکلاتی که سر راه هست، بشود به این نقطه رسید؛ اما به توفیق الهی رسیدیم. این بر اثر ایستادگی همراه با باور بود؛ و راهش همین است. اگر مسؤولان کوتاهی کنند، این جزو گناهانی است که تأثیرش نه فقط برای اشخاص خودشان، بلکه برای ملت، تأثیر مخربی خواهد بود.

گناهان مسؤولان! علاوه بر گناهان شخصی آحاد مردم، یک سیاهه‌ای از گناهان است که مخصوص مسؤولان است و یکی از آن‌ها همین است: «کوتاهی کردن»؛ کاری را که می‌توان انجام داد و می‌باید انجام داد، انجام ندادن. از جمله «دست‌درازی به اموال عمومی»، جزو گناهان من و شماست؛ یعنی من و شما هستیم که می‌توانیم مرتکب این گناه بشویم اما آحاد مردم نمی‌توانند. تأثیرش هم نسبت به سرقتی که فلان آدم معمولی ممکن است بکند، به‌مراتب بیشتر و مضاعف است. «کُند کردن حرکت عمومی کشور با ایجاد یأس» یکی دیگر از گناهان ماست.

مردم را مأیوس کنیم، نیروی محرکه را مأیوس کنیم و افق را در چشم آن کسانی که بایستی با شوق و امید جلو بروند، تیره و تار نشان بدهیم؛ این کُند کردن حرکت مردم است؛ این گناه بزرگی است. یکی از چیزهایی که حرکت کشور را کُند می‌کند، تفرقه، اختلاف و دست به گریبان شدن است؛ این ایجاد اختلاف یا دامن زدن به اختلاف، جزو گناهان مخصوص طبقه ماها مجموعه مسؤولان وسیاست‌مدارها است. یا فساد اقتصادی؛ چه دست داشتن در فساد اقتصادی، چه چشم بستن بر فساد اقتصادی، چیزهایی است که حرکت عمومی کشور را کُند می‌کند. فساد اقتصادی هم خودش یک کُندکننده است، از جهت این‌که فساد است و مسأله مالیه عمومی کشور را دچار مشکل می‌کند، هم انعکاسش در ذهن مردم از جهت دیگری موجب فساد است که ناامیدی ایجاد می‌کند؛ لذا چه شرکت داشتن در یک فساد -العیاذباللَّه و خدای نخواسته- چه دیدن و چشم بستن بر یک فساد یا کشاندن مردم به فساد؛ نوع ادبیات، نوع حرف و کاری که مردم را نسبت به مسائل مفسدانه جَری و گستاخ کند -چه فساد مالی، چه فساد امور جنسی و امثال این‌ها- کُند کردن حرکت کشور است و این‌ها گناهان ماست.

فکر قیامت

ما باید مراقب باشیم؛ «لعلّکم تتّقون»؛ یعنی تقوا داشته باشید. مکرر عرض کرده‌ایم که تقوا، یعنی مواظب خود بودن. تقوا یعنی مراقب خودتان باشید و با چشم باز خودتان را زیر نظر بگیرید که دست از پا خطا نکنید. خیلی اوقات هست که چشم ما به خطاهای دیگران باز است، نگاه می‌کنیم ببینیم کجا یک اشتباهی، خطایی یا شبه خطایی کردند -که آن را در ذهن خودمان حمل بر خطا بکنیم- اما چشم‌مان به خطاهای خودمان بسته است؛ این بد است.

ما به‌عنوان شخص، به‌عنوان مسؤول، به‌عنوان مدیر -در هر رده‌ای- به اشکالات و خطاهای خودمان نگاه کنیم. البته این سخت است. برای انسان، تصدیق کردن به خطای خود، پیدا کردن خطای خود و محکوم کردن خود، کار آسانی هم نیست؛ اما این کارِ سخت را باید بکنیم. خدای متعال در معرض قیامت، در آن دادگاه سخت و دشوار، یقه ما را خواهد گرفت و از ما سؤال می‌کنند؛ و اگر حالا فکرش را نکنیم، آن‌جا در جواب درمی‌مانیم.

این دعاها و کلمات مأثور ائمه علیهم‌السّلام در این ایام و شب‌ها، یاد دادنِ نوعِ ارتباط ما با خداست که بتوانیم دائم روی خودمان اثر بگذاریم و خودمان را اصلاح کنیم. در دعای ابوحمزه داریم که: «أللّهم فارحمنی إذا قطعت حجّتی و کلّ عن جوابک لسانی و طاش عند سؤالک إیّای لُبّی»؛ خدایا! آن لحظه‌ای که در پاسخ به سؤال و مؤاخذه تو دست من از استدلال خالی بماند و نتوانم استدلال بکنم -چرا این اقدام را کردی؟ چرا این اقدام را نکردی؟ حالا از ما سؤال کنند، همین‌طور پشت سر هم محاجه می‌کنیم، استدلال می‌کنیم؛ اما آن‌جا دستمان از استدلال خالی خواهد ماند؛ چون حقایق روشن است؛ آن‌جا دیگر جای پشتِ‌هم‌اندازی نیست- آن‌جا به من رحم کن؛ چون «و کَلّ عن جوابک لسانی»؛ زبان انسان در مقابل سؤال و مؤاخذه الهی بند می‌آید. «و طاش عند سؤالک ایای لبّی»؛ و ذهن انسان به هم می‌ریزد. باید فکر آن‌جا را کرد. امروز من و شما در فرصت حیات و در فرصت نفس کشیدن، می‌توانیم؛ و راهش هم همین مراقبت است و مراقبت هم در این ماه حاصل می‌شود و می‌توان این مراقبت را حاصل کرد. این حرف و عرض اصلىِ ماست. البته مخاطبِ درجه یکِ این توصیه‌ها هم خودِ این بنده هستم؛ چون از همه شماها بیشتر احتیاج دارم که این مراقبت را داشته باشم. حالا می‌گوییم، شاید إن‌شاءاللَّه خدای متعال اثری بگذارد و در این کلمات قرار بدهد؛ تا هم بر دل خود ما اثر کند هم بر دل شما.


دیدار با مسؤولان و کارگزاران نظام؛ 18/07/85
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

مسروری

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
بیست و هفتم: ایمان

بیست و هفتم: ایمان

«سبیل أبلج المنهاج أنور السّراج»؛ ایمان راهی است که مسیر آن کاملاً روشن است. ایمان، فروزنده‌ترین چراغ است. مراد از ایمان در این عبارت امیرالمؤمنین علیه‌الصّلاةوالسّلام، ایمان دینی است؛ یعنی ایمان به خدا و روز جزا و پیغمبر؛ و همین ایمانی که ادیان مردم را به آن فرا می‌خوانند. البته اهمیت مطلق ایمان معلوم است؛چون ایمان پایه عمل و حرکت انسان است. تا انسان به چیزی دلسپرده و گرویده نباشد، در راه آن حرکت نمی‌کند. ایمان با علم فرق دارد. انسان گاهی به حقیقتی عالم است اما گرویده به آن نیست. یعنی در ایمان، فقط دانا بودن و عالم به صدق بودن کافی نیست؛ چیزی اضافه بر این علم لازم است. البته ایمان بدون علم هم ممکن نیست -ایمان با شک و تردید معنا ندارد- اما علم به تنهایی هم برای ایمان کافی نیست؛ کما این‌که می‌بینید قرآن درباره موسیو قضایای فرعون می‌فرماید: «و جحدوا بها و استیقنتها أنفسهم ظلماً و علوّاً»؛ یعنی وقتی موسی دعوت خودش را مطرح کرد، ملأ فرعونی فهمیدند او راست می‌گوید و حقیقت است اما بعد از آن‌که موسی این معجزه عجیب را نشان داد و بعد از آن‌که ساحران و جادوگران -که تصور می‌شد کار موسی هم از قبیل کار آن‌هاست- خودشان اعتراف کردند این از نوع کار آن‌ها نیست و با وجود تهدید فرعون سجده کردند و به موسی ایمان آوردند و مرگ را پذیرا شدند، برای آن‌ها روشن شد که موسی حقیقت می‌گوید؛ اما در عین حال این حقیقت را انکار کردند؛ «جحدوا بها و استیقنتها أنفسهم». یقین داشتند که موسی راست می‌گوید اما در عین حال انکار کردند. چرا؟ زیرا «ظلماً و علّواً»؛ به‌خاطر این‌که استکبار وهواهای نفسانی‌شان و ظلمی که می‌خواستند بکنند، نمی‌گذاشت تسلیم شوند.

ایمان و گرویدن، نوعی تسلیم است؛ تسلیم حقیقتی شدن. گاهی انسان حقیقت را می‌فهمد اما دلِ خود را تسلیم این حقیقت نمی‌کند و در مقابل آن می‌ایستد. لذا می‌بینید در مقابل علم، جهل و شک است اما در مقابل ایمان، جهل نمی‌آورند؛ در مقابل ایمان، کفر می‌آورند؛ یعنی پوشاندن. انسان گاهی حقیقتی را قبول دارد اما آن را می‌پوشاند وپنهان می‌کند. نقطه مقابل پوشاندن، ایمان است؛ یعنی دل سپردن، گرویدن، سر سپردن، حقیقت را با همه وجود پذیرفتن و در مقابل آن تسلیم شدن. هر چیزی که شما آن را حقیقت می‌پندارید، اگر به آن ایمان آوردید، این می‌شود پایه عمل شما...

ریشه لغزش‌ها

گفتیم در این‌جا مراد امیرالمؤمنین ایمان دینی است؛ ایمان به یک شی‌ء باطل و ایمان به بت و بت‌مداری نیست؛ ایمان به خدای لاشریک‌له و ایمان به نبوت‌ها و ایمان به حقایق و ایمان به قیامت است. می‌فرماید: «سبیل أبلج المنهاج»؛ یعنی مسیر این راه، بسیار روشن است. اگر کسی با عقل و فطرتِ خود وارد این میدان شود، راه را روشن و بی‌تردید وبی‌شبهه می‌بیند؛ «أنورالسّراج» است. بعد دنباله‌اش این است: «فبالأیمان یستدلّ علی الصّالحات»؛ از راه ایمان، انسان به اعمال صالح می‌رسد. ایمان است که انسان را می‌کشاند و به عمل صالح دلالت می‌کند. بعد بلافاصله می‌فرماید: «وبالصّالحات یستدلّ علی‌الأیمان»؛ عمل صالح هم انسان را به ایمان دلالت می‌کند. یعنی یک تأثیر و تأثر متقابل وجود دارد. به‌نظر من این نکته خیلی مهمی است. ما باید ایمان خود را با عمل صالح تقویت کنیم؛ کما این‌که عمل صالح را باید از راه ایمان بشناسیم.

شما به اتفاقی که در جنگ احد افتاد، توجه کنید. آن پنجاه نفری که دچار نفرین و شکوه همه مسلمان‌ها در طول این چهارده قرن شدند، مسلمان بودند؛ اصحاب پیغمبر بودند؛ خیلی از آن‌ها در جنگ بدر شرکت کرده بودند؛ مردمان بدی نبودند اما همین‌ها دچار آن آفت شدند؛ یعنی به‌خاطر جمع‌آوری غنیمت، گردنه را رها کردند؛ میدان را به دشمن دادند وموجب شدند که مقدار زیادی از خون‌های پاک بر زمین ریخته شود؛ خونی مثل خون حمزه سیدالشهداء بر زمین ریخته شد، پیغمبر زخم خورد و حکومت اسلام و نظام نوپای اسلامی دچار تزلزل شد؛ به‌خاطر کوتاهی این پنجاه نفر. قرآن درباره این پنجاه نفر می‌فرماید: «إنّ الّذین تولّوا منکم یوم التقی الجمعان إنّما استزلّهم الشّیطان ببعض ما کسبوا»؛ یعنی کاری که این‌ها کردند، نتیجه اشتباهات و لغزش‌هایی بود که قبل از این کرده بودند. هر لغزشی به نوبه خود لغزش‌های دیگری را بر انسان تحمیل می‌کند؛ یعنی پایه ایمان را سست می‌کند و سستی ایمان، تأثیر سوء خودش را در عمل بعدی ما می‌گذارد. وقتی ما لغزش پیدا می‌کنیم، این لغزش روی ایمان ما -ولو نامحسوس- تأثیر می‌گذارد. «إنّما استزلّهم الشّیطان ببعض ما کسبوا»؛ کار خطایی را قبلاً یک نفر انجام می‌دهد، بعد این خطا در ایمان او تأثیر منفی می‌گذارد، بدون این‌که خود انسان هم متوجه شود؛ مثل خیلی از وقت‌ها که انسان از حالی به حالی می‌رود، لیکن تغییر حال خود را متوجه نمی‌شود...

ما گذران عمر و تحول عجیبی که پیدا شده، با همه آثار محسوس جسمانی‌ای که دارد، درک نمی‌کنیم. تحول ایمان هم همین‌طور است؛ یعنی کم شدن ایمان را هم انسان حس نمی‌کند؛ چون حتی آثار محسوس جسمانی هم ندارد که انسان بفهمد و درک کند. پس آن لغزش و اشتباه در ایمان اثر گذاشت. کم بودن ایمان، در عمل بعدی ما اثر می‌گذارد؛ مثلاً وقتی میدان جهاد و امتحانی پیش می‌آید، کمبود ایمانِ ما خودش را نشان می‌دهد. ما که با یک ایمان وافر در جایی توانسته‌ایم جَستی بزنیم، حرکتی بکنیم و کار بزرگی انجام دهیم، وقتی در مقابل همان کار قرار می‌گیریم، می‌بینیم دست و پامان می‌لرزد؛ درست مثل این که کسی در جوانی می‌توانسته از جوی دو متری بپرد اما الآن وقتی به همان جوی می‌رسد، نمی‌تواند. اثر منفی عمل روی ایمان و ایمان روی عمل، نتیجه‌اش شکست جنگ احد می‌شود؛ نتیجه‌اش عقب‌رفت‌های گوناگون دیگر می‌شود؛ نتیجه‌اش این می‌شود که پنجاه سال بعد از هجرت پیغمبر و چهل سال بعد ازوفات آن حضرت، نوه او -که عزیزترین انسانِ پیغمبر است؛ یعنی امام حسین علیه‌السّلام- در مقابل حکومت جانشین پیغمبر قرار می‌گیرد و با آن وضع فجیع به شهادت می‌رسد. من یک وقت گفتم این‌ها عبرت‌های تاریخ است؛ فراتر از درس است.
 
آخرین ویرایش:

مسروری

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
بیست و هفتم: ایمان

بیست و هفتم: ایمان

پایه‌های ایمان

در حکمت سی‌ام نهج‌البلاغه آمده است: «سئل عن الأیمان»؛ از حضرت تقاضا کردند درباره ایمان برای آن‌ها صحبت کند. فرمود: «الأیمان علی أربع دعائم»؛ ایمان روی چهار پایه استوار است. منظور از چهار پایه این است که اگر پایه‌ها محکم بود، ایمان رو می‌ماند اما اگر پایه‌ها سست شد یا فرو ریخت، ایمان به همان نسبت فرو می‌ریزد. به‌طور کامل ساقط نمی‌شود اما به همان نسبت فرو می‌ریزد.

حضرت این چهار پایه را بیان فرمودند: «علی الصّبر و الیقین و العدل و الجهاد». اول، ایستادگی و استقامت در همه زمینه‌هاست. می‌خواهید برنامه‌ای را دنبال کنید؛ تا آخر پای آن برنامه بایستید. می‌خواهید کاری را انجام دهید؛ آن کار را تمام کنید. اگر مصیبتی پیش می‌آید، در مقابل آن مصیبت خودتان را از دست ندهید. واجبی بر شما مقرر می‌شود؛ برای انجام دادن واجب تحمل داشته باشید و بی‌حوصله و از پا افتاده نشوید. اگر در مقابل گناهی قرار می‌گیرید، ایستادگی کنید و تسلیم گناه نشوید. ایستادگی در هر جایی نمودی دارد. البته معنای ایستادگی، در همه‌جا یکی است؛ یعنی همان قوت انسانی و استقامت و پافشاری؛ منتها هر جایی یک‌طور خودش را نشان می‌دهد: صبر در مقابل اطاعت، صبر در مقابل معصیت، صبر در مقابل مصیبت.

پایه دیگر ایمان بر یقین استوار است. همان‌طور که گفتیم، یقین همان علم است. پایه‌های یقین را نباید متزلزل کرد؛ این شک را نباید مثل موریانه به پایه یقین انداخت. یقین را باید استوار نگه داشت. اگر به‌طور طبیعی سؤالی به ذهن انسان آمد، باید برود آن سؤال را دنبال کند تا شک و تردید برطرف شود اما خودش نباید وسوسه کند؛ یقین را در خودش یا در دیگران نباید زایل کند؛ یقینیات را دچار تردید و تبدیل به مشکوکات نکند.

پایه سوم ایمان عدل است. عدل یعنی هر چیزی در جای خود قرار گرفتن. معنای لغوی عدل هم یعنی میانه. اعتدال هم که می‌گویند، از این واژه است؛ یعنی در جای خود، بدون افراط و بدون تفریط؛ بدون چپ‌روی و بدون راست‌روی. این هم که می‌گویند عدل یعنی قرار دادن هر چیزی در جای خود، به‌خاطر همین است. یعنی وقتی هر چیز در جای خود قرار گرفت، همان تعادلی که در نظام طبیعت بر مبنای عدل و حق آفریده شده، به‌وجود می‌آید. در رفتار انسان، عدل لازم است.

برای حکمران، عدل لازم است. در موضع‌گیری، عدل لازم است. در اظهار محبت و نفرت، عدل لازم است. قرآن فرموده است: «ولا یجرمنّکم شنئان قوم علی ألّا تعدلوا»؛ دشمنی با کسی موجب نشود که شما درباره او از عدالت کناره بگیرید وعدالت را رعایت نکنید؛ «إعدلوا هو اقرب للتّقوی». بنابراین عدل هم یکی از پایه‌های ایمان است. اگر عدل بود، ایمان می‌ماند.

پایه آخر، جهاد است. جهاد یعنی مبارزه. در زبان فارسی، جنگ و ستیزه‌گری معنای مبارزه را نمی‌دهد. می‌گویی من دارم مبارزه می‌کنم: مبارزه علمی می‌کنم، مبارزه اجتماعی می‌کنم، مبارزه سیاسی می‌کنم، مبارزه مسلحانه می‌کنم؛ همه این‌ها مبارزه است و معنا دارد. مبارزه یعنی تلاش پُر نیرو در مقابل یک مانع یا یک دشمن. اگر هیچ مانعی در مقابل انسان نباشد، مبارزه وجود ندارد. در جاده آسفالته، انسان پایش را روی گاز بگذارد و با باک پُر از بنزین سفر کند؛ این را مبارزه نمی‌گویند.

مبارزه آن‌جایی است که انسان با مانعی برخورد کند که این مانع در جبهه‌های انسانی، می‌شود دشمن؛ و در جبهه‌های طبیعی، می‌شود موانع طبیعی. اگر انسان با این موانع درگیر شود و سعی کند آن‌ها را از میان بردارد، این می‌شود مبارزه. جهاد در زبان عربی عیناً به همین معناست؛ یعنی مبارزه. جهادِ در قرآن و حدیث هم به همین معناست؛ همه‌جا به معنای جنگ مسلحانه نیست. البته یک‌جا با جنگ مسلحانه تطبیق می‌کند، یک‌جا هم با جنگ غیرمسلحانه تطبیق می‌کند.


مرز روشن


آنگاه امیرالمؤمنین این کلمات را شرح می‌دهند -که البته من وارد نمی‌شوم- هم صبر را، هم یقین را، هم عدل را، هم جهاد را. مثلاً می‌فرمایند جهاد چهار شعبه دارد: امر به معروف، نهی از منکر و راست‌گویی و صداقت در مواضع؛ درست همین معنایی که امروز ما در موضع‌گیری معنا می‌کنیم؛ یعنی انسان در مواضع سیاسی و اجتماعی صداقت داشته باشد. بنابراین صدق در مواضع، خودش جهاد است. «من المؤمنین رجال صدقوا ما عاهدوا اللَّه علیه» به آن معناست.

یکی دیگر از شعبه‌های جهاد «و شنئان الفاسقین» است؛ یعنی جدا شدن از جریان فسق و کفر؛ این را من مخصوصاً به شما می‌گویم؛ این را همه توجه داشته باشید. باید حساب شما از این جریان جدا باشد؛ با آن مخلوط نشود. شماها با من آشنا هستید... بنده هیچ اعتقاد ندارم که با کفار باید قطع رابطه کرد؛ نه، مرز شما و کفار باید معلوم باشد؛ مرز شما و فساق باید معلوم باشد؛ مرز شما با آن‌هایی که جمهوری اسلامی را قبول ندارند، باید معلوم باشد.

یک وقت هم لازم است در جایی انسان با همان کسی هم که جمهوری اسلامی را قبول ندارد، تعامل کند اما معلوم است که او، اوست و شما، شمایید؛ مخلوط نشوید. من همیشه از بعضی‌ها در همین نظام و مجموعه خودمان گله‌مند بودم؛ چون این‌ها مرزها را پاک کرده‌اند.

به این‌ها گاهی می‌گفتم وقتی شما مرز را پاک می‌کنید، اشکالش این است که بسیاری به‌خاطر نبودن مرز، از این طرف می‌روند آن طرف، از آن طرف می‌آیند این‌طرف؛ مرتب رفت و آمد می‌کنند؛ یعنی حدود فراموش می‌شود. یک کشور اگر مرزش مشخص نباشد، هویت جمعی و وحدت جمعی ندارد. بگذارید مرزها مشخص باشد؛ معلوم باشد شما کجایید، آن‌ها کجا هستند. «و من شنئ الفاسقین و غضب للَّه غضب اللَّه له»؛ شما به‌خاطر خدا خشم بگیرید، خدا هم به‌خاطر شما خشم می‌گیرد؛ «و ارضاه یوم القیامة».
 

مسروری

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
بیست و هفتم: ایمان

بیست و هفتم: ایمان

دو گونه ایمان


«مِن کلام له علیه‌السّلام فی‌الأیمان: فمن الأیمان ما یکون ثابتاً مستقراً فی‌القلوب و منه ما یکون عواری بین‌القلوب والصّدور إلی أجل معلوم». دوگونه ایمان داریم؛ ایمان ثابت و مستقر و ایمان مستودع و عاریه‌ای. ایمان عاریه‌ای هم ایمان است؛ نه این‌که آن شخص، منافق است؛ ایمانش راسخ نیست؛ لذا زود زایل می‌شود.

ایمان ثابت و مستقر، یعنی جای‌گرفته در قلب، تکیه‌کرده به یک استدلال و یک بینش عمیق و پشتیبانی‌شده با عمل صالح. نوع دیگر ایمان این است که با احساسات پیدا شده، با منطق پیدا نشده؛ انسان پای آن، عمل صالح نگذاشته؛ همین‌طور شعارِ ایمانی داده و گاهی هم خیلی تند شعار داده اما پای این، عمل صالحی که به‌خاطر آن با نفسِ خودش مجاهدت و مبارزه کند، خرج نکرده؛ یعنی این ایمان با عمل صالح آبیاری نشده؛ این می‌شود ایمان عاریه‌ای.

حضرت می‌فرماید: «و منه ما یکون عواری بین القلوب و الصّدور إلی أجل معلوم». آن وقتِ معلوم چه هنگام است؟ تا این ایمان، عاریه‌ای است؛ تا وقتی که این ایمان از او زایل شود؛ گنجشکی که در سینه خودش حبس کرده، بپرد و برود؛ چون این ایمان جزو وجود او نشده است. در چه مواقعی این‌گونه ایمان زایل می‌شود؟ وقت‌های امتحان و لحظات هوای نفس. مثلاً اگر کسی پولکی است، هنگامی که بین پول و حفظ ایمان، سر دو راهی قرار بگیرد، ایمان می‌پرد و تمام می‌شود.

بعضی‌ها دچار وسوسه‌های نفسانی و شهوات جنسی هستند؛ بعضی‌ها دچار مقام‌پرستی‌اند؛ هر کسی یک‌طوری است. هر کدام از ماها لغزش‌گاهی داریم؛ به قول فرنگی‌ها، پاشنه آشیل و چشم اسفندیاری داریم؛ آن‌جا گیج‌گاه وضربت‌خور ماست؛ به خدا پناه ببریم که آن ضربت‌خور پیش نیاید. راهش تقواست. تقوا که من مکرر در همین جلسه وجلسات دیگر راجع به آن صحبت کرده‌ام، یعنی دایم مراقب خود بودن. انسان راز بعضی از تحول‌های صدوهشتاد درجه‌ایِ از اول انقلاب تا الآن را این‌جا می‌فهمد. گاهی می‌بینید بعضی‌ها صدوهشتاد درجه تحول پیدا کرده‌اند؛ یعنی از یک مؤمنِ مخلصِ صادقِ پُرجوش و خروشِ شعاردهنده، تبدیل شده‌اند به یک معاندِ معارضِ دشمنِ لجوجِ عنودِ بهانه‌گیر!

ما چند نوع دشمن داریم: بعضی دشمن‌ها، دشمن هستند اما دائماً نمی‌خواهند به صورت انقلاب پنجه بزنند. بعضی‌ها نه، دائم می‌خواهند در چشم انقلاب و نظام اسلامی انگشت فرو کنند و پنجه بزنند. وقتی نگاه می‌کنی، می‌بینی بعضی از این‌ها کسانی هستند که بسیار تند و داغ، خیلی‌ها را قبول نداشتند؛ مثل شعله‌ای که از روی خس و خاشاک بلند می‌شود. البته از چوبِ محکم هم گاهی شعله مفصل بلند می‌شود اما از خس و خاشاک هم که هیچ چیز ندارد، شعله بلند می‌شود ولی فوراً می‌خوابد. گاهی ما کسانی از این قبیل داریم؛ ایمان این‌ها مستقر نیست؛ مستودع و زوال‌پذیر وبدون تکیه به یک استدلال محکم است. همان‌طور که عرض کردیم، این ایمانِ زایل شده این‌طور نیست که وقتی بخواهد برود، زنگ بزند و خبر کند و بگوید رفتم و از این ساعت من دیگر کافر می‌شوم و نماز نمی‌خوانم؛ به‌تدریج انسان نمی‌فهمدو ملتفت نمی‌شود که چگونه این ایمان از او زایل شد. خیلی باید مراقب بود و به خدا پناه برد.


سخنرانی‌ در دیدار اعضای هیأت دولت؛‌‌ 20/8/1383
 

مسروری

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
بیست و هشتم: نسخه عشق

بیست و هشتم: نسخه عشق

قال اللَّه الحکیم. «قل ما یعبوا بکم ربّی لولا دعاؤکم».
در بینش اسلامی بشر به تذکر و توجه دائمی احتیاج دارد؛ چون بنا بر این بینش بشر یک مسافر و تلاشگر است که اگر از این حرکت و تلاشی که برعهده اوست غافل بماند و درنگ بکند، از رسیدن به منزل مقصود باز خواهد ماند و اگر دائماً تلاش بکند و خوب تلاش بکند، در پایان وقت که پایان عمر اوست، به مقصود دست خواهد یافت و آن مقصود عبارت است از کمال و تعالی روحی که اثرش را در زندگی بعد از مرگ خواهد داد؛ همه‌چیز مقدمه این است و زندگی پس از مرگ در بینش اسلامی زندگی حقیقی است. ما البته امروز نمیتوانیم آن زندگی و آن دوران را در ذهن خودمان تصور کنیم، ولی جهان‌بینی اسلامی به ما این‌طور میآموزد که ما در این دوره که اسمش زندگی دنیاست، در یک زندگی نیم‌بند قرار داریم؛ «و إنّ الدّار الآخرة لهی الحیوان»؛ زندگی آن‌جاست؛ وقتی رفتیم، خواهیم دید. در آن زندگی سعادت، خوشی وخوشبختی بسته به تلاشی است که ما این‌جا خواهیم کرد. پس اگر از این تلاش غفلت کردیم، فراموش کردیم و تنبلی کردیم، ناگهان چشم باز میکنیم و خودمان را در آن نشئه میبینیم؛ در حالی که دستمان خالی است.


یادِ سفر

برای این‌که انسان این تلاش را به‌طور دائم انجام بدهد و تکالیفی را که برعهده اوست -که شکل‌دهنده همان تلاش است- انجام بدهد، تذکر لازم است؛ و دین یادآورهایی را برای او در نظر گرفته و خود پیامبران اساساً یادآورند. «فذکّر إنّما أنت مذکّر». و قرآن یک وسیله ذکر است که در خود کتاب الهی بارها از این خصوصیت و مأموریت قرآن یاد شده است. یکی از وسائل یاد، همین نماز است که در پنج وقت، نماز ما را به یاد میاندازد؛ یکی موعظه است که موعظه موعظه‌گران ما را به یاد میاندازد؛ یکی دعاست که توجه به دعا ما را به یاد میاندازد؛ یکی تلاوت کلام‌اللَّه است که خواندن آیات الهی ما را از غفلت خارج میکند و از این قبیل وسایل. پس همه این وسایل در کارند تا ما دچار غفلت نشویم. اگر یادمان رفت و دچار غفلت شدیم، از تلاش میمانیم و اگر از تلاش ماندیم، وضعمان در آن زندگی موعود حتماً وضع بدی خواهد بود. کلاً اول تا آخر ما چنین سرنوشت و سرگذشتی داریم.

این‌همه تأکیدی که روی تقوا شده، عبارت است از این‌که انسان متوجه خودش باشد؛ مواظب باشد که لغزشی به اودست ندهد؛ اشتباه نکند و غافل از وضع خودش و از سرنوشت و هدف و راه و تکلیفش نشود؛ مثل رانندگی در یک جاده پرپیچ و خم و لغزنده و خطرناک است که اگر غفلت و فراموش کردید که در چه وضعیتی هستید، ممکن است ساقط بشوید.

تقوا یعنی آن مراقبت و توجه دائمی که در افراد بالا به‌صورت یک ملکه یعنی یک خصلت غیر قابل انفکاکِ از انسان درمیآید؛ دائماً انسان توجه دارد. در ماه رمضان با دعا و نماز و روزه، گرسنگی و بقیه خصوصیاتی که در این ماه است، یکی از آن حالات صفای لازم را به انسان میدهد؛ انسان حالت ذکر و یاد پیدا میکند و حالت غفلت از او گرفته میشود.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

مسروری

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
بیست و هشتم: نسخه عشق

بیست و هشتم: نسخه عشق

جریان تند زندگی...

آدم متذکر این‌طور نیست که هرگز گناه و اشتباه نکند؛ چرا، ممکن است اشتباه و گناه هم بکند؛ آدم باتقوا این‌طور نیست که دستش به هیچ گناهی آلوده نشود؛ چرا میشود؛ اما فرق است بین گناهِ آدم باتقوا و آدمِ بیتقوا. گناه آدم بیتقوا مثل این است که پا بگذارد در یک سراشیب لغزنده؛ تا آخر میلغزد.

یک گناه، گناه دیگر را به دنبال خودش میآورد. گناه در دهان او مزه میکند؛ به گناه مجذوب میشود و قبح گناه از نظر او میرود؛ آدم بیتقوا این‌طوری است. اما آدم باتقوا وقتی گناه میکند، فوراً متوجه میشود؛ میفهمد اشتباه کرده و سعی میکند جبران کند: «إنّ الّذین اتقوا إذا مسّهم طائف من الشّیطان تذکّروا فإذا هم مبصرون». متقی این‌طور است؛ به‌مجرد این‌که به تعبیر قرآن شیطان او را «مَس» کرد یعنی آلوده به وسوسه شیطانی شد، فوراً متوجه میشود که اشتباه کرد؛ در جاده لغزنده سراشیب نمیافتد که برود تا اسفل سافلین، بلکه خودش را نگه میدارد، کنترل میکند.

آدم باتقوا و متذکر، مثل کسی است که جریان تندی او را به طرفی میکشاند و او باید در خلاف جهت آن جریان شنا کند تا به ساحل نجات برسد. یک لحظه غافل شدن، دست بازداشتن، تنبلی کردن، مشغول شدن به تماشای این‌ور و آن‌ور، او را مبالغ زیادی به عقب خواهد برد. آن جریان تند در زندگی ما، غرایض، هویها، شهوات و تمایلات بشرىِ ضد تکاملی ماست که ما را به سمت عقب میکشانند.

اگر ما متوجه و متذکر باشیم، تا یک خُرده عقب رفتیم، فوراً میفهمیم که اشتباه کرده‌ایم؛ بنا میکنیم باز شنا کردن و دست و پا زدن و به جلورفتن؛ اما اگر باتقوا و متذکر نباشیم، وقتی عقب رفتیم، غافل میشویم و نمیفهمیم که جریانی دارد ما را با خود میبرد؛ بلکه چون تکان نمیخوریم و دست و پا نمیزنیم، احساس راحتی هم میکنیم؛ خودمان را ول میکنیم در دست جریان و یکوقت متوجه میشویم که میبینیم نزدیک گرداب یا در درون گردابیم و دیگر کاری از ما ساخته نیست.

فصل تذکر

دعا در ماه رمضان و همه خصوصیات این ماه مبارک این است که ما را متذکر میکند؛ از غفلت بیرون میآورد؛ آلودگی‌های ما را به ما نشان میدهد و در بین دعا و نماز و توجه، فرصتی به ما دست میدهد که اشتباهاتی را که با آن‌ها انس و خوگرفتیم، بازنگری کنیم و آن‌ها را بشناسیم؛ چون گاهی انسان گناهی را عادت کرده که انجام بدهد و توجه ندارد که این گناه است. البته تنبلی، سستی و بقیه نواقصی را هم که داریم، میتوانیم بازنگری کنیم.

این فصل یک ماهه، فصل بسیار باارزش و قیمتی است. در این سی روز یا بیست‌ونه روز، خدا لیلةالقدر را قرار داده ولیلةالقدر یک فرصت استثنایی در طول سال برای انسان است که اگر انسان توانسته باشد آن شب را درک بکند، خیر زیادی گیرش آمده. در دعای وداع ماه رمضان -نه این دعای وداعی که در صحیفه سجادیه است، بلکه دعایی که در مفاتیح‌الجنان است- میگوید: «و أن تجعلنی برحمتک ممّن خرت له لیلة القدر و جعلتها له خیراً من ألف شهر»؛ خدایا! من را از کسانی قرار بده که توفیق درک لیلةالقدر را به‌دست آوردند و لیلةالقدر برای آن‌ها از هزار ماه بهتر و باارزش‌تر شده. لیلةالقدر برای همه این‌گونه نیست. آن کسی که برای او شب بیست‌وسوم یا شب بیست‌ویکم ماه رمضان با شببیست‌وسوم هر ماه دیگری فرق ندارد -نه ذکری، نه توجهی، نه حالی، نه گریه‌ای، نه تضرّعی؛ با غفلت میگیرد میخوابد یا اصلاً یادش نمیآید که لیلةالقدر است یا خدای نکرده آلوده به گناه و هوای نفس هم میشود- برای چنین انسانی لیلةالقدر بهتر از هزار شب نیست؛ یک شب است، آن‌هم یک شب خسران‌بار که برای او خیری ندارد. لیلةالقدر برای آن کسی از هزار ماه بهتر است که ساعات و دقایق آن شب را قدر بداند؛ از دقایق آن شب استفاده بکند. در آن دعا میخوانیم که خدایا ما را از آن کسانی قرار بده که شب قدرشان پوچ نمیشود؛ از دست نمیرود.

دفتر معرفت

دعای چهل‌وپنجم صحیفه سجادیه یک نمونه از دعاهایی است که ائمه به ما یاد داده‌اند که مضمون قابل توجهی درباره اهمیت ماه رمضان دارد. من فکر کردم که مقداری از این دعا را برایتان فقط ترجمه بکنم تا با زبان این دعا آشنا بشویم. این یکی از نقیصه‌های ماست که دعاها را بدون توجه میخوانیم و معنایش را نمیفهمیم؛ از بعضی که قادریم معنایش را بفهمیم، تأمل و تدبر نمیکنیم؛ دعا میخوانیم، حواسمان هم جای دیگری است! در حالی که این دعاها همه دفترهای ارزشمند معرفت و نسخه‌های عشق و محبت است و خیلی چیزها در این دعاهاست که اگر ما به آن‌ها توجه کنیم، میتوانیم آن‌ها را بیاموزیم. بعضیها دعا را تفسیر میکنند که البته خوب است، لکن وقتی بنده یک کلمه دعا را با بیستکلمه تفسیر میکنم، این دیگر کلام امام نیست؛ اگر بشود کلام امام را در یک کلمه زیبا، شکیل و خلاصه، بازگرداند، آن‌وقت یک مقداری از لطف کلام امام را به ما خواهد داد.

آن تفسیرهای مفصل برای این‌که انسان معارف را یاد بگیرد خوب است؛ اما برای این‌که لذت سخن امام را که خیلی هم زیباست درک کند، نه؛ آن‌ها خوب نیست. بعضیها که بدون توجه دعا میخوانند، نمیفهمند که این دعای کمیل که راحت آن را میخوانند و از آن عبور میکنند، چه سوز و گدازی دارد؛ چه قطعه زیبایی از لحاظ هنری و ادبی است و چه مضامینی در آن وجود دارد. حالا برای این‌که مقداری از مضامین این دعاها معلوم بشود، من به‌قدری که البته وقت داشته باشیم، ترجمه ساده‌ای میکنم. خیلی طول نمیدهم و همه‌اش را هم ترجمه نمیکنم.

«أللّهم یا من لا یرغب فی الجزاء و یا من لا یندم علی العطاء»؛ ای خدایی که از ما پاداش نمیخواهی و ای کسی که از بخشش خود به ما پشیمان نمیشوی -من دیگر عبارت‌های عربیاش را نمیخوانم، فقط فارسی ترجمه میکنم- و ای کسیکه با بندگان به‌طور برابر رفتار نمیکنی؛ مثل رفتار خود آن‌ها با آن‌ها رفتار نمیکنی. نعمت تو همواره شروع‌کننده است؛ یعنی بدون این‌که قبلاً استحقاقی وجود داشته باشد. عفو و بخشش تو یک نوع تفضل از سوی توست. عقوبت وسزا دادن تو عدالت توست. و قضاء و تقدیر و حکم تو یک خیر برای بنده توست.

اگر به کسی چیزی عطا کنی، آن را با منّت آمیخته نمیکنی و اگر از کسی چیزی را منع کنی و به او ندهی، این از روی ظلم و تعدّی به آن کس نیست. آن کسانی که شکر تو را میگویند، از آن‌ها سپاس‌گزاری میکنی؛ در حالی که این خودِ تو هستی که شکر را در دهان آن‌ها گذاشتی. آن کسانی که سپاس تو و ستایش تو را میکنند، تو به آن‌ها پاداش میدهی؛ در حالی که این تو هستی که ستایش خودت را به آن‌ها یاد دادی. گناهانی را میپوشانی؛ در حالی که میتوانی آن‌ها را برملا کنی. به کسانی میبخشی که میتوانی از آن‌ها نعمتت را باز بداری.

آن کسی که گناه او را پوشاندی، گاهی شایسته برملا کردن است. آن کسی که به او نعمت دادی، گاهی شایسته منع کردن است؛ اما تو همه کارت را بر تفضل و گذشت قرار دادی. با کسی که تو را معصیت میکند، با بردباری و حلم برخورد میکنی و به کسی که با گناه به خودش ظلم میکند، مهلت میدهی. بندگانت را مهلت و فرصت میدهی تا بتوانند به تو انابه کنند و برگردند.

به آن‌ها سزای عملشان را زود نشان نمیدهی، شاید بتوانند توبه کنند؛ این لطفی است از تو که نگذاری بندگانت با کار زشت، خودشان را به مهلکه بیاندازند؛ این محبت توست که نگذاری آدم‌های شقی با شقاوت خودشان، بدبختی را زود برای خودشان تدارک ببینند. تو فقط کسانی را ساقط میکنی که شقاوت آن‌ها در مقابل گذشت و اغماض تو تکرار شده؛ و این کرم و لطف و محبت و حلم توست.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

مسروری

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
بیست و هشتم: نسخه عشق

بیست و هشتم: نسخه عشق

راهی به تو

تو آن پروردگاری هستی که بر روی بندگانت راهی باز کردی که آن راه، به عفو و گذشت تو منتهی میشود؛ آن راه را توبه نامیدی. آن راه را از طریق وحىِ خودت به ما نشان دادی تا هرگز در آن راه گمراه نشویم. در قرآنت به ما گفتی: «تُوبوا إلی اللَّه توبة نصوحاً»؛ توبه کنید و به‌سوی خدا برگردید؛ توبه‌ای از روی راستی و درستی؛ شاید خدا بدی‌های شما را بپوشاند و جبران کند -این‌ها آیه قرآن است- و شما را به بهشتی که در زیر آن نهرها و جویبارها جاری است وارد کند؛ در آن روز که خدا پیغمبرش و کسانی را که به پیغمبر ایمان آورده‌اند، سرافکنده نخواهد کرد. و نور پیغمبر ومؤمنان در پیش روی او و در سمت راست اوست و آن‌ها پیش میروند. و آن‌ها به تو میگویند: پروردگارا نورت را به ما کامل کن و مغفرتت را بر ما نازل کن؛ تو بر همه‌چیز توانایی.

این راهی است که خدا در قرآنش برای توبه به ما نشان داده و نشان داده که ما میتوانیم توبه کنیم: «فما عذر من أغفل دخول ذلک المنزل بعد فتح الباب»؛ عذر کسی که پس از گشودن در، وارد آن نمیشود چیست؟ تو آن کسیهستی که هر روز برای نفع بندگانت معامله را به سمت آن‌ها گرداندی و به سود آن‌ها تغییر دادی و در قرآن گفتی: «من جاء بالحسنة فله عشر أمثالها»؛ هر کس یک کار نیک بکند، ده برابر پاداش میگیرد و اگر کسی یک کار بد بکند، فقط یک برابر سزای آن کار را خواهد چشید. امام در این‌جا آیات مربوط به پاداش مؤمنین را ذکر میکند، بعد درباره ذکر الهی مطالبی را بیان میکند؛ آیات گوناگونی را میآورد و سپس میرسد به این‌جا و میگوید:

اگر هر یک از مخلوقات تو این‌طور دیگران را به راه سود و بهره آن‌ها راهنمایی میکرد، به احسان و امتنان موصوف میشد... «فلک الحمد ما وجد فی حمدک مذهب»؛ ای خدای بزرگ سپاس و ستایش مخصوص توست و برای توست وتو را باید به هر اندازه و از هر راهی و با هر لفظی که ممکن است، حمد کرد. به همین ترتیب یاد نعمت‌های الهی را میکند.

دلگیر فراغ

بعد امام سجاد علیه‌الصّلاةوالسّلام میرسد به ماه رمضان و میگوید: پروردگارا! از جمله بهترین و برگزیده‌ترین نعمت‌های توماه رمضان بود که آن را از بین سایر ماه‌ها امتیاز بخشیدی و قرآن و نور را در این روزها نازل کردی و ایمان ما را در این روزها مضاعف ساختی و روزه را بر ما واجب کردی که این خود وسیله اوج ماست. و ما را در عبادت در این ایام ترغیب کردی و لیلةالقدر را که بهتر از هزار ماه است در ماه رمضان قرار دادی و ما را با این ماه بر دیگران امتیاز بخشیدی. و ماه رمضان به مدت یک ماه با ما بود و این مصاحبت، مصاحبت بسیار نیکویی بود و ما از این مصاحبت هیچ دلگیر نیستیم؛ بلکه از مفارغت این ماه دلگیریم. و با این ماه وداع میکنیم؛ مانند وداع با کسی که دوری او برای ما سخت و دشوار است.و منتظر هستیم که این ماه کِی بار دیگر به ما برگردد و با این زبان با ماه برگزیده تو حرف میزنیم. از این‌جا به بعد، امام سجاد شروع میکند در عبارات بسیار شورانگیز و عاشقانه‌ای با ماه رمضان سخن گفتن.

(ادامه دارد...)
سخنرانی در روز 29 ماه مبارک رمضان‌؛ 7/3/1366
 
بالا