سی روز، سی گفتار

مسروری

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
دهم: تکبر مانع تکامل

دهم: تکبر مانع تکامل

یکی از صفاتی که مانع راه کمال انسانی است و در قرآن به عبارات گوناگون و در جاهای فراوان و همچنین در روایات و فرمایش‌های ائمه علیهم‌السلام نسبت به آن صفت پرهیز داده شده‌ایم و برحذر داشته شده‌ایم، صفت تکبر و خودبزرگ‌بینی است. این صفت برای پیشرفت انسان در مدارج معنوی، چیز بسیار خطرناکی است.

هدف نهایی از این‌همه جنجال‌هایی که از اول تاریخ بوده است -یعنی آمدن پیامبران، مبارزات فراوان، دو صف شدن حق و باطل، جنگ‌ها، نبردها، درگیری‌ها، صبرها بر مشکلات، تلاش عظیم اهل حق، حتّی تشکیل حکومت اسلامی و استقرار عدل اسلامی- تکامل و کمال انسان و نزدیک شدن او به خداست. همه‌چیز، مقدمه این است؛ ولی تکبر حالتی است که اگر در کسی وجود داشت، او دچار خودشگفتی می‌شود و وقتی خودش، کارش، معلوماتش و خصوصیاتِ فردیش را مورد توجه قرار می‌دهد، حس اعجاب به او دست می‌دهد و به نظرش بزرگ و زیبا و مطلوب می‌آید. شاید بشود گفت که بزرگترین مانع و بدترین درد و بیماری در راه تکامل بشری، عبارت از خود را بزرگ دیدن، خود را پاک و بی‌غش دیدن، خود را قدرتمند و توانا دیدن و خود را برتر از دیگران مشاهده کردن است.

سَم قاتل!

یکی از خصوصیات تکبر، این است که انسان خودش را از دیگران بزرگتر ببیند. معنای تکبر این نیست؛ این یکی از خصوصیات تکبر است. این چیز خیلی خطرناک و عجیبی است. انسان وقتی آیات قرآن را ملاحظه می‌کند، می‌بیند روی این صفت -که با اسم‌های گوناگونی هم از آن یاد شده: استعلا، علوّ، استکبار، تکبر- خیلی تکیه شده و انسان مؤمن که در راه خدا حرکت می‌کند، از این خصوصیت خیلی برحذر داشته شده است.

برای کسی که خود را مقتدر ببیند، تکبر فرق نمی‌کند. این نوعی از تکبر است. انسان خود را دارای قدرت و غنا و بی‌نیازی احساس کند یا خود را دارای علم و دانش احساس کند و هر چیزی که به او عرضه می‌شود، چون به علم و دانش خود خیلی معتقد است، همه‌چیز را با دانش خود تطبیق بکند؛ هرچه در دایره علم او گنجید، آن درست است؛ هر چیزی در دایره علم او نگنجید، آن را رد خواهد کرد! این هم شعبه‌ای از تکبر و یکی از انواع خطرناک آن است. حتّی برای کسانی هم که اهل عبادت و زهد و توجه به خدا و تلاش معنوی هستند، تکبر در کار و رشته خودشان وجود دارد. همان عُجبی که انسانِ عابد و زاهد به عبادت خود پیدا می‌کند، یکی از شُعب تکبر است؛ خود را بزرگ دیدن، خود را پاک دیدن، خود را برتر از دیگران دیدن.

شب قدر را کسی به دعا و مناجات و گریه و توجه به خدا و نماز و استغفار و امثال این‌ها بگذراند، بعد فردای آن روز، وقتی که در بین جمع می‌آید و مردم را در خیابان‌ها مشغول کار خودشان می‌بیند، در دل خود بگوید: ای بیچاره‌ها! شما دیشب در چه حالی بودید، ما چه حالی داشتیم؛ شما غافل بودید! یعنی خود را از دیگران بالاتر حساب کند و اینچنین بپندارد. هرکدام از این‌ها باشد، برای پیشرفت تکاملی انسان، سم قاتل است.

امثال ما افراد معمولی، دچار تکبرهای عامیانه هستیم. آن کسانی که در درجات معنوی سیر می‌کنند و مقامات بالاتری را می‌بینند، آن‌ها هم در هر رتبه و شأنی که باشند، ممکن است دچار تکبر و اعجاب به نفس و خودبزرگ‌بینی بشوند که برای آن‌ها خطر عظیمی است. این برای هر کسی در هر مرتبه‌ای خطر است.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

مسروری

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
دهم: تکبر مانع تکامل

دهم: تکبر مانع تکامل

شکستن خویش

قدم اول در راه خدا، شکستن خویشتن و خود را فقیر و تهیدستِ مطلق دیدن است. یعنی انسان در عین قدرت و ثروت و علم و برخورداری از مزایا و محاسن و خصوصیات مثبت و در اوج دارایی و توانایی، واقعاً -نه به‌صورت تعارف- خود را در مقابل خدا، نیازمند و تهیدست و محتاج و کوچک و حقیر ببیند. این، آن روحیه کمال انسانی است که البته باید با تمرین به این‌جاها رسید.

شنیدم مرحوم حاج میرزا جواد آقای تبریزی معروف -که از بزرگان اولیا و عرفا و مردان صاحب‌دلِ زمان خودش بوده است- اوایلی که برای تحصیل وارد نجف شد، با این‌که طلبه بود ولی به شیوه اعیان و اشراف حرکت می‌کرد. نوکری دنبال سرش بود و پوستینی قیمتی روی دوشش می‌انداخت و لباس‌های فاخری می‌پوشید؛ چون از خانواده اعیان و اشراف بود و پدرش در تبریز ملک‌التجار بوده یا از خانواده ملک‌التجار بودند. ایشان طلبه و اهل فضل و اهل معنا بود و بعد از آن‌که توفیق شامل حال این جوان صالح و مؤمن شد، به درِ خانه عارف معروف آن روزگار، استاد علم اخلاق و معرفت و توحید، مرحوم آخوند ملاحسینقلی همدانی -که در زمان خودش در نجف، مرجع و ملجأ و قبله اهل معنا و اهل دل بوده است و حتّی بزرگان می‌رفتند در محضر ایشان می‌نشستند و استفاده می‌کردند- راهنمایی شد. روز اولی که مرحوم حاج میرزا جوادآقا، با آن هیأتِ یک طلبه اعیان و اشراف متعین به درس آخوند ملاحسینقلی همدانی می‌رود، وقتی‌که می‌خواهد وارد مجلس درس بشود، آخوند ملاحسینقلی همدانی، از آن‌جا صدا می‌زند که همان‌جا -یعنی همان دمِ در، روی کفش‌ها- بنشین. حاج میرزا جواد آقا هم همان‌جا می‌نشیند. البته به او برمی‌خورد و احساس اهانت می‌کند اما خودِ این و تحمل این تربیت و ریاضت الهی او را پیش می‌برد. جلسات درس را ادامه می‌دهد. استاد را -آن‌چنان‌که حق آن استاد بوده- گرامی می‌دارد و به مجلس درس او می‌رود.

یک روز در مجلس درس (یا) بعد که درس تمام می‌شود، مرحوم آخوند ملاحسینقلی همدانی به حاج میرزا جوادآقا رو می‌کند و می‌گوید: برو این قلیان را برای من چاق کن و بیاور! بلند می‌شود، قلیان را بیرون می‌برد؛ اما چه‌طور چنین کاری بکند؟! اعیان، اعیان‌زاده، جلوی جمعیت، با آن لباس‌های فاخر! ببینید، انسان‌های صالح و بزرگ را این‌طور تربیت می‌کردند. قلیان را می‌برد به نوکرش که بیرون در ایستاده بود می‌دهد و می‌گوید: این قلیان را چاق کن و بیاور. او می‌رود قلیان را درست می‌کند و می‌آورد به میرزا جوادآقا می‌دهد و ایشان قلیان را وارد مجلس می‌کند. البته این هم که قلیان را به‌دست بگیرد و داخل مجلس بیاورد، کار مهم و سنگینی بوده است؛ اما مرحوم آخوند ملاحسینقلی می‌گوید که خواستم خودت قلیان را درست کنی، نه این‌که بدهی نوکرت درست کند!

این، شکستن آن منِ متعرض ِ فضولِ موجب شرکِ انسانی در وجود انسان است. این، آن منیت و خودبزرگ‌بینی و خودشگفتی و برای خود ارزش و مقامی در مقابل حق قایل شدن را از بین می‌برد و او را وارد جاده‌ای می‌کند و به مدارج کمالی می‌رساند که مرحوم میرزا جواد آقای ملکی تبریزی به آن مقامات رسید. او در زمان حیات خود، قبله اهل معنا بود و امروز قبر آن بزرگوار، محل توجه اهل باطن و اهل معناست. بنابراین قدم اول، شکستن منِ درونی هر انسانی است که اگر انسان، دایم او را با توجه و تذکر و موعظه و ریاضت -همین‌طور ریاضت‌ها- پَست و زبون و حقیر نکند، در وجود او رشد خواهد کرد و فرعونی خواهد شد.

همه مفاسد عالم، زیر سر منیت‌های افراد بشر است. همه ظلم‌ها، همه‌ی تبعیض‌ها، همه جنگ‌ها و خونریزی‌ها، همه قتل‌های نابه‌حقی که در دنیا اتفاق می‌افتد، همه کارهایی که زندگی را بر بشر تلخ می‌کند و انسان را از سعادت خود دور می‌نماید، زیر سر این منیت و فرعون درونی‌ای است که در باطن من و شماست. اگر او را مهار نکنیم و این اسب سرکش را که در وجود ماست دهنه نزنیم، بسیار خطرناک خواهد بود. نه فقط برای خود انسان خطرناک است، بلکه به قدر شأن و تأثیر و شعاع وجودی هر کسی، برای دنیای خارج از وجود و باطن خود او، خطرناک است. این منیت که خود انسان را به خاک سیاه می‌نشاند، به هر اندازه‌ای که یک انسان قدرت دارد در دنیای خارج و واقعی تأثیر بگذارد، به همان اندازه فساد ایجاد خواهد کرد. به همین خاطر است که در قرآن می‌فرماید: «أ لیس فی جهنّم مثوی للمتکبّرین» جهنم جایگاه متکبران است. گناه‌ها، فسادها و بدبختی‌ها از تکبر ناشی می‌شود. کبرِ انسان‌هاست که دنیایی را در باطن خود آن‌ها و همچنین در فضای محیطِ به آن‌ها به‌وجود می‌آورد که در آن دنیا، شیطان مسلط و همه‌کاره است.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

مسروری

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
دهم: تکبر مانع تکامل

دهم: تکبر مانع تکامل

مُلک سلیمان


در این سوره مبارکه نمل، من تأمل می‌کردم. ماجرای سلیمان پیامبر علی نبیناوعلیه‌السّلام که در این سوره مقداری از آن ذکر شده، خیلی عجیب است. تقریباً همه قضایا، دور همین محور دور می‌زند. سوره با ماجرای موسی شروع می‌شود و به فرعون -که علوّ و استکبار فرعونی را ذکر می‌کند- منتهی می‌شود. یعنی این‌که یک انسان به قدرت و عزت ظاهری خود، آن‌قدر ببالد که دنیایی از او به‌وجود بیاید که از فرعون به‌وجود آمد. بلافاصله وارد قضایای سلیمان و داوود می‌شود: «و لقد اتینا داود و سلیمان علما». خدای متعال، علم و مُلک و قدرت را به این‌ها داد؛ تا جایی که سلیمان به مردمی که در اطرافش بودند، خطاب کرد و گفت: «و اوتینا من کلّ شی‌ء». همه امکاناتی که برای یک قدرت یگانه لازم است، خدای متعال به سلیمان عطا کرده بود. مُلک سلیمانی، حکومت سلیمانی، محصول تلاش چندصد ساله بنی‌اسرائیل است؛ یعنی حق، همان حقی که موسی آن را بر فرعون عرضه کرد. آن کلمه توحیدی که در بنی‌اسرائیل سالیان درازی تعقیب شد، مظهر حکومت این حق و کلمه توحید، حکومت داوود است و بعد از او، حکومت سلیمانِ پیامبر که حکومت عجیبی است.

تمام داستان سلیمان، از اول تا آخر -تقریباً آن مقداری که خدای متعال در این سوره ذکر می‌کند- پیرامون این نکته است که این انسان مقتدرِ عظیم‌الشأنی که نه فقط کلیدهای قدرت مادّی و معمولی و عادی، بلکه کلیدهای قدرت معنوی و همچنین کلیدهای قدرت غیرمعتاد و غیرمعمولی در اختیار او بوده و یک قدرت بی‌نظیر داشته که هیچ‌کسی قبل از سلیمان و بعد از سلیمان به چنین حکومت و قدرتی نرسیده، در اوج این قدرت، این انسان در مقابل پروردگار عالم، خاضع و خاشع است: «نعم العبد إنّه اوّاب». در آیات متعددی از قرآن -چه در سوره نمل، چه در سوره سبا، چه در سوره صاد، چه در سوره بقره- پروردگار عالم از سلیمان اسم آورده و او را به‌عنوان «اوّاب» و بنده‌ای که برای خدا تواضع می‌کند و به خدا برمی‌گردد و همه امور خود را به خدا محول می‌نماید، توصیف می‌کند.

ماجرای مورچه

در این بخش از داستان سلیمان هم که در سوره نمل آمده، همین‌طور است. اول از داستان مورچه‌ها شروع می‌کند: «حتّی إذا اتوا علی واد النّمل قالت نملة یا أیها النّمل ادخلوا مساکنکم لایحطمنّکم سلیمان و جنوده». سخن مورچه‌ای به مورچه‌هاست که می‌گوید: «و هم لا یشعرون». یعنی سپاهیان سلیمان، در حالی که آن‌ها نمی‌دانند و نمی‌فهمند و توجه ندارند، شما را لگد نکنند. سلیمان پیامبر، این سخنان را می‌فهمد. این قدرت الهی است. حالا این پیامبر چگونه امواجی را که از مورچه‌ها ساطع می‌شود و وسیله ارتباط یک مورچه با مورچه‌های دیگر است و برای انسان غیرقابل فهم و درک است، درک می‌کند؟ این جزو قدرت‌های الهی است که «علّمنا منطق الطّیر». سلیمان پیامبر، سخن گفتن پرندگان را می‌فهمد و خصوصیات سخنان پرندگان را درک می‌کند. این‌ها چیزهایی است که هرچه علم پیشتر می‌رود و خصوصیاتی از پرندگان و جانوران و گیاهان را برای ما روشن می‌کند، بیشتر قابل فهم و قابل قبول می‌شود...

بعد از آن‌که آن قدرت عظیم، سخن مورچه را می‌شنود، «فتبسّم ضاحکاً من قولها»: از سخن مورچه تبسم می‌کند! این، یک چیز خیلی شیرین و سمبلیک است. مورچه مظهر ضعف و خُردی و حقارت است و سلیمان مظهر قدرت انسانی و مظهر عظمت است. از این عظمت، بیشتر نمی‌شود. در مقابل سخن طعن‌آمیزِ حقیرترین موجودات، خشمناک نمی‌شود و درصدد مقابله و انتقام برنمی‌آید. این، روحیه خیلی عجیبی است. البته در پیامبر، چنین روحیه‌هایی قابل تصور است اما برای انسان‌های معمولی، این مقدار حلم و ظرفیت روحی میسور نیست.

نکته‌ای در همین داستان‌های مربوط به سلیمانِ پیامبر هست که در قرآن کریم روی آن تکیه شده و قابل توجه است. آن نکته هم در همین روال می‌باشد. عرض کردم که این بخش مربوط به سلیمان در این سوره، کأنّه همه‌اش در اطراف همین قضیه است؛ یعنی نشان دادن این‌که انسان‌های قدرتمند، چگونه ممکن است در مقابل خدای متعال خاضع و خاشع بشوند، خودشان را نبینند، حیثیت و منیت خود را به‌حساب نیاورند، در مقابل خدا هیچ باشند و چگونه این، مایه کمال انسانی است. سعی شده، این نشان داده بشود.

ادامه دارد ..

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

مسروری

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
دهم: تکبر مانع تکامل

دهم: تکبر مانع تکامل

ماجرای ملکه سبا

وقتی سلیمان اطلاع پیدا کرد که حکومت ملکه سبا -بلقیس- وجود دارد، پیغام فرستاد که «الّا تعلوا علی و اتونی مسلمین». یعنی این قدرت فایقه الهی، همه قدرت‌های فرعونی و شخصی و شیطانی را از بین می‌برد و همه را در مقابل خدای متعال تسلیم می‌کند. شهر سبا، حدوداً محلی در یمن یا نزدیک شمال آفریقا بوده که البته محل دقیق آن، مورد اختلاف است. سلیمان به بلقیس پیغام می‌دهد که بایستی در مقابل قدرت سلیمانی تسلیم بشوید. بلقیس هدیه‌ای به خدمت سلیمان می‌فرستد ولی سلیمان هدیه آن‌ها را رد می‌کند. نشان می‌دهد که مسأله، مسأله مبادلات مالی و معامله نیست؛ مسأله ایمان و تسلیم در مقابل خداست.

وقتی بلقیس وارد منطقه قدرت سلیمان و مشرف به قصر او می‌شود، سلیمان دستور می‌دهد که یک قصر و ایوان و محل مُعْظمی از جنس شیشه درست کنند؛ چون قدرت مافوق عادت در اختیار سلیمان بود: «یعملون له ما یشاء من محاریب و تماثیل».
قصر یا ایوان با عظمتی از جنس شیشه درست کردند. وقتی که بلقیس خواست وارد آن محوطه بشود، از شفافیت این شیشه‌ها خیال کرد این‌ها آب است. و چون ناچار بود که وارد بشود -گفته بودند باید وارد بشوی- لباسش را بلند کرد که به آبْ تَر نشود. وقتی لباسش را بلند کرد، سلیمان به او فرمود: «انّه صرح ممرّد من قواریر»: این‌ها آب نیست، شیشه است. برو، نمی‌خواهد لباست را بلند کنی!

در این‌جا، این عظمت سلیمانی -که علم و قدرت و عزت و ثروت و همه‌چیز را جمع کرده بود و در اختیارش قرار داده بود- ناگهان غرور بلقیس را شکست و آن مانع اصلی برای اسلام و مسلمان شدن و ایمان آوردنِ او را از سر راه برداشت. به‌هرحال، او هم پادشاه و فرد قدرتمندی بود. وقتی قدرتمندان در مقابل یکدیگر قرار می‌گیرند، بیشتر تکبر می‌ورزند و روح کبرآلود و آن نفس سرکش خودشان را بیشتر میدان و پرورش می‌دهند؛ معارضه است دیگر.

در مقام معارضه، خصوصیت فرعونی انسان بیشتر ظاهر می‌شود. با این وضعیت ممکن نبود که بلقیس ایمان بیاورد. اگر ایمان هم می‌آورد، ایمان ظاهری و ایمان از روی ترس بود. چرا؟ چون حالت سلطنت و قدرت و جبروت در باطنش اجازه نمی‌داد که او ایمان بیاورد. وقتی در مقابل این عظمت قرار گرفت -عظمتی که در کمال قدرت و پیچیدگی در یک انسان جمع شده است اما در عین حال، این انسان خودش را بنده خدا می‌داند- ناگهان آن شیشه عجب و غرور درون بلقیس شکسته شد؛ «قالت ربّ إنّی ظلمت نفسی». بعد از آن‌که این آیت عظیم را دید، این‌جا بود که بلقیس زبان به مناجات پروردگار باز کرد و گفت: پروردگارا! من به خودم ظلم کردم. «و اسلمت مع سلیمان». از روی دل، اسلام آورد؛ یعنی آن مانع برطرف شد.

در این‌جا هم خدای متعال نشان می‌دهد که یک انسان، مادامی که اسیر طلسم کبر و کبریایی و جبروت درونی خودش است، ممکن نیست ایمان بیاورد. وقتی این طلسم شکست، ایمان آوردنِ او هم آسان می‌شود. این، آن درس بزرگ قرآنی و اسلامی است.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

مسروری

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
دهم: تکبر مانع تکامل

دهم: تکبر مانع تکامل

استغنا و طغیان

تمام مشکلاتی که در دنیا پیدا شده، به‌خاطر همین کبریایی‌ها پیدا شده است. افرادی که امروز در دنیا دارای قدرت هستند -قدرت‌های بزرگ پوشالی، قدرت‌هایی که هیچ‌چیز نیست- امروز قدرتمندند اما فردا به خاک سیاه نشسته‌اند. امروز یک سلطان است اما دو روز بعد، یک هفته بعد، موجود عاجز و ناتوانی است که قدرت دفاع از جان خودش را هم ندارد! چه‌قدر تاریخ از این قضایا پُر است.

این چه قدرتی است؟ این چه جبروتی است که انسان به آن بنازد و ببالد؟ غنی‌هایی که به غنای خودشان متکی هستند، غافل از آنند که این، غنا و بی‌نیازی نیست. این همان حالتی است که در سوره شریفه «علق» می‌فرماید: «إنّ الانسان لیطغی أن راه استغنی». وقتی انسان طغیان می‌کند که خود را غنی ببیند، غنی بیابد و بی‌نیاز احساس کند. مایه طغیان، این است.


ای بسا کسانی که پول زیاد و ثروت و امکاناتی دارند اما خودشان را بی‌نیاز احساس نمی‌کنند و تکیه‌ای به این ثروت ندارند و خودشان را وابسته به خدا می‌دانند. این آدم، طغیان نخواهد کرد. سلیمانِ پیامبر -که همه ثروت دنیا در اختیار او بود- مظهر کامل چنین چیزی است. حکومت‌های الهی در طول تاریخ و هرکدام از پیامبران و اولیا که به حکومت رسیدند، همین‌طور بوده‌اند. ثروت‌ها و امکانات جامعه در اختیار آن‌ها بوده ولی خود را از آن جدا می‌کرده‌اند؛ مثل امیرالمؤمنین علیه‌الصّلاةوالسّلام که ثروت شخصی هم داشت و دائماً تحصیل می‌کرد و صدقه می‌داد. ثروت‌های جامعه و بیت‌المال هم در اختیار او بود، هرچه که می‌خواست، می‌توانست مصرف بکند؛ اما از این غنا و ثروت، خودش را جدا می‌کرد.

آن چیزی که برای انسان خطرناک است، همین احساس استغنا و بی‌نیازی و قدرت و اتکا به دانایی خویشتن است. قرآن کریم داستان قارون را نقل می‌کند و می‌گوید وقتی که به او نصیحت می‌کردند، او در جواب می‌گفت: «إنّما اوتیته علی علم»: من از روی علم و دانش، این ثروت را به‌دست آوردم و متعلق به خودم است.

این غرور، فخر، تکبر، تکیه به آنچه که در انسان هست و چیز کم و ناچیزی است و انسان آن را چیزی می‌انگارد و خیال می‌کند زیاد است، بزرگترین بلیه‌هاست.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

مسروری

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
دهم: تکبر مانع تکامل

دهم: تکبر مانع تکامل

منتظر چه هستیم؟

در جمهوری اسلامی، همه قشرها، چه کسانی که مسؤولیتی در نظام جمهوری اسلامی دارند -که البته نسبت به این‌ها، تکلیف سنگین‌تر و فوری‌تر و واجب‌تر است- چه مردم معمولی جامعه که سمت و منصب و شغل و اعتباری ظاهری را یدک نمی‌کشند، اگر سعی کنند همین یک خصوصیت را -تواضع، زدودن روح تکبر و استعلا و علو که موجب طغیان است- در خودشان به‌وجود آورند، بسیاری از مشکلات حل خواهد شد و جامعه، جامعه حقیقتاً اسلامی خواهد شد.

باید این کارها را بکنیم؛ منتظر چه هستیم؟ آن احساس و وسوسه‌ای که درون من و شما وجود داشته باشد، دایم به ما بگوید که ما از دیگران بالاتریم، حرف ما از حرف دیگران قابل قبول‌تر است، شأن ما از شأن دیگران بیشتر است؛ این، موجب فساد و اختلاف و گسستن همه‌چیز در نظام اسلامی است؛ این را باید از بین برد. اگر ما این صفت شیطانی را در وجود خودمان و در صحن جامعه از بین بردیم، برادری و همکاری به‌وجود خواهد آمد و روزبه‌روز، وحدت بهتر و بیشتری ایجاد خواهد شد و جامعه، التیام الهی و اسلامی خودش را به‌دست خواهد آورد.

امیرالمؤمنین صلواةاللَّه‌وسلامه‌علیه در کتاب شریف نهج‌البلاغه، درباره صفت تکبر و در مقام علاج و زدودن آن، مطالب عجیبی بیان فرمودند و کلمات دُررباری از آن بزرگوار نقل شده و زندگی آن حضرت هم مظهر همین عبودیت برای خدا و در راه خدا بود. شاید بشود نقطه مقابل آن کبر و علوّ و استعلا در وجود انسان را عبودیت و بندگی و خضوع محض در مقابل خدا دانست که پذیرفتن احکام الهی و تسلیم در مقابل خدا را به همراه دارد.

این، خصوصیت اولیای الهی است و وجود مقدس امیرالمؤمنین علیه‌الصّلاة والسّلام بیشتر از همه‌کس به این خصوصیت آراسته بود. وجود آن بزرگوار، از اول زندگی و از اول مبارزاتِ در راه اسلام تا زمانی که پیامبر خدا در جامعه حضور داشتند و همچنین بعد از رحلت پیامبر تا وقتی که حکومت و خلافت در اختیار آن بزرگوار قرار گرفت و همچنین در دوران خلافت و حکومت آن بزرگوار، در عین مبارزه با طاغوت‌ها و متکبران و مستکبران صحنه سیاست، با آن روحیه استکباری که در درون انسان‌ها هست نیز مبارزه می‌کرد. عمل شخصی او این‌طور بود. در وجود خود آن بزرگوار، خضوع و خشوع و تواضع در مقابل پروردگار، یک چیز عجیب و استثنایی بود و در دیگران هم این حالت را ایجاد می‌کرد.


سخنرانی در دیدار با مردم در روز بیست‌وسوم ماه مبارک رمضان؛ 30/01/69
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

مسروری

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
یازدهم: سفره‌ی رمضان

یازدهم: سفره‌ی رمضان

این‌که می‌گویند ماه رمضان، ماه ضیافت الهی است و سفره ضیافت الهی پهن است، محتویات این سفره چه چیزهایی است؟ محتویات این سفره که من و شما باید از آن استفاده کنیم، یکی‌اش روزه است؛ یکی‌اش فضیلت قرآن است -قرآن را گذاشتند در این سفره با فضیلتِ زیاد، بیش از ایام دیگر؛ و به ما گفتند که تلاوت قرآن کنید- یکی‌اش همین دعاهایی است که می‌خوانیم؛ «یا علی و یا عظیم»، دعای افتتاح، دعای ابوحمزه؛ این‌ها همان مائده‌هایی است که سر این سفره گذاشته شده.

بهره‌بری بیشینه

بعضی هستند که وقتی از کنار سفره رد می‌شوند، این‌قدر حواسشان پرت است و متوجه جاهای دیگرند که اصلاً سفره را نمی‌بینند. داریم کسانی را که اصلاً سفره ماه رمضان را نمی‌بینند؛ یادشان نیست که ماه رمضانی آمد و رفت. بعضی هستند که سفره را می‌بینند اما به‌خاطر همان سرگرمی‌ها و اشتغال، وقت ندارند سر این سفره بنشینند؛ می‌خواهند سراغ یک سرگرمی بروند؛ کار دیگری دارند -دنبال دکان، دنبال کار، دنبال دنیا، دنبال شهوات- مجال این‌که سر این سفره بنشینند و از آن بهره ببرند، ندارند. بعضی دیگر هم هستند که نه، سر سفره می‌نشینند، سفره را می‌بینند، قدرش را هم می‌دانند؛ لیکن آدم‌های خیلی قانعی‌اند؛ به کم قناعت می‌کنند؛ لقمه‌ای برمی‌دارند و می‌روند؛ نمی‌نشینند پای سفره، خودشان را بهره‌مند و سیراب کنند و از آنچه در سفره هست خود را محظوظ کنند؛ لقمه مختصری برمی‌دارند و می‌روند. بعضی هستند که احساس بی‌میلی می‌کنند؛ یعنی اشتهایشان تحریک نمی‌شود؛ به‌خاطر این‌که غذای پوچِ بیهوده‌ای را خورده‌اند و پای سفره ضیافتی که رنگین و جذاب و مقوی است، اصلاً اشتها ندارند. بعضی هم هستند که نه، در حد اشتها -که اشتهاشان هم زیاد است- از این سفره استفاده می‌کنند و واقعاً سیر نمی‌شوند؛ چون مائده، مائده معنوی است.

تمتع به این مائده، فضیلت است؛ چون فتوح و انفتاح و تعالی روح انسانی است. هرچه انسان از این مائده بیشتر استفاده کند، روح انسان تعالی بیشتری پیدا می‌کند و به هدف خلقت نزدیک‌تر می‌شود. این غیر از موائد جسمانی است. مائده جسمانی برای رفع نیازی است که بشود انسان بدن را راه ببرد. زیاده‌روی در آن، یک اشتباه و خطاست؛ یک غلط است. در مائده روحی و معنوی این‌طور نیست؛ چون اصلاً خلقت ما برای تعالی معنوی و تعالی روحی است. مائده روحی چیزی است که این تعالی را برای ما امکان‌پذیر، تسهیل و محقق می‌کند. بنابراین هرچه بیشتر بتوانیم استفاده کنیم، باید بکنیم.

بندگان مؤمن و مخلصی که ما اسم‌های این‌ها را شنیده‌ایم، حتی وقتی کارهای این‌ها را برای ما نقل می‌کنند، برای ما درست مفهوم نیست؛ اما واقعاً شگفت‌آور است. دو سه ساعت به اذان صبح بیدار شوند و شب‌های ماه رمضان اشک بریزند.

نقل می‌کنند مرحوم آمیرزا جواد آقای ملکی وقتی بیدار می‌شد، سر حوض آب می‌نشست تا وضو بگیرد، به آب نگاه می‌کرد، دعا می‌خواند و گریه می‌کرد و تضرع می‌کرد؛ آب برمی‌داشت روی صورتش می‌ریخت، گریه و تضرع می‌کرد؛ به آسمان نگاه می‌کرد، دعا می‌خواند، گریه و تضرع می‌کرد؛ تا وقتی که بیاید سر سجاده بایستد و آن نماز شب و آن تهجد پُرفیض و پُرحال و پُرطراوت را با عشق و شور انجام بدهد. مرحوم حاج میرزا علی آقای قاضی هم همین‌طور بود.

از ماه رمضانش، روزه‌اش، توجهش، تذکرش، نمازش، حکایت‌هایی نقل می‌کنند. این چیزها برای ما واقعاً درست مفهوم نیست؛ منتها خط روشنی را به ما نشان می‌دهد و ما باید حداکثر استفاده را بکنیم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

مسروری

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
یازدهم: سفره‌ی رمضان

یازدهم: سفره‌ی رمضان

تلاوت و تدبر

دوستان سعی کنند در همه اوقات –به‌خصوص در ماه رمضان- تلاوت قرآن را از یاد نبرند. قرآن نباید از زندگی‌تان حذف شود. تلاوت قرآن را حتماً داشته باشید؛ هرچه ممکن است. تلاوت قرآن هم با تأمل و تدبر اثر می‌بخشد. تلاوت عجله‌ای که همین‌طور انسان بخواند و برود و معانی را هم نفهمد یا درست نفهمد، مطلوب از تلاوت قرآن نیست؛ نه این‌که بی‌فایده باشد. بالاخره انسان همین‌که توجه دارد این کلام خداست، نفس این یک تعلق و یک رشته ارتباطی است و خود همین هم مغتنم است و نباید کسی را از این‌طور قرآن خواندن منع کرد لیکن تلاوت قرآنی که مطلوب و مرغوب و مأمورٌبه است، نیست.

تلاوت قرآنی مطلوب است که انسان با تدبر بخواند و کلمات الهی را بفهمد که به نظر ما می‌شود فهمید. اگر انسان لغت عربی را بلد باشد و آنچه را هم که بلد نیست به ترجمه مراجعه کند و در همان تدبر کند؛ دو بار، سه بار، پنج بار که بخواند، انسان فهم و انشراح ذهنی نسبت به مضمون آیه پیدا می‌کند که با بیان دیگری حاصل نمی‌شود؛ بیشتر با تدبر حاصل می‌شود؛ این را تجربه کنید. لذا انسان بار اول وقتی مثلاً ده آیه مرتبط به هم را می‌خواند، یک احساس و یک انتباه دارد؛ بار دوم، پنجم، دهم که همین را با توجه می‌خواند، انتباه دیگری دارد؛ یعنی انسان انشراح ذهن پیدا می‌کند. هرچه انسان بیشتر انس و غور پیدا کند، بیشتر می‌فهمد؛ و ما به این احتیاج داریم.



آن‌ها که لغزیدند...

عزیزان من! کسانی که پایشان لغزید، خیلی از مواردش را که ما دیدیم، ناشی بود از عدم تعمق در امر دین و معارف اسلامی؛ شعائری بود، شعارهایی بود، احساساتی بود، بر زبانشان بود اما در دلشان عمق نداشت.

لذا در گذشته ما کسانی را دیدیم که آدم‌های خیلی تند و داغ و پُرشوری هم بودند، بعد صدوهشتاد درجه وضع این‌ها عوض شد. سال‌های اول انقلاب کسانی بودند -من با خصوصیات، آدم‌هایش را می‌شناسم؛ یعنی کلیات نیست- که افرادی مثل شهید بهشتی را راحت و صریح از نظر انقلابی بودن و فهم درستش از انقلاب و از راه امام، نفی می‌کردند.

بعد از گذشت مدتی، مشی این‌ها آن‌چنان شد که مبانی انقلاب و نظام را انکار کردند! بعضی از آن‌ها که آدم‌های با انصاف‌تری بودند، صریحاً و بعضی‌شان ملتویاً و مزوراً انکار کردند. آدم‌های بی‌انصاف‌ترشان این‌ها هستند که به یک معانی‌ای هم تظاهر می‌کنند اما باطنشان این‌طور نیست. این به‌خاطر این بود که این‌ها عمق نداشتند.
البته این یکی از عوامل است؛ یک عامل هم شهوات و دنیاطلبی و امثال این‌هاست که کسانی را هم که عمق دارند، منحرف می‌کند. بسیار کسانی بودند که عمق نداشتند. یکی از راه‌هایی که این عمق را در اعتقادات انسان، در مبانی فکری انسان، در روح انسان، در ایمان انسان ایجاد می‌کند، انس با قرآن است. بنابراین در زندگی حتماً قرآنِ با تدبر را در نظر داشته باشید و نگذارید حذف شود.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

مسروری

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
دوازدهم: تقوای امت

دوازدهم: تقوای امت

تقوا در زندگی انسان، فواید زیادی دارد. از جمله این فواید، یکی این است که انسانِ باتقوا می‌تواند خود را در لغزشگاه‌ها و دست‌اندازهای زندگی حفظ کند؛ ولی انسان بی‌تقوا، نمی‌تواند. اگر انسان بتواند روح تقوا را -که عبارت است از مراقبت دائم نسبت به خود و توجّه همیشگی در اعمال و حتّی افکار خود و فعل و تَرکی که به انسان منتسب می‌شود- در خود به‌وجود آورد، نتیجه‌اش این می‌شود که در امتحانات الهی، سالم می‌ماند. چون که معنای تقوا عبارت است از توجّه و پاییدن خود؛ مراقبت کردن از خود و تن به غفلت ندادن.

تقوای فردی، تقوای ملی

برادران و خواهران من! امتحان، برای همه هست. وقتی در مقیاس یک ملت ملاحظه کنیم، می‌بینیم همه ملت‌ها در فراز و نشیب زندگی، دچار امتحان می‌شوند. در مقیاس افراد هم که نگاه کنیم، همه‌افراد دچار امتحان می‌شوند. امتحان‌ها مختلف است امّا هست. آن‌جا که لذتی بر سرِ راهِ انسان پیدا می‌شود و نفْس انسان به آن لذّت که خلاف شرع است راغب می‌گردد، آن‌جا جای امتحان است. آن‌جا که پولی سر راه انسان قرار می‌گیرد و انسان می‌تواند آن را به‌دست آورد اما خلاف قانون خدا و مقرّرات الهی است، جای امتحان است. آن‌جا که سخنی بر زبان انسان جاری می‌شود و آن سخن برای شخص انسان فایده دارد اما سخن باطلی است، جای امتحان است. آن‌جا که گفتن حرفی لازم است و خدا از انسان می‌خواهد که آن حرف را بزند اما گفتن آن حرف خطر و زحمت در پی دارد، جای امتحان الهی است.

در مقیاس امّت‌ها و ملت‌ها که حساب کنیم، وقتی ملتی به ثروت و قدرتی می‌رسد، به پیروزی‌ای دست می‌یابد و به رشد علمی‌ای نائل می‌گردد، آن‌جا جای امتحان آن ملت است. اگر ملت‌ها بتوانند در اوج قدرت، خودشان را سالم نگه دارند، از امتحانْ سرافراز بیرون آمده‌اند. اما اگر جمعیت‌ها و ملت‌ها آن‌وقت که زحمت از سرشان کم شد، خدا را فراموش کردند، ناموفّق و سرافکنده از امتحان بیرون آمده‌اند.

لذا قرآن در سوره کوتاه «نصر» خطاب به پیغمبر صلوات‌اللَّه‌علیه می‌فرماید: «بسم‌اللَّه‌الرّحمن‌الرّحیم. إذا جاء نصراللَّه و الفتح و رأیت النّاس یدخلون فی دین اللَّه افواجاً» این اوج قدرت یک نبی است که خدا به او فتح و نصرت بدهد و مردم گروه گروه در دین او وارد شوند. این‌جا، جایی است که انسان باید مواظب خود باشد. لذا می‌افزاید: «فسبّح بحمد ربک و استغفره إنّه کان توّاباً» در همان لحظه پیروزی به یاد خدا باش. خدا را تسبیح کن و حمد بگو که رویکرد این‌همه توفیقْ نه کار تو، که کار خداست. به خودت نگاه نکن؛ به قدرت الهی نگاه کن.

یک ملت، یک رهبری حکیمانه و الهی مثل نبیّ‌اکرم صلّی‌اللَّه‌علیه‌وآله‌وسلّم در چنین جاهایی مواظب است که امّت، راه خود را گم نکند. تقوا این‌جاست که به داد یک ملت می‌رسد. اگر ملتی با تقوا بود، راه پیشرفت، راه ایمان و راه بندگی خدا را ادامه خواهد داد. اگر ملت‌ها تقوا نداشته باشند، همان بلایی بر سرشان خواهد آمد که ملت‌های مقتدر دنیا در جای‌جای تاریخ به آن دچار شده‌اند. آن‌ها دچار غرور، دچار استکبار، دچار ظلم، دچار بدرفتاری و دچار انحراف شدند؛ مردم را منحرف کردند؛ دنیا را خراب و فاسد کردند و آخر هم خودشان سرنگون شدند.

یک نمونه‌اش را در همین سال‌های نزدیک، درباره یکی از دو امپراتوری عظیم موجود در دنیا (اتحاد جماهیر شوروی) مشاهده کردید. این، نتیجه بی‌تقوایی است. همه بی‌تقواهای عالم -چه افراد و چه ملت‌ها- سقوطی را باید انتظار بکشند؛ و این سرنوشتی اجتناب‌ناپذیر است. به دنبال بی‌تقوایی، حتماً سقوط است. البته قبل از سقوط کامل، انحراف و فساد و خراب شدن است...

امت نوح

مؤمنین به حضرت نوح، واقعاً انسان‌های برگزیده‌ای بودند. درباره ماجرای حضرت نوح و مؤمنین به او در آیات شریفه سوره «هود» به‌طور مفصّل صحبت شده است. حضرت نوح، نهصد و پنجاه سال دعوت کرد. نتیجه و محصول دعوت او بعد از نهصد و پنجاه سال، عبارت بود از جمع معدودی که در بین آن مردم جاهل و طغیانگر به نوح ایمان آوردند: «و ما آمن معه إلّا قلیل». سپس امتحان الهی برای آن قوم کافر، نزدیک شد؛ یعنی قضیه توفان. حضرت نوح به کشتی ساختن در خشکی پرداخت و مایه مسخره همه کسانی شد که به او نگاه می‌کردند.

کشتی را باید لب دریا ساخت نه در خشکی و آن‌جایی که با دریا شاید فرسنگ‌ها فاصله داشته باشد! کشتی بزرگی که جماعتی را می‌خواهد با خود حمل کند، چطور می‌شود با فاصله زیاد از دریا درست کرد؟! قومِ کافر وقتی که از کنار نوح و مؤمنین به او عبور می‌کردند، به تمسخر می‌پرداختند و می‌گفتند: ببینند نوح و یارانش در بیرون شهری که محل سکونتشان است، به ساختن یک کشتی عظیم مشغولند!


مؤمنین به نوح کسانی بودند که تمسخرها را تحمّل می‌کردند. آن‌ها که نمی‌دانستند کشتی برای چیست! آن‌ها که از ماجرای توفان و آبی که از آسمان و زمین می‌خواست بجوشد خبر نداشتند! امّا ایمانشان آن‌قدر قوی بود که در مقابل تمسخرها و تسخر زدن‌ها، تاب آوردند و فشار افکار عمومی قدرتمندان جامعه را علیه خود تحمل کردند. مؤمنین نوح، مردمان فرودستی هم بودند: «إلا الذّین هم اراذلنا بادی الرأی». شاید مردمان طبقه سه و چهار جامعه آن روز محسوب می‌شدند. حالا شما فکر کنید: جمعیت کمی در مقابل جمعیت زیادی که پول دارند، قدرت دارند، زبان دارند، تبلیغات دارند، مورد تمسخر قرار می‌گیرند و اهانت می‌شوند اما تحمّل می‌کنند. تحمّلی این‌چنین، ایمانی قوی می‌خواهد. اطرافیان نوح و مؤمنین به نوح، این ایمان قوی را داشتند. بعد که موضوع کشتی‌سازی پیش آمد، ایمان این‌ها بیشتر واضح شد: آن‌ها بر پیغمبرشان فشار نیاوردند که «این چه کاری است می‌کنی؟! برای چه در خشکی، کشتی می‌سازی و چرا مایه مسخره ما شده‌ای؟!» نه؛ همه تلخی‌ها را تحمل کردند.

آن‌ها کار عجیب و غریبی را شروع کرده بودند. فرض کنید در یک میدان بزرگ، وسط شهری مانند تهران که فرسنگ‌ها تا دریا فاصله دارد، یک نفر شروع به ساختن کشتی کند! این کار، توجیهی ندارد. مؤمنین به نوح تمسخری را که به‌جا هم تلقّی می‌شد، تحمّل کردند. چنین تحملی ایمان می‌خواهد؛ آن هم ایمان قوی.

بعد که باران از آسمان شروع به باریدن کرد و آب از زمین جوشید، نوح به مؤمنین خود گفت: «حالا سوار شوید!» سوار شدند و حیوانات را هم سوار کردند. اوضاع و شرایط جوّی طوری بود که معلوم می‌کرد سرتاسر دنیا را آب فرا خواهد گرفت. فرمان خدا به نوح این بود که: «قُلنَا احْمل فیها من کلّ زوجین اثنین و اهلک». همه موجودات جفت را (زوجین اثنین یعنی دو جفت) سوار کشتی کن. معلوم بود حادثه‌ای در شرف تکوین است که بناست به هیچ‌چیزِ دنیا رحم نکند.


آن‌ها سوار کشتی شدند. کشتی حرکت کرد و پس از آن دنیا را آب گرفت. انسان‌ها غرق و حیوانات نابود شدند. آن جمع برگزیده مؤمن، اطراف حضرت نوح ماندند. امتحان کفّار تمام شد اما امتحان مؤمنینْ هنوز تمام نشده بود. یک امتحان بود که در دوران ایمان به پیامبر در مقابل سختی‌ها صبر و تحمّل کنند و تمسخرها را تاب بیاورند. امتحان سختی بود؛ امتحانِ دوران شدّت! مؤمنین به نوح، امتحان را راحت گذراندند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

مسروری

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
دوازدهم: تقوای امت

دوازدهم: تقوای امت

آزمونی دشوارتر

گاهی امتحان دورانِ شدّت، راحت‌تر از امتحان دوران رَخاء و رفاه و آسایش است... بنده دیده‌ام مبارزینی که دوران شدّتشان را به پاکیزه‌ترین وضع گذراندند اما در دوران رخائشان، گرفتار کثافت و فساد شدند. گردابِ امتحان، گرداب بسیار سختی است. همان مردمی که آن شدّت‌ها را در کنار نوح تحمّل کردند به دوران رخاء و آسایش رسیدند. «قیل یا نوح اهبط بسلام منّا و برکات علیک» و آب فرو نشست. دوران گردش کشتی نوح بر امواج آبی که توفان غضب الهی بود به پایان رسید. بنا بود در دنیای سالم از کشتی پیاده شوند؛ دنیایی که دیگر مستکبرین و ملأ و مترفین در آن نیستند.
بایستی زندگی اسلامی و الهی خودشان را شروع می‌کردند. قرآن می‌فرماید که به نوح گفتیم: «اهبط» از کشتی فرود آ. «بسلام منّا علی امم ممّن معک» درود ما بر تو (سلامتی و امنیت ما برای تو) و برای بعضی از کسان که با تو هستند.

عجبا! این درود و توجّه و لطف الهی برای مؤمنینی که در آن شرایط از امتحان بیرون آمدند، همگانی نیست. «عدّه‌ای» از آن‌ها مشمول سلام الهی هستند: «و امم سنمتّعهم ثم یمسّهم منّا عذاب ألیم» اما عده دیگر از همان‌هایی را که با تو بودند (ظاهر آیه این است: سنمتّعهم) اوّل بهره‌مند می‌کنیم. «ثم یمسّهم منّا عذاب ألیم» بعد به دنبال آن بهره‌بری، به دنبال برخورداری از زندگی راحت، به دنبال چشیدن مزه امنیت و رفاه و آسایش، یک عذاب دردناک از سوی ما به آن‌ها خواهد رسید! یعنی آن‌ها در امتحان، بد عمل خواهند کرد. در امتحان الهی خواهند بُرید.

این امتحان دوران رخاء است. چه کسانی می‌توانند از این امتحان سربلند بیرون آیند؟ مردم با تقوا. در ابتدای عرایضم روایتی از امیرالمؤمنین علیه‌السلام خواندم که می‌فرماید: آن کسی که از تقوا جدا شود، «اغری باللّذات و الشهوات» لذّت‌ها و شهوت‌ها فریبش می‌دهند؛ اغراء می‌کنند. «و وقع فی تیه السیئات» و در حیرت و ضلالت و گمراهیِ بدکارگی خواهد افتاد.

وقتی تقوا نبود، وقتی مراقبت ازخود نبود، وقتی نسبت به عمل خودمان، حرف خودمان، معامله خودمان، خدمتی که در دستگاه دولتی بر عهده گرفته‌ایم، وظیفه‌ای که در میدان بردوش گرفته‌ایم و خلاصه به رفتاری که بر حکم وظیفه اسلامی بر ما لازم است، حواسمان جمع نبود، لغزش‌ها به سراغمان می‌آید. خیال نکنید که لغزش از آنِ عده‌ای مخصوص و شهوات ویژه جمع معینی است! همه انسان‌ها دچار شهوت می‌شوند. شهوتِ برخی گران و شهوتِ بعضی ارزان است. لذّتِ بعضی فاخر و لذّتِ بعضی ناچیز و کوچک است.


لذّت، لذّت است. لذّتِ حرام، لذّتِ حرام است. فرق نمی‌کند؛ بزرگش هم حرام است، کوچکش هم حرام است. از آدم بزرگ هم حرام است، از آدم کوچک هم حرام است. امتحان، امتحان است. برای همه امتحان است. برای همه قشرها امتحان است. البته آن کس که توقّع و انتظار بیشتری از او هست -یا به‌خاطر لباسش، یا به‌خاطر مقامش، یا به‌خاطر ظاهرش، یا به‌خاطر حرف‌هایش- مراقبتش لازم‌تر و واجب‌تر و انحرافش زشت‌تر و دردناک‌تر است؛ اما امتحان برای همه هست. امتحان، امتحان است. یک ملت هم امتحان می‌شود. همان‌طور که در قضیه حضرت نوح -و امم سنمتّعهم- بود.

در روایتی دیدم که نبی‌اکرم صلّی‌اللَّه‌علیه‌وآله‌وسلّم برای امیرالمؤمنین علیه‌الصّلاةوالسّلام نشانه‌های انحراف در ملت مسلمان را شرح می‌دهد که چنین می‌شوند و چنان می‌شوند؛ امّا در نهایت و در مآل، همه تکیه‌ها روی تقواست.


تقوا، مقدمه و غایت

در ادامه همین آیاتِ مربوط به نوح، خدای متعال می‌فرماید: «تلک من أنباء الغیب نوحیها إلیک ما کنت تعلمها أنت و لا قومک من قبل هذا فاصبر إنّ العاقبة للمتّقین» عاقبت از آنِ متّقین است. فرجام نیک، وابسته به تقواست. یعنی در قضیه نوح هم -آیه کأنّه چنین اشاره می‌کند- آن‌هایی که زمین خوردند، به سبب بی‌تقوایی‌شان بود. برای من و شما برادران و خواهران عزیز که در دوران امنیت اسلامی زندگی می‌کنیم، امتحان همین امروز است. امتحان، نقد است.

روزی در این مملکت کسی جرأت نمی‌کرد یک کلمه سخن حق بر زبان آورد. زیرا باطل بر همه‌جا مسلّط بود. ولی امروز، به فضل پروردگار و به برکت اسلام، سخنِ حق، سخنِ رایج است. تازه آن‌هایی هم که اهل باطلند، امروز فرصت می‌کنند تا باطل خودشان را بگویند! نگاه کنید به فضای جامعه! نگاه کنید به مطبوعات کشور! نگاه کنید به آدم‌هایی که در خانه‌هایشان نشسته‌اند و کسی هم با آن‌ها کاری ندارد! تماس می‌گیرند؛ از صدها فرسنگ راه، با کسی که دشمن جمهوری اسلامی است، ارتباط برقرار می‌کنند و حرفشان را به او می‌گویند تا او حرف آن‌ها را در دنیا پشت بلندگو پخش کند! می‌گویند و حرفشان هم باطل است؛ کسی هم کاری به کارشان ندارد. بگذار حرف باطلشان را بگویند! وقتی که فضا فضای حق است، حاکمیتْ مالِ حق است، ملت طرفدار حقّند، دل ملت به طرف حق است، حالا یک باطل‌گوی یاوه‌سرا هم اگر خواست حرف چرندی از گوشه‌ای بپراند، بپراند! ما حساسیتی نداریم. برای همه امنیت هست؛ حتی برای کسانی که با نظام حق و روال حق، سازگار نیستند. این دوران کجا و روزگارانی که حتی افرادِ همراه با حکومت باطل هم امنیت نداشتند کجا؟! این حکومت اسلام است. حکومت حق است. فضای قرآنی و فضای نماز است. فضای «الذین إن مکّنا هم فی‌الأرض أقاموا الصّلوة و آتو الزّکوة» است. فضای دین است. این فضا، فضایی است که امتحان دوران رخاء برای ملت ما نیز هست.

روزی در ماه رمضان، همین تهران موشکباران می‌شد. روز و شب در خانه خودتان، از دست دشمن متجاوز امنیت نداشتید. امروز آن دشمن به برکت فداکاری جوانان این ملت -رزمندگان، شهیدان، جانبازان و آزادگان- به کوته‌دستی محکوم شده و سر جای خود نشسته است. امنیت به شما رسید؛ اما لحظه امتحان است. مراقب باشید. ای مؤمنینی که در سخت‌ترین شرایط، سوار کشتی نوح شدید! مواظب باشید از امتحان، سربلند بیرون آیید. راهش هم این است که تقوا را در خودتان ذخیره کنید.

تقوا یعنی همین که مواظب رفتار خودتان باشید که خلاف امر و نهی خدا رفتار نکنید. این معنای تقواست. یک وقت ممکن است سرِ رشته از دست انسان خارج شود و گناهی هم از او سر بزند. مهم این است که شما مراقب باشید و بنا داشته باشید که گناه نکنید. این، آن روحیه تقواست. این روحیه هشیاری است که وقتی شما هشیار خودت بودی، هشیار دشمنت هم هستی.

وقتی مواظب شیطانِ درون خودت بودی، مراقب شیطان بیرونی هم خواهی بود. وقتی شیطان درون ما نتواند به ما آسیب برساند، شیطانِ بیرون هم به آسانی نخواهد توانست ما را محکوم کند و ضربه وارد سازد. این، آن پیام ماه رمضان است. «کتب علیکم الصیام کما کتب علی الّذین من قبلکم لعلّکم تتّقون». مقدّمه تقواست و تقوا غایتِ است.


خطبه‌های نماز جمعه تهران؛ 29/11/72
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

مسروری

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
سیزدهم: یاد او

سیزدهم: یاد او

قال اللَّه الحکیم فی کتابه: «بسم‌اللَّه‌الرّحمن‌الرّحیم یا أیها الّذین امنوا اذکروا اللَّه ذکراً کثیراً و سبّحوه بکرة و اصیلاً هو الّذی یصلّی علیکم و ملائکته لیخرجکم من الظّلمات إلی النّور و کان بالمؤمنین رحیماً. تحیتهم یوم یلقونه سلام و اعدّلهم اجراً کریماً».

خود من هرچه نگاه می‌کنم، می‌بینم احتیاج دارم به این‌که این آیه شریفه «اذکروا اللَّه ذکراً کثیراً و سبّحوه بکرة و اصیلاً» را تکرار کنم و در آن تدبر کنم و به آن عمل کنم. قیاس به نفس کردم، به نظرم می‌رسد که شما هم و همه‌مان محتاج به این هستیم. می‌فرماید: «یا أیها الّذین امنوا». این بعد از آن است که جامعه ایمانی شکل گرفته و این جامعه آزمون‌های بزرگ را از سرگذرانده است. این آیات سوره احزاب است و بعد از سال ششم هجرت نازل شده است؛ یعنی بعد از جنگ بدر و اُحد و جنگ‌های متعدد دیگر و بالاخره جنگ احزاب. در یک چنین شرائطی، قرآن به مسلمان‌ها خطاب می‌کند که: «اذکروا اللَّه ذکراً کثیراً»؛ خدا را ذکرِ کثیر کنید. ذکر یعنی یاد. ذکر و یاد در مقابل غفلت و نسیان است. غرق در عوارض و حوادث و پیشامدهای گوناگون شدن و از مطلب اصلی غفلت کردن؛ این گرفتاری بزرگ ما بنی‌آدم است. می‌خواهند این نباشد. آن‌وقت این یاد هم صِرف یاد کردن و متذکر شدن نیست، ذکر کثیر را از ما خواسته‌اند.

بی‌کرانِ یاد او

در این‌جا من روایتی را ذکر کرده‌ام: «عن أبی عبداللَّه علیه‌السّلام قال: ما من شی‌ء إلّا و له حدّ ینتهی إلیه»؛ همه این فرائض و احکام الهی حدی دارند؛ اندازه‌ای دارند که وقتی به آن حد و مرز رسیدند، تمام می‌شود؛ تکلیف تمام می‌شود؛ «إلّا الذّکر»؛ مگر ذکر. «فلیس له حدّ ینتهی إلیه»؛ ذکر حد ندارد؛ اندازه‌ای ندارد که وقتی این اندازه ذکر و یاد حاصل شد، بگوئیم دیگر بس است؛ دیگر لازم نیست. بعد خود حضرت توضیح می‌دهد و می‌فرماید: «فرض اللَّه عزّ و جلّ الفرائض، فمن أداهنّ فهو حدّهنّ»؛ هر کس فرائض را ادا کرد، آن‌ها را به حد و مرز خود رساند. «و شهر رمضان فمن صامه فهو حدّه»؛ مثلاً ماه رمضان که تمام شد، شما این فریضه را به مرز خودش رساندید؛ تمام شد و دیگر چیزی بر شما واجب نیست. «و الحجّ فمن حجّ فهو حدّه»؛ هر کس حج را به‌جا آورد -به اعمال پایان حج که رسید- آن را به مرز رساند. این در صورتی است که در هر دو جا «فهو حدَّه» بخوانیم. البته می‌شود «فهو حدُّه» هم با یک تعبیر دیگری خواند؛ اما «إلّا الذّکر»؛ فقط ذکر مثل بقیه فرائض نیست. دیگر بقیه فرائض را ذکر نفرمودند؛ زکات را وقتی دادید، دیگر واجب نیست، به همان اندازه‌ای که مقرر شده است.

خمس را همین‌جور، صله رحم را همین‌جور. بقیه فرائض و واجباتی که هست، همه از همین قبیل است، مگر ذکر؛ «إلّا الذّکر فإنّ اللَّه عزّ و جلّ لن یرض منه بالقلیل و لم یجعل له حدّاً ینتهی إلیه»؛ خدا به ذکرِ قلیل راضی نشده است؛ حدی برای آن قرار نداده است که بشود به آن حد رسید. «ثمّ تلا»؛ بعد، حضرت این آیه را تلاوت فرمود: «یا أیها الّذین امنوا اذکروا اللَّه ذکراً کثیراً». اهمیت ذکر این است.


در دنباله آیه می‌فرماید که: «هو الّذی یصلّی علیکم و ملائکته». مرحوم علامه طباطبائی رضوان‌اللَّه علیه در المیزان می‌فرمایند: این آیه شریفه «هو الّذی یصلّی» در مقام تعلیل برای امر «اذکروا اللَّه ذکراً کثیراً» است؛ یعنی این ذکر کثیری که از شما خواسته شده است، به این خاطر است که خدائی را یاد کنید که این خدا همان کسی است که «یصلّی علیکم»؛ بر شما درود می‌فرستد، صلوات می‌فرستد. خدای متعال صلوات را به شما می‌فرستد. «هو الّذی یصلّی علیکم و ملائکته»؛ نه فقط خدای متعال، ملائکه الهی هم بر شما مؤمنین درود و صلوات می‌فرستند؛ که صلوات از طرف پروردگار، رحمت اوست؛ صلوات از ملائکه، استغفاری است که برای مؤمنین می‌کنند؛ «و یستغفرون للّذین آمنوا» که در آیات قرآن هست. چرا این رحمت و این صلوات و این استغفار را ذات اقدس حق و فرشتگان الهی برای شما از عالم غیب، از ملأ اعلی می‌فرستند؟ «لیخرجکم من الظّلمات إلی النّور»؛ برای این‌که شما را از ظلمات نجات بدهند، به نور بکشانند که داستان این ظلمات و این نور هم داستان گسترده و مفصلی است. ظلمات در اندیشه ما، ظلمات در قلب ما، در خلقیات ما؛ و نور در مقابل این‌هاست.

عمل، هم می‌تواند ظلمانی باشد هم می‌تواند نورانی باشد؛ ذهن و فکر و عقاید انسان می‌تواند نورانی باشد، می‌تواند ظلمانی باشد؛ خلقیات و صفات انسان می‌تواند ظلمانی باشد، می‌تواند نورانی باشد؛ حرکت اجتماعی یک ملت می‌تواند به سمت ظلمات و تاریکی باشد، می‌تواند به سمت نور باشد. اگر بر ملتی، بر کشوری، بر هیأت حاکمه‌ای، بر فردی، شهوات غالب شد، خشونت ناشی از حیوانیت غالب شد، حرص غالب شد، دنیاداری و دنیاطلبی غالب شد، این ظلمات است؛ حرکت ظلمانی است، جهت ظلمانی است، هدف هم ظلمات است.

اگر نه، معنویت غالب شد، دین غالب شد، انسانیت غالب شد، فضائل اخلاقی غالب شد، خیرخواهی غالب شد، صدق و راستی غالب شد، این می‌شود نورانیت. اسلام و قرآن ما را به این دعوت می‌کنند. خدای متعال و ملائکه او ما را برای این تجهیز می‌کنند که از آن ظلمات خلاص کنند و ما را وارد این وادی نور کنند. ذکر خدا را بکنید؛ این هم علت و دلیل.

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

مسروری

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
سیزدهم: یاد او

سیزدهم: یاد او

لذت عاشقان

حالا این ذکر و یاد الهی، مراحلی دارد. ما آدم‌ها همه در یک حد و در یک مرحله که نیستیم؛ رتبه ماها مختلف است. بعضی‌ها از لحاظ روحی در درجات بالا هستند؛ مثل اولیاء و انبیاء و صالحین و اهل دل و اهل معنا. بعضی هم هستند مثل امثال بنده و ماها که به آن سطوح دسترسی ندارند؛ بعضی‌مان خبر هم نداریم از آنچه که در آن سطوح هست. برای همه ما ذکر هست -هم برای آن‌ها هست، هم برای ما هست- ذکر برای آن‌ها، همانی است که در روایت از امیرالمؤمنین علیه‌الصّلاةوالسّلام است که فرمود: «الذّکر مجالسة المحبوب»؛ ذکر همنشینی با محبوب است. این برای اولیاست. لذت ذکر برای آن‌ها لذت همنشینی است. امیرالمؤمنین سلام‌اللَّه‌علیه در یک روایت دیگر می‌فرماید: «الذّکر لذّة المحبّین»؛ ذکر لذت عاشقان و محبان است. خوب، این مال آن‌هاست.

خوش به حال شماها اگر چنانچه در برخی حالات شبانه‌روز -به‌خصوص در این روزها و در این شب‌ها- جرقه‌ای، پرتوی از این حالت در زندگی شما بدرخشد؛ گاهی ممکن است پیش بیاید. البته مال آن‌ها دائمی است. «خوشا آنان‌که دائم در نمازند»؛ این مال آن‌هاست. لکن کسانی که در رتبه‌های پایین‌تر هم هستند گاهی ممکن است جرقه‌ای بزند؛ باید این‌ها را قدر دانست. این حالا یک مرحله از ذکر است که مال محبین است؛ مال اهل دل است، لکن برای ما هم که در آن مرحله نیستیم ذکر فوائد عجیبی دارد...

دفاع از حریم دل

«دفع انگیزه‌های ماده‌گرایانه و هوسرانی‌های گمراه‌کننده». ذکر مثل مدافعی است که در مقابل هجوم این هوس‌ها، ما را و دل ما را محافظت می‌کند. دل خیلی آسیب‌پذیر است. ما دلمان، روحمان خیلی آسیب‌پذیر است. در مقابل چیزهائی تحت تأثیر قرار می‌گیریم؛ دل مجذوب به جاذبه‌های گوناگونی می‌شود. اگر بخواهیم دل -که جای خداست، جایگاه خداست. رفیع‌ترین مرتبه در وجود انسان، دل انسان است؛ یعنی همان باطن و حقیقت وجودی انسان- سالم و پاکیزه بماند، مدافعی لازم است؛ این مدافع ذکر است. ذکر نمی‌گذارد که دل دستخوش تهاجم بی‌امان هوس‌های گوناگون شود و از دست برود. ذکر دل را نگه می‌دارد که در فساد و در جاذبه‌های گمراه‌کننده غرق نشود.

در همین رابطه من روایتی را دیدم که خیلی پرمعناست؛ می‌فرماید: «الذّاکر فی الغافلین کالمقاتل فی الفارّین». در میدان جنگ، یک رزمنده را می‌بینید که دفاع می‌کند، ایستادگی می‌کند و از همه امکاناتش برای ضربه زدن به دشمن و جلوی تهاجم دشمن را گرفتن، استفاده می‌کند؛ اما رزمنده دیگر هم ممکن است باشد که بگریزد؛ طاقت تحمل از دست بدهد و از مقابل دشمن بگریزد. می‌فرماید: ذاکر در میان جمعِ غافل مثل همان سرباز رزمنده ایستادگی‌کننده است در میان کسانی که دارند فرار می‌کنند. ببینید این تشبیه و تنظیر به همین لحاظ است؛ چون او دارد در مقابل تهاجم بیگانه دفاع و ایستادگی می‌کند، ذکر شما هم دارد ایستادگی می‌کند؛ دارد از مرز دفاع می‌کند؛ از مرز دل شما دارد دفاع می‌کند. لذاست که شما در آیه شریفه قرآن که جزو آیات جهاد است، می‌بینید که می‌فرماید: «إذا لقیتم فئة فاثبتوا و اذکروا اللَّه کثیراً»؛ در میدان جهاد وقتی در مقابل تهاجم دشمن قرار گرفتید، ایستادگی کنید و ذکر کثیر خدا بکنید. «اثبتوا و اذکروا اللَّه کثیراً»؛ ثبات قدم به خرج بدهید، ایستادگی کنید و ذکر خدا کنید. این ذکر خدا آن‌جا هم به درد می‌خورد. «لعلّکم تفلحون»؛ که این وسیله‌ای است برای این‌که شما به فلاح و کامیابی دست پیدا کنید. ذکر خدا؛ چرا؟ چون این ذکر، دل را قرص می‌کند.

دل که قرص شد، دل که ثبات پیدا کرد، قدم هم ثبات پیدا می‌کند. در میدان جنگ این‌جوری است. میدان جنگ قبل از آن که پاهای ما که سست‌عنصر هستیم، به طرف عقب جبهه مشغول دویدن و فرار شود، دل ما فرار کرده. این دل ماست که جسم ما را به فرار وادار می‌کند؛ وإلّا اگر دل ایستاده باشد، جسم می‌ایستد.

در همه میدان‌های جنگ -هم میدان جنگ نظامی، هم میدان جنگ سیاسی، هم میدان جنگ اقتصادی، هم میدان جنگ تبلیغاتی- ذکر خدا کنید که این ذکر خدا موجب فلاح و کامیابی شماست. ذکر خدا پشتوانه ثبات قدم است. بنابراین ذکر موجب می‌شود که ما بتوانیم در آن صراط مستقیم سلوک کنیم؛ پیش برویم. آن هدفی که ترسیم کردیم برای خودمان به‌عنوان مؤمن، به عنوان مسلمان، به‌عنوان پیرو یک مکتب مترقی، به‌عنوان کسانی که انگیزه داریم برای برپا داشتن این بنای رفیعی که خبر از شکوفائی تمدن اسلامی در آینده و در قرون آینده می‌دهد، احتیاج داریم به ذکر خدا تا بتوانیم در این جاده حرکت کنیم... و این ذکر -ذکر‌اللَّه- که بر دل ما حاکم شد، بدون تردید در رفتار ما اثر می‌گذارد؛ در انجام دادن آنچه که بر عهده ماست از وظائف و تکالیف، در اجتناب‌کردن و پرهیزکردن از آنچه که بر ما حرام و گناه است و موجب وزر و وبال و موجب غضب الهی است، اثر می‌گذارد و کمک می‌کند که از این‌ها دوری کنیم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

مسروری

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
سیزدهم: یاد او

سیزدهم: یاد او

در همه حال

خوب، حالا ذکر چیست؟ روایتی از حضرت أبی عبداللَّه علیه‌السّلام است؛ و روایت دیگری هم هست که آن روایت دوم بیشتر مورد توجه من بود؛ اما هر دو روایت را می‌خوانم. روایت اول از حضرت أبی جعفر علیه‌السلام است؛ حضرت باقر سلام‌اللَّه علیه فرمود: «ثلاث مِن أشدّ ما عمل العباد»؛ سه‌چیز هست که جزو تکالیف بسیار مهم و دشوار مؤمنین است؛ کارهای سخت. یکی «انصاف المؤمن من نفسه»؛ این‌که انسان در قبال دیگران انصاف به خرج بدهد. یعنی آن‌جائی که امر دائر می‌شود بین این‌که حق را به‌خاطر خود زیر پا بگذارد یا خود را به‌خاطر حق زیر پا بگذارد، این دومی را انجام بدهد. آن‌جائی که حق به طرفِ مقابل هست و شما حق ندارید، منصفانه حق را به او بدهید. خودتان را اگر چنانچه موجب کوچک شدن و زیر پاگذاشتن است، زیر پا بگذارید. این کار سختی است اما کار مهمی است. امام باقر می‌گوید این جزو مهم‌ترین کارهاست؛ البته سخت است و هیچ کار خوب و بزرگی بدون سختی که امکان ندارد. دوم «و مواساة المرء اخاه»؛ مواسات ورزیدن با برادر مؤمن. مواسات با مساوات فرق دارد؛ برابری نیست. مواسات یعنی همراهی کردن و کمک کردن به برادر مؤمن در همه امور. انسان وظیفه بداند؛ کمک فکری، کمک مالی، کمک جسمانی، کمک آبروئی. این مواسات است. سوم «و ذکراللَّه علی کل حال»؛ در همه حال ذاکر خدای متعال باشد. ذکر این است.

آن‌وقت حضرت باقر در همین روایت، «ذکر اللَّه علی کل حال» را معنا کرده‌اند: «و هو أن یذکر اللَّه عزّوجل عند المعصیة یهمّ بها»؛ وقتی که می‌رود به سمت معصیت، ذکر خدا او را مانع بشود. ذکر؛ یاد کند خدا را و این معصیت را انجام ندهد؛ انواع معاصی را؛ خلاف واقع گفتن، دروغ گفتن، غیبت کردن، حق را پوشاندن، بی‌انصافی کردن، اهانت کردن، مال مردم را، مال بیت‌المال را، مال ضعفا را تصرف کردن یا درباره آن‌ها بی‌اهتمامی به خرج‌دادن. این‌ها گناهان گوناگون است. در همه این‌ها انسان توجه کند به خدا؛ ذکر خدا مانع بشود از این‌که انسان به سمت این گناه برود.

«فیحول ذکر اللَّه بینه و بین تلک المعصیة و هو قول اللَّه عزّوجل إنّ الذّین اتّقوا إذا مسّهم طائف من الشّیطان تذکّروا». بعد حضرت می‌فرمایند که این، تفسیر آن آیه است که فرمود: «إنّ الذّین اتّقوا إذا مسّهم طائف من الشّیطان»؛ وقتی شیطان به این‌ها تنه می‌زند، گذرنده شیطان این‌ها را مس می‌کند؛ یعنی هنوز درست به جانش هم نیفتاده، «تذکّروا»؛ فوراً این‌ها متذکر می‌شوند. «فإذا هم مبصرون»؛ این ذکر موجب می‌شود که چشم این‌ها، بصیرت این‌ها باز بشود. معنای «ذکراللَّه علی کل حال» این است.

در صدر روایت بعدی که مورد توجه من است، تقریباً عباراتش شبیه همین روایتی است که خواندم و همان سه‌چیز را ذکر می‌کند. در آن روایت «و ذکر اللَّه علی کل حال» را داشت، در این‌جا و در روایتی که حضرت أبی‌عبداللَّه می‌فرماید، آمده است: «و ذکر اللَّه فی کل المواطن»؛ انسان در همه‌جا ذکر خدا کند. اما آن نکته مورد توجه این است که می‌فرماید: «امّا انّی لا أقول سبحان اللَّه و الحمدللَّه و لا إله إلّا اللَّه و اللَّه أکبر»؛
اینی که می‌گویم در همه حال ذکر خدا را بگوئید، مقصودم این نیست که بگوئید سبحان‌اللَّه و الحمدللَّه و لا اله الّا اللَّه و اللَّه اکبر. این ذکر لفظی است. «و إن کان هذا من ذاک»؛ اگرچه این هم ذکر است، این هم مطلوب است، این هم شریف است و خیلی باارزش است؛ اما مقصود من فقط این نیست، بلکه «ولکن ذکره فی کلّ موطن إذا هجمت علی طاعته او معصیته» -هجمت یا هممت. نسخه‌ای که من دیدم، هجمت است. احتمال می‌دهم هممت باشد- وقتی به سمت طاعت خدا می‌روی یا به سمت معصیت خدا می‌روی، یاد خدا باشی. این «یاد خدا بودن» مورد نظر است؛ این ذکر اللَّه. البته این اذکاری که در روایات ما، در این دعاها، در این اوراد گوناگون، تسبیحات حضرت زهرا و بقیه اذکاری که هست -این‌ها همه وسائل ذکرند، این‌ها کپسول‌های ذکرند- ذکر شده است، انسان باید این‌ها را با توجه به معانی و حقایقشان بر زبان جاری کند؛ توجه پیدا کند. البته این‌ها خیلی باارزش است.


عقب هستیم!

البته از این مقولات نمی‌شود فارغ شد. واقعاً اگر ساعت‌های متمادی هم ما درباره همین مسائل معنوی و آنچه که به درد دل ما می‌خورد، بپردازیم، زیاد نیست. حقیقتش این است؛ من به شما عرض کنم ماها عقبیم. ما به قدر اقتضای نظام اسلامی در تربیت اسلامی پیش نرفتیم. حالا بعضی می‌گویند ما مثلاً در مقوله فرض کنید که سازندگی، فناوری، چه و چه، بیشتر از این می‌توانستیم پیش برویم ولی پیش نرفتیم. اما آنچه که ما بیشتر از همه مقولات و همه عرصه‌ها باید در آن پیشروی می‌کردیم و نکردیم، همین عرصه معنویات و خودسازی و دل را آراستن و اخلاق را زیور دادن است. ما در این زمینه‌ها انصافاً عقبیم.

اگر بخواهید یک نمونه برای آنچه که شایسته ماست پیدا کنید، نگاه کنید به دوران دفاع مقدس. ببینید آن جوان‌هائی که در جبهه بودند، آن پدر مادرهائی که این جوان‌ها را این‌جور می‌فرستادند، آن خانواده‌هائی که آن‌جور با شوق و ذوق جبهه را پشتیبانی می‌کردند، چه حالتی، چه احساساتی داشتند. آن‌ها نمونه‌های خوبی است. البته نمی‌گوئیم نمونه اعلاست اما نمونه‌های بسیار خوبی بود. ما باید به همان سیاق، با همان آهنگ و نواخت، پیش می‌رفتیم؛ ما پیش نرفتیم...


دیدار با مسؤولان و کارگزاران نظام‌؛ 31/06/86
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

مسروری

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
چهاردهم: در راه قله‌ها

چهاردهم: در راه قله‌ها


این آیه شریفه یا به تعبیر بهتر این جمله مبارک «استعینوا بالصّبر و الصّلوة» در قرآن -در سوره بقره- در دو جا تکرار شده است: یکی خطاب به اهل کتاب است که می‌فرماید: «و استعینوا بالصّبر و الصّلوة و إنّها لکبیرة إلّا علی الخاشعین»؛ یک‌جا هم خطاب به مؤمنین است که می‌فرماید: «یا أیها الّذین امنوا استعینوا بالصّبر و الصّلوة إنّ اللَّه مع الصّابرین».

اولاً پیداست که اهمیت این دو عنصر؛ عنصر صبر و عنصر صلوة مورد توجه است و تأثیر این‌ها در آن چیزی که تشکیل جامعه اسلامی به‌خاطر رسیدن به آن است؛ اهداف والای جامعه اسلامی. ثانیاً ارتباط این دو -صبر و صلوة- با یکدیگر و ایستادگی و استقامت و ارتباط و اتصال قلبی و روحی با مبدأ آفرینش. این دو تا با هم از مجموعه این آیه -به‌خصوص این بخش مربوط به «یا أیها الّذین امنوا»- به‌دست می‌آید. قبل از این آیه شریفه، آیه شریفه «فاذکرونی اذکرکم و اشکروا لی و لا تکفرون» بحث ذکر و شکر است. بعد از این آیه شریفه، مسئله جهاد است؛ «و لا تقولوا لمن یقتل فی سبیل اللَّه اموات بل أحیاء و لکن لا تشعرون». بعد از این آیه، این آیات معروف «و لنبلونّکم بشی‌ء من الخوف و الجوع و نقص من الاموال و الانفس و الثمرات و بشّر الصابرین»، «الّذین إذا أصابتهم مصیبة قالوا إنّا للَّه و إنّا إلیه راجعون» بعد «اولئک علیهم صلوات من ربّهم و رحمة» آمده که ارتباط کامل بین این دو عنصر، کاملاً از این آیات مفهوم می‌شود؛ به‌دست می‌آید. هم خودِ این دو عنصر اهمیت دارد، هم رابطه این‌ها. حالا من بعداً برمی‌گردم به توضیحی درباره صبر و قدری بیشتر بحث می‌کنم.

به‌سوی قله‌ها

اما ارتباط بین صبر و صلوة. البته صلوة را به مفهوم عام صلوة بگیرید؛ یعنی توجه، ذکر، خشوع؛ والّا صورت نماز در حالی که خالی از ذکر باشد، مورد نظر نیست. لذا در آن آیه شریفه هم که راجع به صلوة فرموده، بعد می‌فرماید: «و لذکر اللَّه أکبر». «إنّ الصّلوة تنهی عن الفحشاء و المنکر». این یک خاصیت صلوة است؛ اما بزرگتر از نهی از فحشا و منکر، نفس ذکر خداست که در صلوة وجود دارد.

این صلوة یعنی آن ذکر، توجه، خشوع، ارتباط قلبی با خدا، در استحکام صبر تأثیر دارد. حالا که اهمیت صبر بر حسب آیه و روایت و مفاهیم اسلامی فهمیده شد، آن‌وقت معلوم می‌شود که صلوة چقدر مهم است؛ ذکر خدا چقدر اهمیت دارد و می‌تواند این عامل استقرار و ثبات را -که همین صبر است- در دل ما، در روح ما، در زندگی ما، در افق اندیشه ما هر چه مستحکم‌تر و جادارتر و جاگیرتر کند. لذا در قرآن هم ملاحظه کنید «و اصبر و ما صبرک إلّا باللَّه» است. البته «و اصبر» در قرآن زیاد است که اگر انسان بخواهد آیات را بخواند، هرکدام یک دریائی از معرفت است. حالا این آیه شریفه «و اصبر و ما صبرک إلّا باللَّه»؛ به کمک خداست که تو می‌توانی صبر کنی، یعنی استقامت آن وقتی پایان‌ناپذیر می‌شود که متصل باشد به منبع پایان‌ناپذیر ذکر الهی.

اگر صبر را -که صبر به همان معنای پایداری و ایستادگی و استقامت و عقبگرد نکردن است- وصل کنیم به آن پایگاه ذکر الهی، به آن منبع لایزال، این صبر دیگر تمام نمی‌شود.
صبر که تمام نشد، معنایش این است که این سیر انسان به‌سوی همه قله‌ها هیچ وقفه‌ای پیدا نخواهد کرد. این قله‌ها که می‌گوئیم، قله‌های دنیا و آخرت، هر دو است: قله علم، قله ثروت، قله اقتدار سیاسی، قله معنویت، قله تهذیب اخلاق، قله عروج به سمت عرش عالی انسانیت. هیچ کدام از این‌ها دیگر توقف پیدا نخواهد کرد؛ چون وقفه‌ها در حرکت ما ناشی از بی‌صبری است.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

مسروری

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
چهاردهم: در راه قله‌ها

چهاردهم: در راه قله‌ها

اگر صبر تمام نشود...

دو لشکر مادی وقتی در مقابل هم صف‌آرائی می‌کنند، آن کسی که زودتر صبرش تمام بشود، شکست می‌خورد؛ آن کسی که دیرتر صبر و مقاومتش تمام بشود، پیروز خواهد شد؛ چون با لحظه‌ای مواجه خواهد شد که طرف مقابل صبر خودش را از دست داده.

این مثال خیلی ظاهر و بارز عینی‌اش است؛ در همه میدان‌ها همین‌جور است. در مواجهه با مشکلات، با موانع طبیعی، با همه موانعی که سد راه انسان در همه حرکت‌های کمال می‌شوند، اگر صبر تمام نشود، آن مانعْ تمام خواهد شد. اینی که گفته می‌شود اسلام پیروز است، یعنی این. اینی که می‌فرماید «و إنّ جندالله هم الغالبون» یعنی این. جنداللَّه، حزب‌اللَّه، بنده خدا، عباداللَّه، این‌ها با ارتباط و اتصالشان با آن منبع لایزال، در مقابل همه مشکلاتی که انسان ممکن است مغلوب آن مشکلات بشود، ایستادگی می‌کنند. وقتی ایستادگی این طرف وجود داشت، به‌طور طبیعی در آن طرف زوال وجود خواهد داشت؛ پس این بر او غلبه پیدا خواهد کرد. البته اگر اسممان حزب‌اللَّه و جنداللَّه باشد اما آن ارتباط و اتصال را نداشته باشیم، چنین تضمینی وجود ندارد. بنابراین ارتباط را باید برقرار کرد. این صلوة، اهمیتش این‌جاست؛ ذکر خدا اهمیتش این‌جاست؛ فرصت ماه رمضان اهمیتش این‌جاست. فرصت خودسازی، فرصت تقوا، فرصت سرشارکردن ذخیره یقین در دل که در این دعاهای ماه رمضان هم -دعای روزها، دعاهای شب‌ها- این ازدیاد یقین را می‌بینید که تکرار می‌شود. پس، این فرصت را بایستی برای این مقاصد مغتنم شمرد. وقتی این‌ها شد، آن‌وقت صبر جامعه اسلامی و امت اسلامی و بنده مسلمان همان چیزی خواهد شد که می‌تواند بر همه مشکلات غلبه پیدا کند. آن‌وقت هم در میدان سیاست، هم در میدان اقتصاد، هم در میدان اخلاق، هم در میدان معنویت، این جامعه پیش می‌رود. این واقعیتی که هست، این است. ما باید به این واقعیت خودمان را نزدیک کنیم.

انواع صبر
در باب صبر شنیده‌اید، معروف است، روایات متعددی هم دارد که صبر در سه عرصه است: صبر بر طاعت، صبر از معصیت، صبر در مصیبت. این، روایات فراوانی دارد و شنیده‌اید.

صبر بر طاعت یعنی وقتی که یک کار لازم را، یک کار واجب را، یک امر عبادی را، اطاعت خدا را می‌خواهید انجام بدهید، از طولانی شدن آن ملول و خسته نشوید؛ میان راه رها نکنید. حالا مثلاً در امور عبادی ظاهری، شخصی، فرض کنید که فلان نماز مستحبی که طولانی است یا از فلان دعای طولانی انسان خسته نشود؛ این صبر بر اطاعت یعنی این. از ادامه روزه ماه رمضان، از ادامه توجه به خدا در نمازهای واجب و فرائض، از توجه به قرآن، انسان ملول نشود؛ خسته نشود. این صبر بر طاعت است.

صبر از معصیت یعنی در مقابل معصیت، کف نفس کردن، باز همان استقامت، باز همان استحکام. در مقابل اطاعت، استحکام آن‌جور است؛ در مقابل معصیت استحکام به این است که انسان جذب نشود، اغوا نشود، تحت تأثیر شهوات قرار نگیرد. یک‌جا شهوت جنسی است، یک‌جا پول است، یک‌جا مقام است، یک‌جا محبوبیت و شهرت است؛ این‌ها همه شهوات انسانی است. هر کسی یک جور شهوتی دارد. این‌ها انسان را به خودش جذب نکند در وقتی که در راه رسیدن به آن، یک عمل حرامی وجود دارد. مثل بچه‌ای که برای رسیدن به آن ظرف شیرینی مثلاً، حرکت می‌کند، دیگر وسط راهش پارچ آب هست، لیوان هست، ظرف چینی هست، متوجه نیست؛ می‌زند، می‌شکند. انسانی که مجذوب گناه شد، این جوری است. نگاه نمی‌کند که بر سر راهش چه هست. این خطرناک است؛ چون انسان غافل هم هست. انسان در آن حال متنبه نیست، ملتفت نیست، غفلت دارد؛ از این بی‌توجهیِ خودش غافل است. بچه ملتفت نیست که «ملتفت نیست»؛ توجه ندارد که به این پارچ آب یا به این ظرف چینی یا به این گلدان قیمتی دارد بی‌توجهی می‌کند. به نفس این بی‌توجهی، بی‌توجه است. لذاست که خیلی باید چشممان را باز کنیم؛ احتیاط کنیم که دچار این غفلت مضاعف نشویم. این صبر از معصیت است.

صبر در مصیبت هم معنایش این است که حوادث تلخی برای انسان پیش می‌آید؛ فقدان‌ها، فراغ‌ها، مرگ و میرها، دست‌تنگی‌ها، بیماری‌ها، دردها، رنج‌ها و از این قبیل حوادث تلخ. این حوادث انسان را در هم نشکند، خیال نکند که دنیا به آخر رسیده است. این سه عرصه برای صبر است که هر سه عرصه هم دارای اهمیت است. این‌که فرمود: «اولئک علیهم صلوات من ربّهم»، در واقع خدای متعال برای همه این‌ها صابر را مورد صلوات و رحمت خود قرار داده است.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

مسروری

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
چهاردهم: در راه قله‌ها

چهاردهم: در راه قله‌ها

عرصه‌های صبر

یک نکته‌ای که در این‌جا وجود دارد، این است که این سه عرصه گاهی در مسائلِ صرفاً شخصی است، مثل همین مثال‌هائی که به ذهن می‌آید و همه می‌دانیم و عرض شد؛ گاهی در مسائل غیر شخصی است؛ مسائل اجتماعی، مسائل عمومی یا به تعبیر دیگر مسائلی که سر و کار دارد با سرنوشت یک مجموعه؛ یک امت، یک ملت، یک کشور.

فرض بفرمائید آن اطاعتی که انسان باید بر آن پا بفشارد، اطاعتی است که اگر آن را انجام بدهیم یا ندهیم، به سرنوشت یک کشور ارتباط پیدا می‌کند. فرض بفرمائید اطاعت جهاد فی سبیل‌اللَّه مثلاً در دوران دفاع مقدس. رفتن به جبهه یک اطاعت بود دیگر. ایستادگی در امر دفاع از کشور و دفاع از نظام یک امر لازم و یک اطاعت بود. ایستادگی بر دفاع چیزی نبود که فقط مربوط به شخص خود انسان باشد. هر رزمنده‌ای که می‌رفت، در واقع داشت سرنوشت کشور را با رفتن خود و ایستادگی خود رقم می‌زد. یک وقت اطاعت این‌جور است.

یا فلان کار بزرگ را که شما نماینده مجلسید یا وزیرید یا مدیرید یا نظامی هستید یا در یک مؤسسه فرهنگی مشغول کارید -هر کدامی در هرجا که مشغول کار هستید- و اقدام لازمی را باید انجام بدهید، این اقدام، اطاعت است؛ اطاعت خداست؛ خدمت به بندگان است. این یک جهتِ اطاعت به خدا، وظیفه در نظام اسلامی است. این هم یک جهت دیگر اطاعت از خدا.

مأمورین این دستگاه، این نظام الهی، کارهائی که انجام می‌دهند، وظائف الهی است که دارند انجام می‌دهند؛ از صدر تا ذیل. اگر چنانچه از این کار شما خسته شدید -مأمور انتظامی هستید، خسته شدید؛ مأمور اقتصادی هستید، خسته شدید؛ مأمور امنیتی هستید، خسته شدید؛ مأمور سیاسی هستید، خسته شدید- این بی‌صبری است. این خلاف توصیه «و استعینوا بالصّبر و الصّلاة» است. به صبر استعانت کنید و از صبر کمک بگیرید.

یا یک چیزی که معصیت است. معصیتی که تبعه آن، دنباله زشت و ناخوشایند آن فقط دامن‌گیر شخص شما نمی‌شود. «و اتّقوا فتنة لا تصیبنّ الّذین ظلموا منکم خاصّة». گاهی یک چیزهائی است که انسان یک حرکت خلافی را انجام می‌دهد، یک حرف نابه‌جائی را می‌زند، یک اقدام نابه‌جائی را می‌کند، یک امضای نابه‌جائی را می‌کند -ما مسؤولین وضعمان این‌جور است- که تبعاتش دامن‌گیر یک کشور یا یک جماعتی از کشور یا یک قشر می‌شود. این شد گناه. این‌جا صبرِ از معصیت، معنای عظیم‌تری پیدا می‌کند. این صبر با آن صبری که شما مثلاً در مقابل یک رشوه قرار گرفته‌اید، صبر می‌کنید و رشوه را نمی‌گیرید، فرق می‌کند. این بسیار کار ممدوحی است، بسیار کار بزرگی است؛ اما صبر در مقابل یک گناه شخصی است. از این بالاتر، صبر در مقابل گناهی است که این گناه فقط دامن شخص را نمی‌گیرد، دامن مجموعه را می‌گیرد. پس صبرِ از معصیت، چنین میدانی دارد.

صبرِ بر مصیبت هم همین‌جور است. مصائب گاهی مصائب شخصی انسان است، گاهی مصائب عمومی است. الان فرض بفرمائید مسؤولین کشور با توطئه‌های گوناگون، با تهمت‌ها، با بدگوئی‌ها، با اهانت‌ها و افتراهای صریح مواجهند؛ می‌بینید دیگر توی این مجموعه عظیمِ ارتباطات بین‌المللی و این خبرها و رسانه‌ها و نوشتارها و گفتارها، چقدر حرف زده می‌شود. علیه اسلام جداگانه؛ یعنی علیه جمهوری اسلامی به‌خاطر اسلام، علیه جمهوری اسلامی به‌خاطر انقلاب؛ علیه جمهوری اسلامی به خاطر تک تک آرمان‌های نامطلوبِ از نظر استکبار؛ و علیه جمهوری اسلامی به‌خاطر بعضی از اشخاصی که در جمهوری اسلامی هستند که آن‌ها نمی‌پسندندشان. یعنی علیه جمهوری اسلامی از طرق مختلف، به جهات مختلف این تهاجمات هست. خوب این‌ها مصیبت است، صبر کردنش هم آسان نیست. بعضی از سران و مسؤولان دنیا -که ما آن‌ها را از نزدیک دیده‌ایم و از حالات بعضی‌شان شنیده‌ایم- هستند که این‌ها گاهی یک زوایه بسیار بازی پیدا می‌کنند از اهداف و خط مستقیمی که به خیال خودشان ترسیم کردند؛ فقط به‌خاطر همین مسائل و ملاحظات بین‌المللی و اهانت‌های بین‌المللی. تحمل این‌ها برایشان سخت است. پس این هم صبر در مصیبت.

بنابراین صبر را با همه اهمیتی که دارد در این سه عرصه، یک‌بار در مسائل شخصی باید ملاحظه کرد -که مهم است و من و شما بیشتر از دیگران باید به آن اهمیت بدهیم- یک‌بار در عرصه مسائل اجتماعی و سیاسی و عمومی و ملی و همگانی... در هر دو مرحله، در هر دو سطح بایستی این سه عرصه را مورد نظر قرار داد و از صبر کمک گرفت؛ از صبر استعانت کرد. آنچه در کنار این مطلب عرض می‌کنیم، این است که یکی از بی‌صبری‌هائی که ما گاهی اوقات از خودمان نشان می‌دهیم یا شاهد هستیم که بعضی نشان می‌دهند، بی‌صبری در مقابل حفظ آرمان‌ها و اهداف انقلاب است. به نظر من این از همه مهم‌تر است: جهت‌گیری نظام اسلامی؛ بایستی بر آن پای فشرد و بر سر آن پایداری کرد. صبر، این‌جا بیش از جاهای دیگر معنا می‌دهد.

سخنرانی در دیدار روسای سه قوه و مسؤولان نظام؛ 19/06/87
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

مسروری

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
پانزدهم: نماد بندگی

پانزدهم: نماد بندگی



دعا - 1

ا
منیت و عبودیت

دعا مظهر بندگیِ در مقابل خداوند و برای تقویت روح عبودیت در انسان است؛ و این روح عبودیت و احساس بندگی در مقابل خداوند، همان چیزی است که انبیای الهی از اول تا آخر، تربیت و تلاششان متوجهِ این نقطه بوده است که روح عبودیت را در انسان زنده کنند.

سرچشمه همه فضائل انسانی و کارهای خیری که انسان ممکن است انجام بدهد -چه در حوزه شخصی، چه در حوزه اجتماعی و عمومی- همین احساس عبودیت در مقابل خداست. نقطه مقابل این احساس عبودیت، خودبینی و خودخواهی و خودپرستی است؛ منیت است. این منیت است که در انسان، منشأ همه آفات اخلاقی و عوارض و نتایج عملی آن‌هاست.

منشأ همه این جنگ‌ها و کشتارهای عالم و ظلم‌هایی که به وقوع می‌پیوندد و منشأ همه فجایعی که در طول تاریخ اتفاق افتاده -و شما خوانده‌اید، شنیده‌اید یا امروز مشاهده می‌کنید- احساس منیت و خودخواهی و خودبینی در مجموعه‌ای از انسان‌هاست که سرچشمه این فساد و نابسامانی، در زندگی آن‌هاست. عبودیت نقطه مقابل این خودخواهی و منیت و خودپرستی است.

اگر این خودبینی و خودخواهی در مقابل خداوند متعال باشد -یعنی انسان خود را در مقابل پروردگار قرار بدهد- نتیجه آن در انسان، طغیان است: طاغوت. طاغوت هم فقط پادشاهان نیستند؛ هرکدامِ از ما انسان‌ها ممکن است در درون خودمان -خدای نکرده- یک طاغوت و یک بت تربیت کنیم و پرورش بدهیم. در مقابل خدا سرکشی کردن و خودبینی داشتن، نتیجه‌اش عبارت از رشد طغیان در انسان است.

اگر این خودبینی در مقابل انسان‌های دیگر باشد، نتیجه‌اش می‌شود نادیده گرفتن حقوق دیگران؛ تجاوز و دست‌درازی به حقوق این و آن. اگر این خودبینی در مقابل طبیعت واقع بشود، نتیجه‌اش می‌شود تضییع محیط طبیعی؛ یعنی آنچه که امروز به حق درباره مسأله محیط زیست در دنیا اهتمام هست. نادیده گرفتن محیط طبیعی زیست انسان هم نتیجه طغیان، خودبینی و خودخواهی در مقابل طبیعت است.

دعا ضد همه این‌هاست. دعا که می‌کنیم، در واقع این حالت خشوع را در خود به‌وجود می‌آوریم و خودبینی و خودخواهی را در خود سرکوب می‌کنیم و در نتیجه، جهان هستی و محیط زندگی انسان‌ها از طغیان و تجاوز به حقوق و طبیعت محفوظ می‌ماند. لذا فرمود: «الدّعا مُخ العبادة»؛ مغز هر عبادتی دعاست.

عبادات برای همین است که بتواند انسان را در مقابل خدای متعال خاشع و دلش را نیز مطیع و تسلیم کند. این اطاعت و خشوع در مقابل خداوند هم از نوع تواضع و خشوع و خضوع انسان‌ها در مقابل یکدیگر نیست؛ بلکه به معنای خشوع و خضوع در مقابل خیر مطلق، جمال مطلق، حُسن مطلق و فضل مطلق اوست.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

مسروری

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
پانزدهم: نماد بندگی

پانزدهم: نماد بندگی

نعمت و فرصت

دعا یک نعمت است و فرصت دعا کردن، یک نعمت است. در وصیت امیرالمؤمنین علیه‌الصّلاة و السّلام به امام حسن مجتبی علیه‌السّلام این معنا وارد شده است: «اعلم انّ الّذی بیده خزائن ملکوت الدّنیا و الآخرة قد أذن لدعائک و تکفّل لإجابتک»؛ خدای متعال که همه قدرت آسمان و زمین در قبضه توانایی اوست، به تو اجازه داده که با او دعا کنی و حرف بزنی و از او بخواهی. «و امرک أن تسأله لیعطیک»؛ از او مطالبه کنی تا او هم به تو عطا کند.

این رابطه درخواست کردن و گرفتن از خدا، مایه تعالی روح انسان است و همان تقویت‌کننده روح عبودیت است. «و هو رحیم کریم لم یجعل بینک و بینه من یحجبک عنه»؛ خدای متعال بین خودش و تو واسطه‌ای، فاصله‌ای و حجابی قرار نداده است. هر وقت با خدا شروع کنید به سخن گفتن و عرض نیاز کردن، خدای متعال صدا و درخواست شما را می‌شنود. با خدا همیشه می‌شود هم‌زبان شد، می‌شود گفتگو کرد، می‌شود مأنوس شد و می‌شود از او درخواست کرد. این برای بشر، فرصت و نعمت خیلی بزرگی است.

همین ارتباط با خدا و احساس عبودیت در مقابل خداوند، بزرگترین اثر و خاصیت دعا است. از خدا خواستن؛ که آن‌وقت خدای متعال هم اجابت خواهد کرد. البته اجابت الهی از طرف پروردگار، هیچ قید و شرطی ندارد؛ این ما هستیم که با اعمال خودمان مانع اجابت می‌شویم؛ ما هستیم که موجب می‌شویم دعای ما مورد اعتنا قرار نگیرد که خود همین، یکی از معارفی است که می‌توان از دعا استفاده کرد و یکی از خصوصیات دعا، همین است.


گنجینه معارف

یکی از برکات ادعیه مأثوره‌ای که از ائمه علیهم‌السّلام رسیده این است که این دعاها پُر از معارف الهی است. صحیفه سجادیه، دعای کمیل، دعای مناجات شعبانیه، دعای ابی‌حمزه ثمالی -و بقیه دعاهایی که وارد شده است- پُر از معارف الهی است که اگر کسی این‌ها را بخواند و بفهمد، علاوه بر آن ارتباط قلبی و اتصالی که به ذات اقدس الهی و حضرت ربوبی پیدا می‌کند، یک مبلغ عظیمی از معارف را هم از این دعاها فرامی‌گیرد.

من به جوان‌ها قویاً توصیه می‌کنم که به ترجمه این دعاها توجه کنند. این دعاهای عرفه و ابی‌حمزه، پُر از معارف است. این‌که در دعای کمیل می‌خوانیم: «اللّهم اغفرلی الذّنوب الّتی تحبس الدّعا؛ اللّهم اغفرلی الذّنوب الّتی تنزل البلا» یا «تنزل النقم»، همه این‌ها معارف الهی است؛ معنایش این است که ما افراد بشر، گاهی خطاها و گناهانی می‌کنیم که این گناهان مانع از این می‌شود که دعای ما مورد اجابت قرار بگیرد و قبول بشود؛ گناهانی از ما سرمی‌زند که این گناهان بلا را برای ما به ارمغان می‌آورد.

گاهی بلاهای عمومی و ملی بر اثر گناهانی به‌وجود می‌آید و البته اعلام نمی‌شود که این بلا برای این گناه به‌وجود آمد؛ اما وقتی افرادِ صاحب تدبر، فکر و تدبر کنند، می‌فهمند که این بلا از ناحیه چه عملی متوجه این ملت شد. بعضی اوقات اثرِ اعمال سریع است و بعضی با فاصله است؛ این‌ها را دعا به ما می‌گوید. یا وقتی در دعای ابوحمزه عرض می‌کنیم: «معرفتی یا مولای دلیلی علیک و حبّی لک شفیعی إلیک»؛ این‌که من تو را می‌شناسم، خود این، راهنمای من به‌سوی توست؛ این که من تو را دوست می‌دارم و محبت تو در دل من هست، خودش شفاعت‌کننده من پیش توست. «و أنا واثق من دلیلی بدلالتک و ساکن من شفیعی إلی شفاعتک»؛ من وقتی این راهنما را مشاهده می‌کنم، این معرفت خودم به تو را -که راهنما و دلیل من است- نگاه می‌کنم، وقتی این محبتی را که به تو دارم مورد ملاحظه قرار می‌دهم، می‌بینم این تو هستی که این محبت و دلالت را به‌وجود آوردی؛ تویی که داری کمک می‌کنی. ببینید این چشم انسان را باز می‌کند؛ این یک معرفتی را ایجاد می‌کند؛ این از معارف الهی است؛ کمک الهی، توفیق الهی و عنایت الهی است؛ این‌ها را در دعاها می‌توان پیدا کرد. بنابراین قدر دعا را بدانید.

دعا، خواندنِ خداست؛ حالا می‌تواند به زبان فارسی یا به زبان خودتان باشد؛ هرچه که می‌خواهید با خدا حرف بزنید؛ این، دعاست. هرچه می‌خواهید با او در میان بگذارید. گاهی هم حاجت خواستن نیست، فقط اُنس با خداست. حاجات هم مختلف است؛ گاهی کسی از خدای متعال، رضای او را می‌خواهد یا مغفرت او را مطالبه می‌کند، این یک جور حاجت است. یک وقت هم انسان چیزهای مادی را درخواست می‌کند؛ هیچ مانعی ندارد. خواستن از خدا -هر چیزی و به هر زبانی- خوب است. و همین خواصی را که عرض کردیم (ارتباط با خدا و احساس بندگی) دارد. البته دعاهای مأثور از ائمه علیهم‌السّلام بهترین مضامین در زیباترین الفاظ و سرشار از معارف الهی است که قدر آن‌ها را باید دانست و بایستی به آن‌ها متوسل شد.


خطبه‌‌های نماز جمعه‌ تهران‌؛ 21/07/85



 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

مسروری

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
شانزدهم: دعا و خواستن

شانزدهم: دعا و خواستن

دعا - 2


قال‌اللَّه الحکیم فی کتابه: «و إذا سَألَک عبادی عنّی، فإنّی قریبٌ اجیب دعوة الدّاع إذا دعان. فلیستجیبوا لی وَ لیؤمنوا بی لعلّهم یرشدون».

در دعا، سه چیز نهفته است که این سه چیز، فواید و دستاوردهای دعاست. دعایی نیست که از دو تاىِ این سه چیز، خالی باشد؛ چه دعاهای مأثور که از معصومین علیهم‌السّلام رسیده است و چه دعاهایی که یک انسان، خودش از روی طلب و نیاز به خدای خود عرض میکند. دو چیز حتماً در این دعاها هست. و اما بعضی دعاها، سه چیز (یک چیز دیگر) علاوه بر این دو چیز دارند که این سه چیز، خیلی مهم است.

یکم: خواستن

یکی از این سه چیز، عبارت است از آن مقصودِ عمومی از دعا؛ یعنی خواستن و گرفتن از خداوند متعال. ما انسان‌ها نیازهای زیادی داریم و وجودمان سر تا پا نیاز است. اگر در وجود خودتان دقّت کنید، میبینید از تنفّس کردن و غذا خوردن گرفته تا راه رفتن و گوش کردن و دیدن، همه و همه حاکی از نیاز ما انسان‌هاست. یعنی خدای متعال، مجموعه‌ای از امکانات و نیروها را در اختیار من و شما قرار داده است که با آن‌ها میتوانیم زندگی کنیم و همه نیز تحتِ اراده پروردگار است. هر کدام از این نیروها و امکانات کمبود پیدا کند، انسان دچارِ مشکلِ اساسی در زندگی خود میشود. مثلاً یک رگ یا یک رشته عصب از کار بیفتد، یک عضله مشکل پیدا کند، تا برسد به مسائلِ بیرون از وجودِ انسان یا مسائل روحی یا مسائل اجتماعی.

بشر، سر تا پا نیاز است. رفع این مشکلات و تأمین این نیازها را از چه کسی باید بخواهیم؟ از خدای متعال که او حاجات ما را میداند. «و اسئلوا اللَّه من فضله إن اللَّه کان بکلّ شیءٍ علیماً». خدا میداند شما چه میخواهید، چه لازم دارید و چه چیز از او میطلبید و سؤال میکنید. پس از خدا بخواهید.

در جای دیگر میفرماید:
«و قال ربّکم: ادعونی استجب لکم» پروردگار شما فرموده است: «دعا کنید مرا» یعنی «بخوانید مرا؛ من به شما جواب میدهم». البته این جواب دادن، به معنای برآمدنِ حاجت نیست. میگوید: «جواب میدهم و لبیک میگویم»؛ استجب لکم. اما این استجابت الهی در بسیاری از موارد با دادنِ حاجت و آن چیزِ مورد درخواست شما همراه است. پس، این مطلب اوّل که انسان نیازهایی دارد و رفع این نیازها را باید از خدا بخواهد. باید درِ خانه خدا رفت تا از تضرّع پیش دیگران، بینیاز شد...

در حدیثی آمده است: «افضل العبادة الدّعا». بهترین عبادت‌ها دعاست.

حدیث دیگر، حدیث نبوی است. آن حضرت به اصحابِ خود فرمود:
«ألا ادُّلکم علی سلاح ینجیکم من اعدائکم و یدر ارزاقکم؟» «آیا میخواهید سلاحی را به شما نشان دهم که هم شما را از دشمن حفظ میکند و نجات میدهد و هم روزیتان را فراوان میکند؟» این، همان خواستن از خدا برای برآورده شدن حاجات است. «قالوا: بلی یا رسول‌اللَّه»، «عرض کردند: بلی؛ بفرمایید». فرمود: «قال تدعون ربّکم». «خدا را دعا کنید؛ خدا را بخوانید»، «باللّیل و النّهار» «شب و روز»، «فإنّ سلاح المؤمن الدّعا» «سلاح مؤمن، دعاست»؛ یعنی دنبال حاجات رفتن با سلاح دعا. با دشمن، با حادثه و با بلیه در افتادن با سلاح دعا.

یک روایت از حضرت سجاد علیه‌السّلام است که میفرماید: «الدّعاء یدفع البلاء نازل و ما لم ینزل»؛ هم بلایی که به سوی شما آمده است با دعا دفع میشود و هم بلایی که نیامده است. یعنی اگر دعا نکنید، آن بلا متوجّه شما خواهد شد.

مسأله بسیار مهمّی است. خداوند متعال، وسیله‌ای به انسان داده است که انسان میتواند حوائج خود را -مگر در موارد استثنایی که به آن اشاره میکنم- با آن برآورده کند. آن وسیله چیست؟ خواستن از خدای متعال است.

کلامی از امیرالمؤمنین علیه‌السّلام نقل شده است که ایشان -بنا بر نقل- فرموده‌اند: «ثم جعل فی یدک مفاتیح خزائنه، بما اذن فیه من مسألته»؛ «خدای متعال، به این‌که به تو اذن داد از او بخواهی، کلید همه گنجینه‌های خود را در دست تو قرار داد». پس اذنی که خداوند متعال داد تا هرچه میخواهی از او بخواهی، کلید همه خزائن الهی است. اگر انسان این کلید را به شکل درست به‌کار ببرد -از خدا بخواهد- مسلّماً آن را در اختیار انسان میگذارد. «فمتی شئت استفتحت بالدّعاء أبواب خزائنه»؛ هر وقت بخواهی، به‌وسیله دعا درِ خزائن الهی را باز میکنی. ببینید! این مسأله بسیار مهمّی است. چرا انسان خود را از این وسیله مهم محروم کند؟!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

مسروری

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
شانزدهم: دعا و خواستن

شانزدهم: دعا و خواستن

چگونه بخواهیم؟

1. تلاش کنید!

در این‌جا، چند سؤال مطرح میشود: یکی این‌که اگر دعا چنین نقش معجزه‌آسایی دارد، پس این وسایل دنیوی و این ابزارها و علم و صنعت و نظایر آن چیست؟ جواب این است که دعا رقیب ابزارهای مادّی نیست. این‌طور نیست که وقتی انسان میخواهد به مسافرت برود، یا با خودرو و قطار و هواپیما عازم شود و یا با دعا برود! همچنین این‌طور نیست که اگر انسان بخواهد وسیله‌ای به‌دست آورد، یا پول خرج کند و یا اگر پول نداشت به دعا متوسّل شود و آن وسیله را به‌دست آورد! معنای دعا این است که شما از خدا بخواهید تا او این وسایل را جور بیاورد. آن‌وقت علل مادّی هر کدام در جای خودشان قرار میگیرند. دعای مستجاب این‌گونه است.

وقتی دعا میکنید که حاجتی از شما برآورده شود، اگر خدای متعال آن دعا را مستجاب کند، استجابتش این است که ابزارهای مادّی و عادّی و معمولىِ این خواسته، جور میشود. یعنی خدا جور میآورد. فرضاً شما از کسی طلبی دارید که آن کس طلب شما را نمیدهد. اما یک وقت به دلش میافتد و میآید طلبتان را میدهد. این یک وسیله است. چه مانعی دارد که دعا این وسیله را برای انسان جور کند؟ همه وسایل عالم از این قبیل است. بنابراین دعا موجب نشود کسی تنبلی کند. دعا موجب نشود که کسی از دانش و علم و ابزار مادّی و علّت و معلولِ طبیعی، دست بشوید؛ نه. دعا رقیب آن‌ها نیست، بلکه در طول آن‌هاست. دعا، جورآورنده آن‌هاست.

البته غالباً این‌طور است. ضمناً بعضی مواقع، خدای متعال معجزه هم نشان میدهد که آن بحث دیگری است. معجزه در موارد استثنایی رخ میدهد و در غیرِ مواردِ استثنایی، دعا جورکننده روال عادّی است. وقتی شما از خدا میخواهید حادثه‌ای اتفاق بیفتد که به آن نیاز دارید، در کنار دعا باید نیرویتان را هم به‌کار ببندید. مثلاً اگر احساس تنبلی به شما دست میدهد و دعا میکنید که خدای متعال این احساس را از شما بگیرد، در کنار دعا باید اراده و همّت نیز به خرج دهید. یعنی در این‌جا هم باز وسیله مادّی و وسیله طبیعىِ دیگری هست که همان همّت کردن است. باید همّت و اراده کنید. هیچ‌کس خیال نکند که اگر در خانه بنشینیم و به تلاش و اقدام نپردازیم، حتی اراده هم نکنیم و فقط به دعا مشغول باشیم، خدا حاجاتمان را برآورده میکند؛ نه. چنین چیزی امکان ندارد. پس دعا در کنار تلاش و با تلاش است. بعضاً خیلی از تلاش‌ها به نتیجه نمیرسد؛ اما همین که دعا کردید، به نتیجه خواهد رسید. این یک نکته.

2. شدنی باشد!

مطلب دیگر این است که گاهی هرچه انسان دعا میکند، مستجاب نمیشود. علت چیست؟ روایات دینی، این مشکل را برای ما حل کرده‌اند. مثلاً در روایات آمده است که اگر شرایط دعا وجود نداشته باشد، دعا مستجاب نمیشود. بالأخره دعا هم شرایطی دارد. بزرگان دین فرموده‌اند: «کارهای نشدنی را از خدای متعال نخواهید!»

در روایتی آمده است که روزی یکی از اصحاب نبىّ اکرم صلّی اللَّه علیه آله و سلّم در حضور پیغمبر دعا کرد و گفت: «اللّهم لاتحتجنی علی أحداً من خلقک»؛ «خدایا مرا محتاج هیچ آفریده‌ای نکن»؛ «فقال رسول صلّیاللَّه علیه و آله: لا تقولنها کذا». «پیغمبر صلّیاللَّه علیه و آله فرمود: این‌طور نگو!» «فلیس من احد إلّا و هو محتاج إلی النّاس». مگر میشود که یک انسان، محتاج دیگران نباشد؟ «نگو که خدایا مرا محتاج هیچ کس نکن. این، خلافِ طبیعت بشری، خلافِ سنّت الهی و خلافِ طبعِ نهاده پروردگار در وجودِ انسان است». چرا میگویی خدایا مرا محتاج هیچ کس نکن؟ این دعا مستجاب نمیشود.

آن فرد عرض کرد: «یا رسول‌اللَّه! پس چگونه دعا کنم؟» فرمود: «قل اللّهم لاتحتجنی علی شرار خلقک». «بگو: خدایا! مرا محتاج اشرار از بندگان خود مکن. مرا نیازمند مردمان شریر مکن. مرا محتاج انسان‌های لئیم مکن. این درست است. این میشود. این را از خدا بخواه!» پس اگر چیزی را از خدای متعال طلب کردیم که نشدنی و به خلاف سنّت‌هاىِ معمولىِ عالم است، برآورده نمیشود.

3. با توجه بخواهید!

یکی از شرایط استجابت دعا این است که آن را با توجه مطرح کنیم. گاهی لقلقه زبان، جملاتی چون «خدایا ما را بیامرز»، «خدایا به ما سعّه رزق بده» و «خدایا قرض ما را ادا کن» است. ده سال انسان این‌گونه دعا میکند، اصلاً مستجاب نمیشود. این فایده‌ای ندارد. یکی از شرایط دعا این است که فرمود: «اعلموا ان اللَّه لا یقبل الدّعاء عن قلب غافل»؛ «خداوند متعال از صاحب دلِ غافل -دلی که متوجه نیست چه خواسته‌ای را مطرح میکند و با که دارد حرف میزند- دعایی را قبول نمیکند.» معلوم است که دعاىِ دارای این ویژگی‌ها، مستجاب نمیشود. باید تضرّع کنید و جدّی بخواهید. باید از خدای متعال با الحاح بخواهید. باز بخواهید و باز بخواهید. در این صورت البته خدای متعال دعاها را مستجاب خواهد کرد.

3. خواسته‌ها را بزرگ ندانید!

یک مطلب دیگر در باب دعا این است که برای برآمدن حاجات، هیچ حاجتی را آن‌قدر بزرگ نشماریم که بگوییم: «این حاجت را دیگر نمیشود از خدا خواست، چون خیلی بزرگ است». نه؛ اگر حاجت، به خلاف طبیعت و سنن آفرینش نیست، اگر محال نیست، هرچه هم بزرگ باشد، مسأله‌ای نیست و از خدا بخواهید.

شما در هر روز از ماه رمضان -بنا بر مأثور- بعد از هر نماز میگویید:
«اللّهم ادخل علی اهل القبور السّرور. اللّهم اغن کلّ فقیر» از خدا میخواهید همه فقرا را غنی کند. فقط فقرای ایران را نمیگویید. «اغن کلّ فقیر» یعنی همه فقرای اسلام غنی شوند. این‌ها خیلی مهم است. خواسته و حاجت بزرگی است، وقتی میگویید «خدایا همه فقرا را غنی کن!» خوب؛ از خدا میخواهیم. چرا نشود خواست؟! اگر موانعِ بر سر راه غنی شدن برطرف گردد، چرا نشود؟! پدیده فقر که یک امر ذاتی در جامعه نیست. فقر در جوامع بشری یک امر تحمیلی است. فقر را قدرت‌های ستمگر و زورگو و زیاده‌طلب عالم بر افراد و بر ملت‌ها تحمیل میکنند. اگر این قدرت‌ها از میان بروند، چرا دعای «الّلهم اغن کلّ فقیر» مستجاب نشود؟! ممکن است چنین حاجتی برآورده شود.

در ادامه این دعا میگویید: «اللّهم اشبع کلّ جائع. اللّهم اکسُ کل عریان». انسان حاجتی به این کلانی از خدا میخواهد! در دعای سحر روز جمعه -که مستحبّ است؛ دعایی کوتاه اما بسیار خوب است، اگر توفیق پیدا کردید، حتماً این دعا را بخوانید- اوّل درخواست‌هایی از خدا میشود و بعد این عبارت میآید: «الهی طموح الآمال قد خابت إلا لدیک و معاکف الهمم قد تعطّلت إلّا علیک»؛ خدایا! آرزوهای سرکش و بزرگ و خواسته‌های عظیم، محکوم به نومیدی هستند؛ مگر وقتی که با تو مطرح شوند. کاروان طلب‌های ما، از راه رفتن، محکوم به بازماندنند؛ مگر وقتی که در خانه تو بیایند.

خداوند از حاجت بزرگ انسان که هراسی ندارد! از خدا هرچه بزرگ‌تر بخواهید. مبادا یک وقت انسان با خود بگوید: «خوب؛ من این چیزی را که میخواهم، اگر برای خودم بخواهم، قابلِ شدن است. اما طلبِ عافیت برای همه انسان‌ها، خیلی بزرگ است. چطور این را از خدا بخواهم؟!» نه؛ بخواهید. برای بشرّیت بخواهید. برای همه انسان‌ها بخواهید. بعضی چیزها را برای همه مسلمین بخواهید.

در همین دعا، عبارتِ «اللّهم اصلح کلّ فاسد من امور المسلمین»، از آنِ مسلمانان است. دعایی است که مخصوصِ اهلِ اسلام است. البته آن هم عللی دارد که چرا؟ شاید در غیر اهل اسلام، امکانش نیست و شاید بدون حاکمیت اسلام، ممکن نیست که خدای متعال همه مفاسد را برطرف کند. اصلاً نمیشود. شرطش، اسلام است. پس این یک طرف قضیه است.


5. کوچک نشمرید!

ضمناً از کوچک بودن خواسته هم ابا نداشته باشید. خواسته‌های کوچکِ کوچک را هم از خدا بخواهید. در روایت است که حتی بندِ کفش خود را -که چیز خیلی حقیری است- از خدا بخواهید. روایتی است از امام باقر علیه‌الصّلاة والسّلام که میفرماید: «لا تحَّقروا صغیراً من حوائجکم فإنَّ أحبّ المؤمنین إلی اللَّه أسئلهم»؛ «حاجت‌های کوچک را حقیر نشمارید و از خدا بخواهید».

خوب؛ انسان به بند کفش احتیاج دارد؛ به درِ مغازه میرود و میخرد. این هم دعا لازم دارد؟! بله! تا احساس کردید که به بند کفش و یا هر چیز دیگرِ به این کوچکی نیاز دارید، دل را متوجّه خدا کنید و بگویید: «پروردگارا! این را هم به من برسان!» رساندنش به چه ترتیب است؟ به این ترتیب است که پول در جیبم بگذارم، سرِ کوچه بروم از مغازه بخرم و بعد هم آن را مورد استفاده قرار دهم. به هر حال باید از خدا بخواهید. اگرچه به درِ مغازه رفتید، پول دادید و بند کفش خریدید اما باز هم آن را خدا به شما داد. از غیر طریق خدا که چیزی به دست انسان نمیرسد. هرچه به ما میرسد خدا به ما میدهد.

چیزی را که خدا میدهد، قبلاً باید از خدا بخواهیم. چرا بخواهیم؟ یکی از عللِ این‌که گفته‌اند حاجات کوچک را هم از خدا بخواهید، این است که به حوائج و عجز و حقارت و تهیدستی خودمان توجّه پیدا کنیم تا ببینیم که چقدر تهیدستیم. اگر خدای متعال کمک نکند، امکان ندهد، نیرو ندهد، فکر ندهد، ابتکار ندهد و وسایل را جور نیاورد، همان بندِ کفش هم به دست ما نخواهد رسید. اگر شما به قصد خریدنِ بند کفش از خانه بیرون آمدید، در راه جیبتان را زدند یا پولتان گم شد و یا مغازه مورد نظر بسته بود و یا در بین راه حادثه مهمّی پیش آمد که مجبور شدید برگردید، بند کفش گیرتان نیامده است. بنابراین هر چیز را از خدا بخواهید؛ حتّی بند کفش را، حتّی کوچکترین اشیا را و حتّی قوت روزانه خود را. بگذارید این منِ دروغینِ عظمت یافته در سینه ما -که میگوییم «من» و خیال میکنیم مجمع نیروها ما هستیم- بشکند. این «من» انسان‌ها را بیچاره میکند. این هم مطلبی در باب دعا که انسان خواسته‌های خود را از طریق دعا به‌دست آورد...


خطبه‌های نماز جمعه تهران‌؛ 28/11/73

ادامه دارد...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

مسروری

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
هفدهم: شناخت و خاکساری

هفدهم: شناخت و خاکساری

دعا - 3

دوم: شناخت

دومین چیزی که در دعا وجود دارد، معارف است؛ و این مخصوص دعاهایی است که از معصوم به ما رسیده است. امام سجّاد علیه‌الصّلاة والسلام «صحیفه سجّادیه» را به‌صورت دعا تنظیم فرموده و اصلاً دعا خوانده است اما این کتاب، پُر از معارف الهی و اسلامی است. توحید خالص در صحیفه سجّادیه است.نبوّت و عشق به مقام تقدّس نبىّ اسلام علیه و علی آله الصّلاة و السّلام در صحیفه سجّادیه است. مثل بقیه دعاهای مأثور، معارف آفرینش در این کتاب است.

همین «دعای ابوحمزه ثمالی» که مخصوص سحرهاست -سعی کنید آن را بخوانید و در معنایش توجه و تدبّر داشته باشید- و همین «دعای کمیل» که شب‌های جمعه خوانده میشود، از جمله دعاهایی است که سرشار از معارف اسلامی است و در آن‌ها حقایقی به زبان دعا بیان شده است. نه این‌که آن بزرگوار -امام سجّاد علیه‌الصّلاة والسّلام- نمیخواسته دعا کند و دعا را پوشش قرار داده است؛ نه. دعا میکرده، مناجات میکرده و با خدا حرف میزده است. منتها انسانی که قلبش با خدا و با معارف الهی آشناست، حرف زدنش هم این‌گونه است. حکمت از او سرریز میشود و دعای او هم عین حکمت است.


دعاهایی که ما میخوانیم پر از حکمت است. در دعاهای مأثور از ائمّه علیهم‌السّلام که به ما میرسد، نکاتی عاید از معارف وجود دارد که حقیقتاً مورد احتیاج انسان است. آن بزرگواران با آوردن این نکات در دعاها به ما یاد میدهند که از خدا چه بخواهیم.


چه بخواهیم؟

من از دعای شریف ابوحمزه ثمالی چند فقره برایتان عرض میکنم. این دعای طولانی، حالت مناجاتی عجیب دارد که در بخش سوم عرض خواهم کرد. و اما لابه‌لای این مناجات‌ها، نیازهای واقعی انسان نهفته است. نیازهای واقعی آن‌هایی است که این بزرگوار از خدای متعال میخواهد. مثلاً در فرازی از دعا خطاب به قادر متعال عرض میکند: «اَرْغِدْ عَیشی»؛ «زندگىِ مرا زندگىِ گوارایی قرار بده». گوارا بودن زندگی نه با پول، نه با قدرت و نه با داشتن زر و زور است. زیرا یک فرد در عین برخورداری از همه این امکانات، ممکن است زندگی برایش گوارا نباشد. نگرانیای دارد که زندگی برایش گوارا نیست. مشکل خانوادگیای دارد که زندگی برایش گوارا نیست. اولادش مشکلی پیدا میکنند -العیاذُ باللَّه، نستجیر باللَّه، یکی از فرزندان وی اخلاق بدی دارد- دیگر زندگی برایش گوارا نیست. خبرِ بدی به انسان میرسد؛ زندگی بر او تلخ و ناگوار میشود. این انسان، هم پول دارد، هم قدرت دارد، هم امکانات دارد؛ همه‌چیز دارد اما زندگىِ گوارا ندارد. ممکن است انسان فقیری که زندگىِ خیلی ساده‌ای دارد و در اتاقی محقّر با عیال و فرزندش در عین تنگدستی گذرانِ زندگی میکند، زندگیاش گواراتر از آن فردِ همه‌چیزدارِ ثروتمند و قدرتمند باشد.

ببینید حضرت سجاد علیه‌الصّلاة والسّلام چگونه نقطه اصلی را مورد توجه قرار میدهد. میگوید: «اَرْغِدْ عَیشی وَ اَظْهِرْ مُرُوّتی»؛ «زندگیام را گوارا و جوانمردیام را آشکار کن». ظاهراً معنای عبارت دوم این است که «میدانی به‌وجود آید تا من در آن، صفت جوانمردی را به منصه بروز درآورم». نه این‌که «مردم ببینند من جوانمردم»؛ نه. برای این‌که اگر بخواهیم جوانمردی بروز پیدا کند، باید جوانمردی کنیم. صرف این‌که جوانمردی در درون انسان وجود داشته باشد، کافی نیست. انسان باید جوانمردی را به مرحله عمل برساند و نسبت به کسانی جوانمردی کند. این میشود «اَظْهِرْ مُرُوّتی». در ادامه میفرماید: «وَ اَصْلِحْ جَمیعَ اَحْوالی»؛ «همه کارهای من و احوال مرا اصلاح کن. حالِ دعای مرا اصلاح کن. حالِ زندگی معمولی من و خانواده‌ام را اصلاح کن. حالِ شغلی را که دارم، اصلاح کن. همه خصوصیات مرا اصلاح کن». اصلاح هر امری، به حسب خودش، یک دعای کامل و جامع است. «وَ اجْعَلنی مِمّن اَطَلْتَ عُمْرَهُ وَ حَسَّنْتَ عَمَلَهُ وَ اَتْمَمْتَ عَلَیهِ نِعْمَتَکَ وَ رَضیتَ عَنْهُ وَ اَحْییتَهُ حَیوةً طَیبَةً». میگوید: «مرا از کسانی قرار بده که عمری طولانی توأم با عمل نیکو و همراه با نعمتِ کامل الهی و همراه با رضاىِ پروردگار و حیات طیبه دارند». آیا چیزی از این بهتر، وجود دارد؟!

معصومین علیهم‌السّلام یاد میدهند که چه باید از خدا بخواهیم. چیزهایی که باید از خدا خواست، همان‌هاست که آن بزرگواران در ادعیه مطرح میکنند. بعضی در دنیا به سراغ زیادی‌های زندگی میروند. میگویند: فلان معامله برای من جور شود. فلان سفر درست شود. فلان شغل گیرم بیاید و... چرا انسان چیزهای اصلی را از خدا نخواهد؟! پیشوایان دین به ما یاد میدهند: «این‌گونه دعا کنید و این چیزها را از خدا بخواهید». البته نوع دعاهایی که آنان به ما یاد میدهند، یک فصلِ طولانی را به خود اختصاص میدهد.
 

مسروری

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
هفدهم: شناخت و خاکساری

هفدهم: شناخت و خاکساری

آسیب‌پذیری‌های ما

نکته دیگر این‌که آنان در خلال دعاهای مذکور، نقطه‌های ضربه‌پذیرِ معنوی را به یادِ ما میآورند و هشدار میدهند که «ممکن است از این نقاط ضربه بخورید و آسیب ببینید!» در همین دعاىِ شریفِ «ابوحمزه» در عبارتی میفرماید: «اللّهم خُصّنی مِنْکَ بخاصَّةِ ذِکْرِکَ وَ لاتَجْعَل شَیئاً مِمَّا اَتَقَرَّبُ بِهِ فی آناءِ اللَّیلِ وَ اَطْرافِ النَّهارِ ریاءً وَ لا سُمْعَةً وَ لا اَشَراً و لابَطَراً»؛ «خداوندا! کاری کن که کارهای انجام شده از طرف من، ریا و سمعه نباشد. برای این‌که این و آن ببینند، نباشد. برای این‌که دهن به دهن بگردد و مردم به هم بگویند خبر دارید فلان کس چه کار خوبی کرد و چه عبادات خوبی انجام داد، نباشد. از روی ناز و غرور نباشد». آخر بعضی مواقع انسان کارهایی را از روی ناز و غرور انجام میدهد و به خود میبالد و میگوید: «آری! ما بودیم که این کار را انجام دادیم!»

این‌ها نباشد. این‌ها آن نقاطِ ضربه‌پذیر است. انسان خیلی کارهای خوب انجام میدهد اما با اندکی ریا و سُمعه، آن کارها را «هباءً منثوراً» میکند؛ دود میکند و به هوا میفرستد. معصومین علیهم‌السّلام به ما توجّه میدهند و میفرمایند: «مواظب باشید این‌طور نشود!» «و اجْعَلْنی لَکَ مِنَ الْخاشِعینَ» تا آخر.


پس نقطه دوم این است که در این دعاها معارف زیادی نهفته است. مثلاً در فقرات اوّل دعای کمیل، همه میخوانیم: «اللّهم اغفرلی الذّنوب الّتی تهتک العصم. اللّهم اغفرلی الذّنوب الّتی تنزّل النّقم. اللّهم اغفرلی الذّنوب التی تغیر النّعم». گناهانی وجود دارد که پرده‌ها را میدرد. گناهانی وجود دارد که نقمت الهی را بر انسان نازل میکند. گناهانی وجود دارد که نعمت‌ها را از انسان میگیرد. «اللّهم اغفرلی الذّنوب الّتی تحبس الدّعاء». گناهانی هم وجود دارد که دعا را حبس میکند. پناه بر خدا! ممکن است انسان مرتکب گناهی شود که هرچه دعا کند، آن دعا بیاثر و بیفایده گردد. بیاثر شدنِ دعا چگونه فهمیده میشود؟ به این‌گونه که حال دعا از انسان گرفته میشود.

در این خصوص عبارتی را از بزرگی نقل کرده‌اند. نمیدانم روایت از معصوم علیه‌السّلام است یا عبارتی از غیر معصوم. هرچه هست، عبارت حکمت‌آمیزی است. میگوید: «أنا من ان اسلب الدّعا اخلف من ان اسلب الإجابة»؛ «از این‌که دعا از من گرفته شود بیشتر میترسم تا این‌که اجابت از من گرفته شود!»

گاهی حال دعا از انسان گرفته میشود. این علامتِ بدی است. اگر دیدیم در وقت دعا، در وقت تضرّع و در وقت توجه و تقرّب، هیچ نشاط و حوصله دعا نداریم، علامتِ خوبی نیست. البته درستش هم میشود کرد. انسان میتواند با توجّه، با التماس و با خواستن، حال دعا را به‌طور جدّی از خدا بگیرد. بنابراین دیدیم که در دعای کمیل هم معارف وجود دارد. این هم نکته دوم.
 

مسروری

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
هفدهم: شناخت و خاکساری

هفدهم: شناخت و خاکساری

سوم: خاکساری

و اما نکته سوم و آخر در دعا، آن مطلبِ اصلىِ دعاست. حتّی دو نکته‌ای که عرض شد، نسبت به این نکته آخر، کوچک است. آن چیست؟ خشوع در مقابل پروردگار. اصلِ دعا این است. این‌که میبینید از قول پیغمبر صلیاللَّه علیه وآله نقل شده است که فرمود: «الدّعاء مخ العباده؛ مغز عبادت دعاست»، به‌خاطر آن است که در دعا حالتی وجود دارد که عبارت است از وابستگىِ مطلق به پروردگار و خشوع در مقابل او. اصل عبادت هم این است. لذاست که در ادامه آیه شریفه «و قال ربّکم ادعونی استجب لکم» میفرماید: «إن الّذین یستکبرون عن عبادتی سیدخلون جهنم داخرین». اصل دعا این است که انسان در مقابل خدای متعال، خود را از انانیت دروغین بشری بیندازد. اصل دعا، خاکساری پیش پروردگار است.

عزیزان من! هرجا که شما نگاه کردید -چه در محیط خودتان، چه در کشور خودتان و چه در سرتاسر دنیا- و بدی و فسادی را از ناحیه کسی، مشخّصاً دیدید، اگر دقّت کنید مشاهده خواهید کرد که اساس و منشأ آن بدی و فساد، انانیت، استکبار، استعلا و غرور انسانی است. دعا باید این را بشکند.

من یک وقت میخواستم بحثی قرآنی در این خصوص عرض کنم که فعلاً مجالش نیست. بحث قرآنی مربوط به ماجرای حضرت موسی علیه‌السّلام است که از آن ماجراهای عبرت‌آمیز و عجیب تاریخ است. درباره این ماجرا هرچه بگویم تمام نمیشود. واقعاً قرآن گنجینه عظیمی از تجربه موسوی برای ماست. در این ماجرای عجیب، یکی از نقاط برجسته، خراب و فاسد شدنِ کسانی از همراهان موسی علیه‌السّلام است که از همراهىِ او برگشتند. من این‌ها را عرض میکنم تا کسانی که اهل تأمّل در آیات قرآنند، دنبالش بروند.

در قرآن چند مورد از این مسائل داریم که یکی مربوط به سامری است، یکی مربوط به قارون است و یکی هم مربوط به کسانی است که از رفتن به داخل ارض مقدسّه استنکاف کردند. این‌ها مصادیق رجعت و ارتداد است... مثلاً قارونِ مبغوضِ خبیثِ ملعونِ الهی، آن‌قدر انسان بدی است که قرآن کریم بخشی را به او اختصاص داده است. مشکل قارون این‌جاست که وقتی حضرت موسی علیه‌السّلام به او میفرماید: «اموالی را که تو به‌دست آوردی، زینت است» و به نصیحت وی میپردازد، در جواب آن حضرت میگوید: «إنما اوتیتهُ علی علم»؛ من آگاه و عالم و توانا بودم!» به تعبیر امروزی: «هوش و ذکاوت داشتم، زرنگی داشتم، سیاست بلد بودم. ناز شستم که این اموال را از این راه‌ها به دست آوردم. به کسی مربوط نیست!» او نمیفهمید که اموال را خدا داده بود. کما این‌که جان را خدا به انسان میدهد، فرزند را خدا به انسان میدهد، دین را خدا به انسان میدهد و همه‌چیز مالِ خداست.

ای انسان نادان! چرا سرکشی میکنی؟! چرا اشتباه میکنی و میگویی «منم که این مال را به دست آوردم»؟! «من» کیست؟! خدای متعال به مبارزان فداکاری که به میدان جنگ رفتند؛ جان‌هایشان را در مقابل تیرهای دشمن سپر کردند؛ جنگیدند و بینی دشمن را به خاک مالیدند و نهایتاً دشمن را شکست دادند، میگوید: «و ما رمیت إذ رمیت و لکن اللَّه رمی». این تیری که تو قبلاً نحوه انداختنش را یاد گرفتی، سپس نشانه گرفتی، دقّت کردی و زدی تا این‌که به هدف خورد، کارِ تو نبود. تو آن را به هدف نزدی، بلکه خدا زد. نیروی من هم مالِ خداست، اراده من هم مالِ خداست. دقّت نظر من هم مالِ خداست. اصلاً هرچه دارم مالِ خداست. آن‌وقت در مقابل این قدرتِ مالکِ محیطِ مدبّری که همه‌چیز من در قبضه قدرت اوست، گردن بالا بگیرم و بگویم «من»!؟ این، آن نقطه فسادِ بشری است. هرجا این باشد، بد است و موجب فساد میشود.

فلان صهیونیستِ رئیسِ فلان کمپانىِ مثلاً چندملیّتی، اگر بگوید «من» و خیال کند سیاست دنیا را میچرخاند یا مثلاً هیتلرِ آتش‌افروز یا فلان رئیس‌جمهورِ طغیان‌گر امریکا یا فلان دزدِ سرِ گردنه فلان نقطه یا فلان شخصِ ملبّس به لباس دین اما در واقع دعوت‌کننده به نفس یا من و شمایی که هیچ‌کدام از این‌ها هم نباشیم اما در زندگىْ خود را بر هر چیز دیگر ترجیح دهیم و استکبار و استعلا بورزیم، این‌ها مایه فساد خواهد شد. البته هرچه انسان بزرگ‌تر بود و قدرت بیشتری داشت، انانیت در او فساد بیشتری به‌وجود میآورد. اما اگر کوچک بود، انانیت فقط به ضرر خود اوست و فساد کمتری برای دیگران دارد. خاصیت دعا این است که نفسانیت‌ها را میشکند. لذاست که گفته‌اند: «حتی چیزهای کوچکت را هم از خدا بخواه تا بفهمی که حقیری. بدانی که گاهی اوقات یک پشه یا مگس، انسان را از کار میاندازد و آسایشِ وی را میگیرد: «و ان یسلبهم الذّباب شیئاً لایستنقذوه منه ضعف الطالب و المطلوب». این است که دعا برای تضرّع پیش خداست؛ برای عرضِ حاجتْ پیش خداست؛ برای تواضع و برای بیرون آمدن از پوسته دروغین استکبار و استعلاست. خدای متعال، گاهی برای من و شما مشکلاتی به‌وجود میآورد تا وادار به تضرّع و توجّه و خشوعمان کند. همان‌طور که در آیات کریمه قرآن میفرماید: «و لقد ارسلنا إلی امم من قبلک فأخذناهم بالبأسا و الضّراء لعلهم یتضرّعون. فلولا إذ جائهم بأسنا تضرّعوا و لکن قست قلوبهم و زین لهم الشّیطان ما کانوا یعملون». این تضرّع، نه برای خاطر خدا که به‌خاطرِ خودِ ماست. خدا احتیاجی به تضرّعِ من و شما ندارد:

تیشه زان بر هر رگ و بندم زنند تا که با مهر تو پیوندم زنند

این حالت تضرّع است که دل را از عشق خدا پر میکند؛ انسان را با خدا آشنا میکند؛ انسان را از خودبینی و خودنگرىِ فسادانگیز تهی میکند و او را از نورِ مقدّسِ پروردگار و لطفِ الهی، سرشار میسازد. قدرِ این را بدانید که از همه‌چیز بالاتر است.


خطبه‌های نماز جمعه تهران‌؛ 28/11/73
 

مسروری

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
هجدهم: وعده‌ی الهی

هجدهم: وعده‌ی الهی

قال اللَّه تبارک و تعالی: «بسم اللَّه الرحمن الرحیم. و إذا سألک عبادی عنّی فإنّی قریبٌ اجیبُ دعوةالدّاع إذا دعان».

یکی از وظایف ما در ماه رمضان، دعا کردن است. دعا انسان را به خدا نزدیک میکند؛ معارف را در دل انسان ماندگار و مؤثّر میکند؛ ایمان را قوی میکند؛ علاوه بر این که مضمون دعا -که خواستن از خداست- إن‌شاءاللَّه مستجاب میشود و خواسته انسان برآورده میگردد؛ یعنی دعا از چند سو دارای برکات بزرگ است.

لذاست که در قرآن کریم بارها در باب دعا و دعایی که بندگان صالح خدا کرده‌اند، سخن گفته شده است. همه این‌ها برای آن است که به ما درس داده شود. انبیای الهی در مواقع سختی دعا میکردند و از خدای متعال کمک میخواستند: «فدعا ربه انّی مغلوب فانتصر» که از قول حضرت نوح علیه‌السّلام نقل شده است. یا از قول حضرت موسی علیه‌السّلام نقل شده است: «فدعا ربّه ان هؤلاء قوم مجرمون» موسی به خدا شکایت کرد و به او پناه برد.


خدای متعال در چند آیه از آیات قرآن وعده کرده است که دعا را مستجاب خواهد کرد. یکی از آیات، همین آیه مبارکه «و قال ربّکم ادعونی استجب لکم» است؛ یعنی پروردگار شما فرموده است که مرا دعا کنید، تا استجابت کنم. ممکن است استجابت به معنای برآورده شدنِ صددرصد آن خواسته هم نباشد. گاهی ممکن است قوانین خلقت، اقتضای این را نکند که خدا آن حاجت را حتماً برآورده کند. در مواردی قوانینی وجود دارد که آن خواسته برآورده شدنی نیست، یا به‌زودی برآورده شدنی نیست.

در غیر این موارد، قاعدتاً خدای متعال پاسخش این است که خواسته شما را برآورده میکند؛ همچنان که در دعای شریف ابیحمزه ثمالی -که در سحرهای ماه رمضان خوانده میشود- به همین معنا اشاره میکند. در قرآن فرموده است: «و اسئلوا اللَّه من فضله إن اللَّه کان بکلّ شیءٍ علیماً»؛ اگرچه خدا عالم است و نیازهای شما را میداند اما شما از خدا بخواهید و به خدا عرض کنید. این آیه را در دعا ذکر میکند. (البته در دعای شریف: «إن اللَّه کان بکلّ شیءٍ رحیماً» دارد اما در قرآن «کان بکلّ شیءٍ علیماً» است.)

بعد میفرماید: «و لیس من صفاتک یا سیدی أن تأمر بالسؤال و تمنع العطیه». امام سجاد علیه‌السّلام عرض میکند: پروردگارا! عادت تو این نیست که مردم را به خواستن امر کنی اما آنچه که آن‌ها خواستند به آن‌ها ندهی. یعنی معنای کرم الهی و رحمت الهی و قدرت محیطه الهی این است که اگر میگوید بخواهید، اراده فرموده است که آن خواسته را اجابت کند. این همان وعده الهی است که در همین آیه‌ای که در اوّل خطبه تلاوت کردم، صریح این معنا را بیان میکند: «و إذا سألک عبادی عنّی فإنّی قریبٌ اجیب دعوة الدّاع إذا دعان»؛ هرگاه بندگان من درباره من از تو سؤال کنند که کجاست، بگو ای پیامبر، من نزدیکم و پاسخ میگویم و دعوت و خواسته آن کسی را که از من میخواهد و مرا میخواند، اجابت میکنم.


هر کس خدا را بخواند، پاسخی در مقابلش هست: «لکلّ مسألة منک سمع حاضر و جواب عتید»؛ هر سؤالی از خدا، هر خواسته‌ای از خدا، یک پاسخ قطعی در مقابل دارد. این خیلی مهم است و باید بندگان مؤمن خدا آن را خیلی قدر بدانند. حالا کسی که ایمان ندارد، طبیعی است که از این موقعیت -مثل خیلی از موقعیت‌های دیگر- استفاده نمیکند. این وعده قطعی الهی است؛ یعنی خدای متعال هر خواسته‌ای را جواب خواهد داد. این یک وعده است و البته هر وعده‌ای هم شرایطی دارد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

مسروری

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
هجدهم: وعده‌ی الهی

هجدهم: وعده‌ی الهی

قانون خدا

خداوند متعال، وعده‌های فراوانی به بندگان خود داده است.

مثلاً یکی از وعده‌های الهی این است: «من عمل صالحاً فلنفسه و من اساء فعلیها»؛ هرکس کار بد بکند، این بدی به خود او برمیگردد و علیه خود اوست. یکی دیگر از وعده‌های الهی این است: «إنا لانضیع أجر من أحسن عملاً»؛ کسی که کار خوب انجام دهد، خدای متعال پاداش او را ضایع نمیکند. فقط هم در آخرت نیست. شامل دنیا و آخرت است؛ یا در دنیا یا در آخرت.

وعده دیگر این است: «من کان یرید العاجلة عجلنا له فیها ما نشاء لمن نرید»؛ هر کس که خیر نزدیک -یعنی دنیا- را هدف گیرد و به آخرت کاری نداشته باشد، «عجلنا له»؛ ما کمک میکنیم آنچه را که او هدف گرفته است؛ یعنی او را به آن هدف میرسانیم: «ما نشاء لمن نرید». البته قید و شرط‌هایی هم دارد: اگر تلاش کند، اگر زحمت بکشد و اگر بکوشد به آن هدف‌ها میرسد.

مثل این‌که میبینید بعضی از ملت‌ها تلاش کردند، کوشش کردند، زحمت کشیدند، قناعت کردند، آن جایی که باید صرفه‌جویی کرد، صرفه‌جویی کردند و توانستند به جاهای بزرگی برسند. در دنباله همین آیه میفرماید: «و من أراد الآخرة و سعی لها سعیها و هو مؤمن فاولئک کان سعیهم مشکوراً. کلّاً نمدّ هؤلاء و هؤلاء»؛ هم کسانی که درصدد کسب دنیا هستند ما کمکشان میکنیم، هم کسانی که درصدد کسب آخرت هستند.

در این‌جا تلاش دنیوی را با رضای الهی تطبیق میکنند. میفرماید آن‌ها را هم کمک میکنیم. این سنّت آفرینش است، این سنّت الهی در عالم است؛ یعنی اگر تلاش کردید و زحمت کشیدید، حتماً به نتیجه خواهید رسید. خدای متعال هیچ تلاشی را بینتیجه نمیگذارد؛ حتماً نتیجه‌ای دنبالش هست.

گاهی افراد انسان میتوانند آن نتیجه را بشناسند، همان را هدف میگیرند و به آن هم میرسند؛ اما گاهی آن نتیجه‌ای که بر آن عمل مترتّب است، آن را درست نمیشناسند و دنبال نتیجه دیگری میگردند؛ ولی آن عمل نتیجه خودش را میدهد و بالاخره به نتیجه میرسند. بنابراین، خدای متعال هیچ تلاشی را بدون پاداش نگذاشته است.


وعده الهی دیگر این است: «وعد اللَّه الذین آمنوا منکم و عملوا الصّالحات لیستخلفنّهم فیالأرض کما استخلف الّذین من قبلهم». این هم یک وعده قطعی است. هر قومی، هر ملتی و هر جمعیتی که ایمان و عمل صالح داشته باشد، خلیفه خدا در زمین خواهد شد؛ یعنی قدرت را در زمین در دست خواهد گرفت. بروبرگرد ندارد. آن‌هایی که ایمان داشتند، اگر عمل صالح را با آن همراه کردند، همین اتّفاق افتاد؛ کمااین‌که در ایران اسلامی اتّفاق افتاد؛ کمااین‌که در هر دوره‌ای از دوره‌های تاریخ خود ما که چنین چیزی پیش آمد، اتّفاق افتاد؛ «لیستخلفنهم فی الأرض کما استخلف الذین من قبلهم و لیمکنن لهم دینهم الذی ارتضی لهم». اگر ایمان باشد ولی عمل صالح نباشد، خلیفه خدا در زمین نخواهند شد. ایمان خشک و خالی و ایمان بیعمل، نتیجه‌ای ندارد؛ اما اگر ایمان با عمل همراه باشد، حتماً محقّق خواهد شد.


وعده الهی دیگر «و الّذین جاهدوا فینا لنهدینّهم سبلنا» است. هر کس که در راه خدا مجاهدت کند، خدا قطعاً راه را به او نشان خواهد داد. این‌ها چیزهایی است که یک روز خودمان در دوره جوانی -اوایلی که با معارف اسلامی و با این حرف‌ها آشنا میشدیم- میخواندیم، میگفتیم، اعتقاد هم داشتیم، ایمان هم داشتیم اما برای ما به‌وضوح اتّفاق نیفتاده بود. میدانستیم کلام خدا راست است اما آن را تجربه نکرده بودیم. امروز تجربه شده است.

همان اوقات در زمان مبارزات نهضت اسلامی در ایران -که شما جوانان هیچ یادتان نیست، میان‌سالان هم بعضی یادشان است، بعضی یادشان نیست- اگر کسی میخواست در این کشور که امروز مهد اسلام و مأذنه اسلام است یا در این تهران فقط خودش مسلمان زندگی کند، واقعاً ممکن نبود؛ مشکل بود! یعنی اگر کسی میخواست منهای هدایت و تربیت دیگران، خودش به‌طور کامل مسلمان زندگی کند، نمیشد و انواع و اقسام موانع وجود داشت!
اگر کسی میگفت این نهضتی که در قم آن آقا شروع کرده است و عدّه‌ای طلبه هم دور و برش هستند و تا فریادی هم میکشند، فوراً آن‌ها را میگیرند و به زندان میبرند و میزنند و میکوبند و شکنجه میکنند، یک روز بر اثر صبر و استقامت مردان خدا و مردان راه حق و آن رهبری راشده مهدیه، همه کشور را به خود متوجّه خواهد کرد و همه دل‌ها را جذب خواهد نمود و آحاد ملت را به صحنه خواهد آورد، کسی باور نمیکرد! و اگر میگفتند یک روز به برکت ورود مردم در صحنه، حکومت، حکومت اسلامی خواهد شد، کسی باور نمیکرد؛ اما وعده الهی بود و محقّق گردید؛ چون عمل شد.


لازم نیست دعا همیشه قوانین طبیعی را به هم بزند و برخلاف قوانین طبیعی عمل کند؛ نه. دعا در چارچوب قوانین طبیعی مستجاب میشود و خواسته شما برآورده میگردد. این قدرت خداست که قوانین را جور میآورد، کنار هم میگذارد و مقصود شما برآورده میشود.

البته آن‌جایی که دعای شما با یک قانون الهىِ دیگری تصادم پیدا کند، مستجاب نمیشود. وعده الهی حقّ است اما آن وعده هم درست است. آدم‌هایی که بیکار باشند و در راه اهداف خودشان تلاش نکنند، تضمینی نیست که به هدف و مقصد برسند. حالا شما دعا کن، معلوم است که این دعا خیلی اقبال استجابت ندارد. البته یک وقت هم دیدید مستجاب شد اما تضمینی نیست. در جایی برخلاف یک قانون طبیعىِ مسلّم شما دعا کنید، معلوم نیست تضمینی داشته باشد. اگرچه در مواردی بلاشک دعا قوانین را هم خرق میکند اما این‌طور نیست که وقتی میگوییم دعا مستجاب میشود، یعنی دعای شما اگر با قوانین دیگر الهی منافات داشته باشد و عملی همراهش نباشد و یا حتّی خود دعا از روی توجّه هم نباشد، باز مستجاب میشود؛ نه. در دعا، طلب کردن و خواستن از خدای متعال و حقیقتاً مطالبه کردن لازم است. این دعا مستجاب میشود.

اگر عمل و تلاش در راه اهداف بزرگ، همراه این دعا باشد، اقبال استجابت این دعا واقعاً بیشتر است. آن وقتی که دعا استمرار پیدا کند، حتماً اقبال استجابت در این دعا بیشتر است. اگر دیده شد که یک دعا چند بار تکرار گردید و مستجاب نشد، نباید مأیوس شد؛ به‌خصوص در مسائل بزرگ، به‌خصوص در مسائل مربوط به سرنوشت انسان و سرنوشت کشور و سرنوشت ملت‌ها؛ چون گاهی طبیعت کارهای بزرگ چنین است که تحقّقش زمان میطلبد.
 
آخرین ویرایش:

مسروری

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
هجدهم: وعده‌ی الهی

هجدهم: وعده‌ی الهی

ماجرای موسی

من در پایان صحبتم یک ماجرای قرآنی را برای شما عرض میکنم تا هم شاهدی بر این گفته باشد و هم دل‌های شما در روز جمعه ماه رمضان، با ذکر این ماجرا نورانی شود.

وقتی در آن حکومت استبدادی ظالمانه فرعونی، مادر موسی، موسی را به دنیا آورد و مسلّم بود که این بچه پسر را خواهند کشت، این مادر ماند که چه کند. اگر دختر بود، خیالش راحت بود. دل مادر مالامال از محبّت بچه است اما مانده است که چه کند. این‌جا وحی الهی به این مادر رسید: «و أوحینا إلی ام موسی أن ارضعیه»؛ شیرش بده، نترس. «فإذا خفت علیه فألقیه فی الیمّ»؛ وقتی خطر زیاد شد و ترسیدی که بچه به‌دست دشمن بیفتد، نگذار او را از تو بگیرند؛ او را به دریا بینداز. در چند جای قرآن، این داستان را خدای متعال ذکر کرده است.

در هر جایی با یک ظرافت‌ها و لطافت‌هایی آن را بیان کرده است. این مادر در شرایطی قرار گرفت که فهمید خطر تهدید میکند. به خانه این خانواده محترم بنیاسرائیلی ریختند تا بچه را بگیرند. مادر موسی فهمید که بالاخره بچه از دست خواهد رفت؛ این‌جا بود که بچه را به رود نیل انداخت.

تعبیر قرآن «فی الیم» است؛ اما قرائن نشان میدهد که مراد همان رود نیل است. خیلی مهم است؛ مادر چطور طاقت میآورد بچه خود را داخل صندوقی بگذارد و او را داخل رودخانه‌ای بیندازد که خروشان میرود؟! اما وحی الهی به مادر چنین گفت: «إنا رادّوه إلیک و جاعلوه من المرسلین». خدای متعال در این‌جا دو وعده به این مادر داد: اوّل این که این بچه را به تو بر میگردانیم، دوم این که او را از مرسلین قرار میدهیم.

بعد که این بچه را در میان رود خروشان انداخت، به خواهر موسی گفت: «و قالت لاخته قصیه»؛ برو دنبالش ببین چه میشود و سرنوشت این بچه به کجا خواهد انجامید؟ نگرانند؛ بچه کوچک، شیرخوار، چند روزه! تا این که این بچه از طریق رود نیل به نزدیک خانه فرعون رسید.

«فالتقطه آل فرعون»؛ خانواده فرعون او را گرفتند و خدا در دلشان انداخت که او را نگهدارند. زن فرعون گفت که این بچه را برای خودمان نگهداریم: «قرّة عین لی و لک»، «و حرمنا علیه المراضع»؛ پستان‌ها را نگرفت. هرچه دایه آوردند که به این بچه شیر بدهند، پستان آن‌ها را نگرفت. گرسنه است و شیر میخواهد. در این بین، خواهر موسی آمد و گفت: «هل ادلّکم علی أهل بیت یکفلونه لکم»؛ میخواهید من یک مرضعه پیدا کنم؟

ببینید وقتی خدای متعال میخواهد دعا را مستجاب کند و وعده را محقّق نماید، این‌گونه شرایط را جور میآورد؛ به دل این دختر میاندازد و به او شجاعت میدهد که بیاید و به مأموران فرعونی این‌چنین پیشنهادی بکند. آن‌ها گفتند عیبی ندارد. او رفت مادر موسی را برداشت آورد و گفت که این زن، زن شیردهی است. موسی را به او دادند؛ بوی مادرش را شنید و بنا کرد به شیرخوردن! در این‌جا سوءظنّ فرعونی‌ها تحریک نشد و به ذهنشان نرسید که شاید او مادر این بچه باشد.

خدای متعال میخواهد وعده خود را عمل کند. «فرددناه إلی امه»؛ این بچه را به مادرش برگرداندیم. «کی تقرّ عینها و لا تحزن»؛ تا چشمش روشن شود و محزون نگردد. «و لتعلم ان وعد اللَّه حق»؛ تا بداند وعده خدا درست است. این وعده را که خودش دید درست است

اما وعده بعدی: «و جاعلوه من المرسلین». در واقع پیام بعثت موسی پس از گذشت سال‌ها همین‌جا داده شد: همه بنیاسرائیل بدانند که این بچه، پیامبر خواهد شد و مبعوث خواهد گردید و شما را نجات خواهد داد؛ و شد.

البته از آن روزی که خدای متعال به دل مادر موسی وحی کرد که «و جاعلوه من المرسلین» تا آن روزی که موسی در طورْ مقام نبوت و رسالت را گرفت و مأمور شد که بیاید بنی اسرائیل را نجات دهد، شاید سی، چهل سال فاصله شد. البته در روایات چیزهایی هست، منتها آدم به سندهای این روایات خیلی مطمئن نیست؛ لیکن آنچه که از قرائن آیات به دست میآید، اقلاً حدود سی سالی فاصله شد.
 

مسروری

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
هجدهم: وعده‌ی الهی

هجدهم: وعده‌ی الهی

ایستادگی و پیروزی

عزیزان من! این‌گونه است که وعده الهی تحقّق پیدا میکند؛ منتها بعد از مدّت زمانی. وعده الهی این است که ملت‌های مسلمان را عزیز کند. این یکشبه که ممکن نیست؛ بدون تلاش و عمل هم ممکن نیست. وعده الهی این بود که هر ملتی در راه خدا مبارزه کند و ایمان داشته باشد، پیروز شود. بسیار خوب؛ شما ملت ایران ایمان داشتید، مبارزه کردید، پیروز شدید. وعده الهی این است که شما بعد از این پیروزی، با دشمنان خدا درگیر خواهید شد و اگر پافشاری و صبر و ایستادگی کنید، باز هم پیروز خواهید شد؛ یعنی هم وعده پیروزی هست، هم وعده درگیری هست.

آری؛ وقتیکه قدرت الهی، قدرت اسلام، قدرت قرآن، قدرت معنویت، در یک جا عَلَم برمیافرازد، کسانی که مخالف معنویتند، دشمنی میکنند؛ کسانی که اهل ظلمند، دشمنی میکنند؛ کسانی که اهل فسادند، دشمنی میکنند؛ کسانی که به هر جهتی معنویت و دین را برنمیتابند، دشمنی میکنند.

«و لما رأی المؤمنون الأحزاب قالوا هذا ما وعدنااللَّه و رسوله و صدق اللَّه و رسوله». وقتی در جنگ احزاب، قریش از یک طرف، یهود از یک طرف، سقیف از یک طرف و انواع و اقسام دشمنان از اطراف حمله کردند و مدینه را محاصره نمودند، در آن‌جا مردم دو دسته شدند؛ مؤمنین یکطور، غیرمؤمنین و کسانی که «فی قلوبهم مرض» بود، یک طور دیگر. آن‌هایی که در دلشان مرض بود میگفتند: «ما وعدنااللَّه و رسوله إلاّ غروراً»؛ ما فریب خوردیم؛ اسلام نتوانست به ما عزّت و امنیت دهد و ما را نجات بخشد. ببینید؛ اطراف مؤمنین را محاصره کرده بودند. این حزب‌ها و گروه‌های دشمن، شرقیاش، غربیاش، همسایه‌اش، دوردستش، همه دست به دست هم داده بودند، سر به هم آورده بودند و به دولت اسلامی حمله کرده بودند؛ اما مؤمنین میگفتند: «هذا ما وعدنا اللَّه و رسوله»؛ ما تعجّب نمیکنیم. این همان چیزی است که خدا و پیامبر به ما وعده کرده بودند. وعده خدا و پیامبر این است که «الّذین آمنوا یقاتلون فی سبیل‌اللَّه و الّذین کفروا یقاتلون فی سبیل الطاغوت».

شما که مؤمنید، در راه خدا مبارزه میکنید. آن‌هایی که با خدا میانه‌ای ندارند، در راه طاغوت مبارزه میکنند. آری؛ آن‌ها هم مبارزه میکنند؛ ولی «فقاتلوا اولیاء الشیطان إن کید الشیطان کان ضعیفاً». اگر مبارزه کردید، اگر ایستادید، اگر صبر و ثبات خودتان را از دست ندادید، شما پیروزید؛ اما اگر رها کردید، احساس ضعف کردید، احساس نومیدی کردید، عقب‌گرد کردید، نه. پس، حضور دشمن و حمله دشمن، مایه تعجّب نیست؛ «هذا ما وعدنا اللَّه و رسوله و صدق اللَّه و رسوله و مازادهم إلا ایماناً و تسلیماً».

بنابراین، وعده الهی مسلّم است؛ یعنی هم در صورت مبارزه، در صورت صبر و در صورت ایستادگی، پیروزی به‌دست میآید و هم در صورتی که شما صادق باشید، دشمنی‌ها به سمت شما توجّه پیدا میکند. شما ببینید چند کشور در دنیا هستند که این‌ها ادّعای اسلامیت دارند اما در رادیوهای بیگانه، در تبلیغات استکبار جهانی و امپراتور تبلیغی دنیا هیچ‌گاه شنیده نشده است که آن کشورها را به‌خاطر مسلمان بودنشان سرزنش کنند.

ایران اسلامی از روز پیروزی انقلاب به این طرف، به‌خاطر مسلمان بودنش، در تمام بوق‌های تبلیغاتی، مورد حمله و سرزنش و تهمت و افترا و بدگویی قرار گرفت. اگر در راهتان صادق باشید، این صدق شما در راه خدا، حتماً دشمنی دشمنان خدا را جلب خواهد کرد اما اگر ایستادگی کردید، پیروزی شما بر آن‌ها هم قطعاً تحقّق پیدا خواهد کرد. همه این‌ها وعده خداست.


خطبه‌های نماز جمعه تهران؛ 04/10/77‌
 

مسروری

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
نوزدهم: ساعت‌های کیمیایی

نوزدهم: ساعت‌های کیمیایی

این ماه، ماه ضیافت الهی است. پذیرایی خداوند از بندگان خود در این ماه -که یک پذیرایی معنوی است- عبارت است از گشودن درهای رحمت و مغفرت و مضاعف کردن اجر و ثواب اعمال خیری که بندگان در این ماه انجام میدهند.

روزه ماه رمضان هم یکی از مواد همین ضیافت عظیم الهی است که مایه تصفیه روح انسان و ایجاد زمینه طهارت قلبی روزه‌دار است. امام سجاد علیه‌السّلام در خطبه‌ای فرمود: «شهر الطّهور و شهر التمحیص»؛ رمضان، ماه پاک شدن و طهارت قلب و ماه مغفرت است؛ چون خدای متعال استغفار را در این ماه بیش از دیگر ایام سال مورد لطف و عنایت خود قرار میدهد.


لذا در یک روایت وارد شده است که «فمن لم یغفر له فی رمضان ففی أىّ شهر یغفر له»؛ اگر کسی در ماه رمضان -که درهای رحمت و مغفرت الهی به روی انسان‌ها گشوده است- نتواند به مغفرت و رحمت الهی دست پیدا کند، پس کِی چنین توفیقی نصیب او خواهد شد؟

یکی از مواد این مائده الهی و ضیافت الهی، لیلةالقدر است؛ فرمود «لیلةالقدر خیر من ألف شهر»؛ شبی که به عنوان لیلةالقدر شناخته شده و مردد است بین چند شب در ماه رمضان، از هزار ماه برتر و بالاتر است. در ساعت‌های کیمیایی لیلةالقدر، بنده مؤمن باید حداکثر استفاده را بکند. بهترین اعمال در این شب، دعاست.

احیاء هم برای دعا و توسل و ذکر است. نماز هم -که در شب‌های قدر یکی از مستحبات است- در واقع مظهر دعا و ذکر است. در روایت وارد شده است که دعا «مخّ العبادة»؛ مغز عبادت یا به تعبیر رایج ماها روح عبادت، دعاست. دعا یعنی چه؟ یعنی با خدای متعال سخن گفتن؛ در واقع خدا را نزدیک خود احساس کردن و حرف دل را با او در میان گذاشتن. دعا یا درخواست است یا تمجید و تحمید است یا اظهار محبت و ارادت است؛ همه این‌ها دعاست. دعا یکی از مهم‌ترین کارهای یک بنده مؤمن و یک انسان طالب صَلاح و نجات و نجاح است. دعا در تطهیر روح چنین نقشی دارد.

دستاوردهای هفت‌گانه

وقتی ما با خدا سخن میگوییم، او را نزدیک خود احساس میکنیم، مخاطب خود میدانیم و با او حرف میزنیم، این دستاوردها از جمله فواید و عواید دعاست. زنده نگهداشتن یاد خدا در دل، غفلت را -که مادر همه انحراف‌ها و کجیها و فسادهای انسان، غفلت از خداست- میزداید. دعا غفلت را از دل انسان میزداید؛ انسان را به یاد خدا میاندازد و یاد خدا را در دل زنده نگه میدارد. بزرگ‌ترین خسارتی که افراد محروم از دعا مبتلای به آن میشوند، این است که یاد خدا از دل آن‌ها میرود. نسیان و غفلت از خدای متعال برای بشر بسیار خسارت‌بار است. در قرآن چند آیه در این‌باره ذکر شده و بحث مفصلی دارد.

دستاورد دوم دعا، تقویت و استقرار ایمان در دل است. خصوصیت دعا این است که ایمان را در دل پایدار و مستقر میکند. ایمانِ قابل زوال در مواجهه با حوادث عالم و سختیها، خوشیها، تنعم‌ها و حالات گوناگون انسان، در خطر از بین رفتن است. میشناسید کسانی را که ایمان داشتند اما در مواجهه با مال دنیا، با قدرت دنیا، با لذات جسمی و شهوات قلبی، ایمان از دست آن‌ها رفت. این، ایمان متزلزل و غیرمستقر است. خصوصیت دعا این است که ایمان را در دل انسان مستقر و ثابت میکند و خطر زوال ایمان با دعا و استمرار توجه به خدای متعال از بین میرود.

سومین دستاورد، دمیدن روح اخلاص در انسان است. با خدا سخن گفتن و خود را نزدیک او دیدن، به انسان روح اخلاص میدهد. اخلاص یعنی کار را برای خدا انجام دادن. همه کارها را میشود برای خدا انجام داد. بندگان خوب خدا همه کارهای معمولىِ روزمره زندگی را هم با نیت تقرب به خدا انجام میدهند و میتوانند. بعضی هم هستند که حتّی قُربیترین و عبادیترین کارها -مثل نماز- را نمیتوانند برای خدا انجام دهند. بیاخلاصی درد بزرگی برای انسان است. دعا روح اخلاص را در انسان میدمد.

دستاورد چهارم دعا، خودسازی و رشد فضایل اخلاقی در انسان است. انسان با توجه به خدا و با حرف زدن با خدای متعال، فضایل اخلاقی را در خود تقویت میکند؛ این خاصیت قهری و طبیعی انس با پروردگار است؛ بنابراین دعا میشود پلکان عروج انسان به سمت کمالات. متقابلاً دعا رذایل اخلاقی را از انسان میزداید؛ حرص و کبر و خودپرستی و دشمنی با بندگان خدا و ضعف نفس و جبن و بیصبری را از انسان دور میکند.

دستاورد پنجم دعا، ایجاد محبت به خدای متعال است. دعا عشق به خدای متعال را در دل زنده میکند. مظهر همه زیباییها و خوبیها ذات اقدس پروردگار است. دعا و انس و تکلم با خدای متعال، این محبت را در دل به‌وجود میآورد.

دستاورد ششم دعا، دمیدن روح امید در انسان است. دعا به انسان قدرت مقاومت در مقابل چالش‌های زندگی را میدهد. هر کس در دوران زندگی خود با حوادثی مواجه میشود و چالش‌هایی پیدا میکند. دعا به انسان توانایی و قدرت میدهد و انسان را در مقابل حوادث مستحکم میکند؛ لذا در روایت از «دعا» تعبیر شده است به سلاح. از نبی مکرم نقل شده است که فرمود: «ألا ادلّکم علی سلاح ینجیکم من أعدائکم»؛ اسلحه‌ای را به شما معرفی کنم که مایه نجات شماست؛ «تدعون ربّکم باللّیل و النّهار فانّ سلاح المؤمن الدعاء». در مواجهه با حوادث، توجه به خدای متعال، مثل سلاح برّنده‌ای در دست انسان مؤمن است. لذا در میدان جنگ، پیغمبر مکرم اسلام همه کارهای لازم را انجام میداد؛ سپاه را میآراست، سربازان را به صف میکرد، امکانات لازم را به آن‌ها میداد، توصیه‌های لازم را به آن‌ها میکرد، اِشراف فرماندهىِ خودش را اعمال میکرد؛ اما در همان وقت هم وسط میدان زانو میزد، دست به دعا بلند میکرد، تضرع میکرد، با خدای متعال حرف میزد و از او میخواست. این ارتباط با خدا، دل انسان را مستحکم میکند.

دستاورد دیگر دعا، برآمدن حاجات است. یکی از دستاوردهای دعا این است که حاجاتی که انسان دارد، از خدای متعال میخواهد و خدا آن حاجات را برآورده میکند. البته همه خواص دعا این نیست؛ این هم یکی در کنار بقیه دستاوردهای دعاست. فرمود: «اسألوا اللَّه من فضله»؛ از خدای متعال بخواهید و نیازهای خودتان را از او بطلبید.

در دعای ابوحمزه ثمالی از قول امام سجاد علیه‌السّلام این‌طور عرض میشود: «
و لیس من صفاتک یا سیدی أن تأمر بالسّؤال و تمنع العطیة و أنت المنّان بالعطیات علی أهل مملکتک»؛ تو به بندگانِ خودت دستور بدهی که از تو بخواهند اما بنا داشته باشی که خواسته آن‌ها را عملی نکنی؛ این امکان ندارد. وقتی خدای متعال به من و شما امر میکند که از او بخواهیم و طلب کنیم، معنایش این است که خدای متعال تصمیم دارد که آنچه را میخواهیم، به ما بدهد. لذا در روایت است که: «ما کان اللَّه لیفتح لعبد الدّعاء فیغلق عنه باب الإجابة و اللَّه أکرم من ذلک»؛ خدای متعال کریم‌تر از آن است که باب دعا را باز کند اما باب اجابت را ببندد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

مسروری

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
نوزدهم: ساعت‌های کیمیایی

نوزدهم: ساعت‌های کیمیایی

شرایط چهار‌گانه

چه دعایی باید بکنیم که دنبال آن، اجابت باشد. گاهی انسان چیزی را از خدا میخواهد و به حسب ظاهر احساس میکند که این خواسته برآورده نشد. شرط مهم اجابت دعا این است که دعا به معنای حقیقی کلمه و با شرایط خود انجام بگیرد. اولین شرط دعا این است که با دلِ باطراوت و بیآلایش درخواست شود؛ مثل دل جوان‌ها؛ لذا دعای جوانان اقبال و احتمال اجابت را بیش از همه دارد. گاهی بعضیها به بنده میگویند برای جوان‌های ما دعا کن. البته ما همیشه برای همه جوان‌ها دعا میکنیم اما در واقع این جوان‌ها هستند که اگر قدر دل بیآلایش و باطراوت خود را بدانند، دعای آن‌ها از هر دعایی میتواند به استجابت نزدیکتر باشد.

یکی دیگر از شرایط دعای مستجاب این است که انسان دعا را با معرفت انجام دهد؛ یعنی بداند که این دعا و این درخواست از کسی است که قدرت دارد همه آنچه را که انسان میخواهد، برای او انجام دهد؛ یعنی به اثر دعا باور داشته باشد.

به امام صادق علیه‌الصّلاةوالسّلام عرض شد که: «ندعوا فلا یستجاب لنا»؛ دعا میکنیم اما اثر اجابت را نمیبینیم؛ فرمود: «لأنّکم تدعون من لا تعرفونه»؛ بیمعرفت دعا میکنید. در روایتی درباره معرفت در دعا نقل شده است که: «یعلمون أنّی أقدر علی أن اعطیهم ما یسألونی»؛ به قدرت اجابت پروردگار باور داشته باشند.

در دعا همت بلند داشته باشید؛ درخواست‌های بزرگ بکنید؛ سعادت دنیا و آخرت را بخواهید و نگویید این‌ها بزرگ است، این‌ها زیاد است؛ نه، برای خدای متعال این‌ها چیزی نیست. عمده این است که شما به معنای حقیقی کلمه و با همین شرایط، طلب کنید؛ خدای متعال این طلب را اجابت خواهد کرد. گاهی هم انسان نمیداند کاری که انجام گرفت، اجابت دعای او بوده؛ خود انسان غافل است.

یکی دیگر از شرایط دعا، اجتناب از گناه و توبه است. این شب‌ها هم شب‌های توبه است. همه دچار گناه و تخلف هستیم. تخلف‌ها کوچک و بزرگ دارد. از خدای متعال باید عذرخواهی و استغفار و طلب بخشش و توبه کنیم و به سوی خدا برگردیم. عزم ما باید این باشد که از ما گناه سر نزند. گاهی انسان عزم میکند و تصمیم میگیرد که گناه نکند؛ بعد دچار غفلت و اشتباه میشود و لغزش پیدا میکند؛ باز همین گناه سراغ انسان میآید؛ بار دیگر باید توبه و استغفار کند؛ منتها استغفار باید جدی و حقیقی باشد. گناه نکردن باید یک قصد واقعی و جدی باشد. درباره دعا و استجابت دعا در روایت دارد که: «و لیخرج من مظالم الناس»؛ انسان باید از مظلمه مردم خارج شود تا دعایش قبول شود. در روایت دیگر دارد که خدای متعال به حضرت موسی خطاب فرمود: «یا موسی ادعنی بالقلب النقی و اللسان الصادق». با دل پاک و زبان راستگو با خدای متعال حرف بزنید و دعا کنید؛ دعا قطعاً مستجاب خواهد شد.

یکی دیگر از شرایط استجابت دعا، حضور قلب و خشوع است. همان‌طور که عرض کردیم، معنای دعا این است که شما با خدا حرف بزنید؛ خدا را در مقابل خود احساس کنید و حاضر و ناظر بدانید. این‌که انسان همین‌طور طبق عادت چیزی را بر زبان بیاورد و مطالبه‌ای را ذکر کند -خدایا ما را بیامرز، خدایا پدر و مادر ما را بیامرز- بدون این‌که در دل خود حقیقتاً حالت طلبی را احساس کند، این دعا نیست؛ لقلقه لسان است. «لا یقبل اللَّه عزّوجل دعاء قلب لاه»؛ دل غافل و بیتوجه و سربه‌هوا اگر دعا کند، خدای متعال دعایش را قبول نمیکند. دل‌های آلوده و غرق در تمنیات و شهوات نفسانی -که اصلاً غافلند- چگونه دعا خواهند کرد؟ چه توقعی است که اگر انسان این‌طور دعا کرد، مستجاب شود؟

بعضیها دعا و عبادت و توبه را میگذارند برای دوران پیری؛ این اشتباه بزرگی است. اگر گفته شود توبه کنید، میگویند حالا وقت داریم. اولاً معلوم نیست وقت داشته باشیم؛ مرگ انسان را مطلع نمیکند؛ برای همه سنین هم است. اگر فرض کردیم حقیقتاً وقت داریم -یعنی بناست به سنین پیری برسیم- چنانچه کسی خیال کند که میشود دوران جوانی را با غفلت و غرق شدن در شهوات گذراند، بعد با خیال راحت و با آسانی به سراغ توبه رفت، اشتباه بزرگی مرتکب شده است. حالت دعا و انابه چیزی نیست که انسان هر وقت اراده کرد، برای او پیش بیاید. گاهی میخواهیم، نمیشود؛ دنبال حال و توجه هستیم، دست نمیدهد؛ «ذلک بما قدّمت یداک».

انسانی که زمینه توجه به خدا و رجوع إلیاللَّه را در خودش به‌وجود نیاورده باشد، این‌طور نیست که هر وقت اراده کرد، بتواند درِ خانه خدا برود. شما میبینید بعضی دل‌های پاک -غالباً جوان‌ها- خیلی راحت میتوانند ارتباط برقرار کنند اما بعضی هرچه تلاش میکنند، این ارتباط برقرار نمیشود. کسانی که فرصتی دارند و میتوانند دل خودشان را نرم نگه دارند، قدر بدانند و رابطه خود را با خدا حفظ کنند؛ تا هر وقت خواستند درِ خانه خدا بروند، بتوانند.


بهترین‌ها


نکته آخر در باب دعا، دعاهای مأثور است. دعاهایی که از ائمه رسیده است، بهترین دعاهاست. اولاً خواسته‌هایی در این دعاها گنجانده شده است که به ذهن امثال ماها اصلاً خطور نمیکند و انسان از زبان ائمه علیهم‌السّلام آن‌ها را از خدا طلب میکند. در دعای ابوحمزه و دعای افتتاح و دعای عرفه بهترین مطالبات و خواسته‌ها برای انسان مطرح میشود؛ که اگر انسان این‌ها را از خدا بخواهد و بگیرد، میتواند برای او سرمایه باشد. ثانیاً در این دعاها مایه‌های خشوع و تضرع وجود دارد. مطلب با زبان و لحن و بیانی ادا شده است که دل را خاشع و نرم میکند. با عبارات فصیح و بلیغ، عشق و شیفتگی و شوق در این دعاها موج میزند. انسان باید این دعاها را قدر بداند و از آن‌ها استفاده کند.

البته باید معنای این دعاها را بفهمیم. خوشبختانه الآن ترجمه‌های خوب وجود دارد و مفاتیح‌الجنان و دعاهای گوناگون ترجمه شده است. با توجه به ترجمه‌ها، دقت کنند و بخوانند. البته تا آن‌جایی که ما دیده‌ایم، هیچ ترجمه‌ای نتوانسته زیباییهای الفاظ این دعاها را منعکس کند؛ ولی بالاخره مضمون دعا معلوم است. با توجه به این ترجمه‌ها دعاها را بخوانند. کسانیکه میخوانند و با آن‌ها عده‌ای هم‌صدا میشوند، بعضی از فقرات دعا را لااقل ترجمه کنند. البته مرتبه پایین‌ترش هم این است که اگر انسان معنای دعا را نمیفهمد، همین‌قدر احساس کند که با یک زبانِ شیفته حاکی از سوز دل دارد با خدای متعال حرف میزند...

خطبه‌های نماز جمعه‌ تهران‌؛ 29/07/84
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

مسروری

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
بیستم: فرصت قدر

بیستم: فرصت قدر

بنده وقتی اعمالی را که در ماه رمضان از سوی شارع مقدّس مورد اهتمام است، ملاحظه میکنم -یعنی روزه ماه رمضان، تلاوت قرآن مجید، خواندن دعاهای مأثور و توسّلاتی که به ذیل عنایات حضرت باریتعالی وجود دارد- میبینم در میان این چهار عنصر بسیار مهم که روزه ماه رمضان، واجب هم هست، آنچه برای ما خیلی اهمیت دارد، استغفار است؛ طلب مغفرت، طلب گذشت از سوی پروردگار عالم نسبت به آنچه از روی قصور، از روی جهالت و خدای نکرده از روی تقصیر، از ما سر زده است...

قصد ندارم که مجّدداً درباره استغفار، به عنوان یک بحث فکری یا یک بحث قرآنی و حدیثی صحبت کنم؛ بلکه میخواهم به مناسبت نزدیکی لیالی مبارکه قدر -این شب‌های عزیز و بسیار مهم- مسأله استغفار را یادآوری کنم.


احتیاج به استغفار


عزیزان من؛ برادران و خواهران! قدم اوّل، طلب مغفرت کردن از خدای متعال و به خدا بازگشتن است. توبه یعنی به سوی خدا برگردیم. هرجا که شما باشید، در هر حدّی از کمال که باشید -حتّی در حد امیرالمؤمنین علیه‌الصّلاة و السّلام- باز به استغفار احتیاج دارید! خدای متعال به پیغمبرش میفرماید: «و استغفر لذنبک»، «فسبّح بحمد ربّک و استغفره». بارها در قرآن، خدای متعال به پیغمبر میفرماید «استغفار کن». با این‌که پیغمبر معصوم است، گناه از او سر نمیزند و از دستور الهی تخلّف نمیکند اما به او هم میفرماید «استغفار کن!»

البته این‌که استغفارِ اولیا و بزرگان از چیست، خود مقوله قابل بحثی است. استغفار آن‌ها از گناهانی چون گناهان امثال ما نیست؛ آن گناهان از آن‌ها سر نمیزند. مقام آن‌ها بالاست. قرب به حضرت ربوبی و مقام ربوبّیت در حدّ اعلاست. در آن مقام قرب، گاهی چیزهایی که برای ما مباح است -شاید حتّی چیزهایی که برای ما مستحب است- برای آن بزرگواران مانع و رادع است. آن‌ها مناسب با شأن آن قرب است که استغفار میکنند؛ آن‌هم استغفار جدّی، نه استغفار صوری.

دعای کمیل را ببینید! امیرالمؤمنین علیه‌الصّلاة و السّلام در دعای کمیل -که طبق روایات، این دعا از آن بزرگوار صادر شده است- انشائاً و در اوّل‌بار، با شروع دعا به استغفار میپردازد. اوّل خدا را به اسمش، به قدرتش، به عظمتش، به صفات جلال و جمالش سوگند میدهد و بعد از آن‌همه قسم دادن، شروع میکند به استغفار کردن: «اللّهم اغفرلی الذّنوب التی تهتک العصم» تا آخر. دعای ابیحمزه ثمالی و دعاهای گوناگون دیگر از این انسان‌های بزرگ، همین‌طور است. من و شما به استغفار احتیاج داریم.

ای مؤمنین؛ عزیزان؛ ای دل‌های پاک و صاف! مبادا مغرور شوید و بگویید ما که گناهی نکرده‌ایم! چرا؛ غرق قصوریم، غرق تقصیریم! «و ما قدر أعمالنا فی جنب نعمک». آنچه کار خوب که ما به خیال خودمان انجام میدهیم، در مقابل نعم پروردگار و در مقابل حقّ شکر الهی، چه ربطی و چه نسبتی دارد؟! چقدر قابل ذکر است؟! ما نمیتوانیم آن حقّ شکر را ادا کنیم؛ نمیتوانیم! «لاالذی أحسن استغنی عن عونک»؛ مگر میشود انسان از تفضل و لطف الهی در آنی از آنات، مستغنی باشد؟! همیشه محتاجیم؛ همیشه هم لطف پروردگار میرسد: «خیرک إلینا نازل». ما هم از ادای شکر عاجزیم و این قصور یا تقصیر است و به‌هرحال طلب مغفرت میخواهد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
بالا