زنگ تفریح ... گپ و گفت های خودمونی!

وضعیت
موضوع بسته شده است.

**زهره**

عضو جدید
کاربر ممتاز
اصن تو خِشنگ ! من که ادعایی ندارم
هااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا این شد.
 

Phyto

مدیر تالار مهندسی كشاورزی
مدیر تالار
«سبحان الله يا فارِجَ الهَمّ و يا کاشفَ الغَم فرِّجْ هَمّي و يَسِّرْ امري و ارحَمْ ضعفي و قِلةَ حيلتي و ارزُقني من حيث لا اَحتَسِبُ ياربّ العامين»


حضرت محمد (ص) فرمودند :هرکس مردم را از اين دعا با خبر کند در گرفتاريش گشايش پيدا ميکند

 

**زهره**

عضو جدید
کاربر ممتاز
حسني به روايت امروزي...
حسنی نگو جوون بگو
علاف و چش چرون بگو

موی ژلی ،ابرو کوتاه ،زبون دراز ، واه واه واه
نه سیما جون ،نه رعنا جون

نه نازی و پریسا جون
هیچ کس باهاش رفیق نبود

تنها توی کافی شاپ
نگاه می کرد به بشقاب !

باباش می گفت : حسنی می ری به سر بازی ؟
نه نمی رم نه نمی رم

به دخترا دل می بازی ؟!
نه نمی دم نه نمی دم


گل پری جون با زانتیا
ویبره می رفت تو کوچه ها

گلیه چرا ویبره میری ؟
دارم میرم به سلمونی

که شب برم به مهمونی
گلی خانوم نازنین با زانتیای نقطه چین

یه کمی به من سواری می دی ؟!
نه که نمی دم

چرا نمی دی ؟
واسه اینکه من قشنگم ، درس خونم وزرنگم

اما تو چی ؟
نه کا رداری ؟ نه مال داری ؟ فقط هزار خیال داری
موی ژلی ،ابرو کوتاه ، زبون دراز ،واه واه واه


در واشد و پریچه
با ناز اومد توو کوچه

پری کوچولو ، تپل مپولو ، میای با من بریم بیرون ؟
مامان پری ،از اون بالا

نگاه می کرد توو کوچه را
داد زد وگفت : اوی ! بی حیا

برو خونه تون تورا بخدا
دختر ریزه میزه

حسابی فرز وتیزه
اما تو چی ؟

نه کار داری ؟ نه مال داری ؟ فقط هزار خیال داری
موی ژلی ،ابرو کوتاه ،زبون دراز ،واه واه واه

نازی اومد از استخر
تو پوپکی یا نازی ؟

من نازی جوانم
میای بریم کافی شاپ؟
نه جانم

چرا نمی ای ؟
واسه اینکه من صبح تا غروب ،پایین ،بالا ،شمال ،جنوب ،دنبال یک شوهر خوب

اما تو چی ؟
نه کار داری ؟ نه مال داری ؟ فقط هزار خیال داری
موی ژلی ،ابرو کوتاه ،زبون دراز ،واه واه واه


حسنی یهو مثه جت
رسید به یک کافی نت

ان شد ورفت تو چت رووم
گپید با صدتا خانووم!

هیشکی نگفت کی هستی ؟
چی کاره ای چی هستی ؟

تو دنیای مجازی
علافی کرد وبازی

خوشحال وشادمونه
رفت ورسید به خونه

باباش که گفت: حسنی برات زن بگیرم ؟
اره می خوام اره میخوام

چاهارتا شرعن بگیرم ؟
اره می خوام اره میخوام

حسنی اومد موهاشو
یه خورده ابروهاشو

درست وراست وریس کرد
رفت و توو کوچه فیس کرد

یه زن گرفت وشاد شد
زی ذی شد و دوماد شد
 

**زهره**

عضو جدید
کاربر ممتاز
امشب شب انتخاب واحده، خدا سایت سرنوشت همه رو تا صبح باز میذاره
2 شب هم حذف و اضافه گذاشته، خوابت نبره....
التماس دعا
 

khaNuMi

عضو جدید
کاربر ممتاز
خـــدای خــــوبــــم...!!
خطا از مــن است...!! می دانـــــــم...!!
از من که سالهاست گفته ام...!! * ایاک نعبد *...!! اما به دیگران هم دلسپرده ام...!!
... از مـن که سالهاست گفته ام...!! * ایاک نستعین*...!! اما به دیگران هم تکیه کرده ام...!!
اما رهایــم نـــکن...!!
بیش از همیــــشه دلتنــــــگم...!!
به انــــدازه ی تمـــام روزهای نبــــودنم
 

khaNuMi

عضو جدید
کاربر ممتاز
آدمیان به لبخـــندی که بر لب ها می نشانند و به احساس خوبی که بر جا می نهند، و به دردی که از یکدیگر می کاهند، می ارزنـــد. وگر نه هیـــــــــــچ!!!
 

خیال شیشه ای

مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
:w02:
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.و ادامه داستان :whistle:
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

 

خیال شیشه ای

مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
من که به تو بدیی نکردم
راستی اون امضای گرگه رو اجازه هست بذارم تو امضام؟ دیدم تو نذاشتی، گفتم خودم بذارم؛ البته با اجازه ات

خووووو بذار به من چه بذارش !!


اما من گفته باشماااااااااااا حلالت نمیکنمااااااااااا
 

خیال شیشه ای

مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
بیا این هم متن اصلی :


گاهی می خواهم انســــــــــان نباشم ...گوسفندی باشم ، پا روی یونجه هـــــــا بگذارم اما دلــــــــــی را دفن نکنم ...! ... .........گرگی باشم ، گوسفند هـــــــا را بِدَرم ...اما بدانم ، کــــــــارم از روی ذات است نه از روی هوس ...! خفاشی باشم که شبها گـــــــــردش کنم با چشمهـــــــــای کور ، اما خوابی را پرپر نکنم ..! کلاغی باشم که قار قار کنم پرهــــــــایم را رنگ نکنم و دلــــــــی را با دروغ بدست نیاورم


این هم قسمتی که بیشتر خوشم اومد:


گاهی می خواهم انســــــــــان نباشم ...گوسفندی باشم ، پا روی یونجه هـــــــا بگذارم اما دلــــــــــی را دفن نکنم ...! ... .........گرگی باشم ، گوسفند هـــــــا را بِدَرم ...اما بدانم ، کــــــــارم از روی ذات است نه از روی هوس ...!
کلاغی باشم که قار قار کنم پرهــــــــایم را رنگ نکنم و دلــــــــی را با دروغ بدست نیاورم

 

khaNuMi

عضو جدید
کاربر ممتاز
[FONT=tahoma,sans-serif]ساعت 10 صبح دکتر به همراه مامور آشپز خانه وارد اتاق بیماران
[FONT=tahoma,sans-serif]می شود. ده تخت هم داخل اتاق است، دکتر می گوید: "به این چلو کباب

[FONT=tahoma,sans-serif]بدهید با کره، به تخت کناری غذا ندهید، به او سوپ بدهید، به این شیر

[FONT=tahoma,sans-serif]بدهید، به او کته ی بی نمک بدهید، به این آش بدهید، دیگری نان و

[FONT=tahoma,sans-serif]کباب." مریض ها همه یک جور به دکتر نگاه می کنند. حتی به کسی هم

[FONT=tahoma,sans-serif]که می گوید غذا ندهید، او می فهمد که امروز عمل جراحی دارد و نباید

[FONT=tahoma,sans-serif]غذا بخورد، چون می فهمد و می شناسد که دکتر خیرش را می خواهد، اعتراض [/FONT]
[FONT=tahoma,sans-serif]نمی کند. [/FONT]
[FONT=tahoma,sans-serif] حالا اگر بلند شود و بگوید که چرا به آن مریض چلوکباب بدهند و [/FONT]
[FONT=tahoma,sans-serif]به من ندهند، دکتر می فهمد که این شخص روانی است. ما هم اگر به خدا [/FONT]
[FONT=tahoma,sans-serif]بگوییم خدایا، چرا به فلانی خانه ی دوهزار متری دادی و به من ندادی، ما [/FONT]
[FONT=tahoma,sans-serif]هم روانی هستیم. ما هم قضا و قدر الهی را نشناختیم و نفهمیدیم، باید [/FONT]
[FONT=tahoma,sans-serif]بفهمیم. همان طور که مریض می فهمد و به دکتر اعتراض نمی کند، ما هم به [/FONT]
[FONT=tahoma,sans-serif]خدا نباید اعتراض کنیم و هرچه به ما می دهد راضی باشیم.
[/FONT] [FONT=tahoma,sans-serif]خداوند تبارک و تعالی فرمود: اگر بنده بداند من خدای او هستم و هرچه [/FONT]
[FONT=tahoma,sans-serif]صلاح اوست به او می دهم، در دلش از من ناراضی نمی شود. در حدیث [/FONT]
[FONT=tahoma,sans-serif]است که "انتم کالمرضی و ربّ العالمین کالطبیب." ما همه مانند مریض [/FONT]
[FONT=tahoma,sans-serif]هستیم و خدا مانند طبیب. [/FONT]

[FONT=tahoma,sans-serif]آیت الله مجتهدی تهرانی[/FONT]



[/FONT]
[/FONT]
[/FONT]


[/FONT]
[/FONT]
[/FONT]


 

خیال شیشه ای

مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
خوب چرا اخطار !؟!؟ ما شما رو دوست داریممم
الان چقدر تحویلم گرفتن بچه ها ! مرسییییی !

اما من شماهارو دووووووووووووووس ندارم


هاااااااااااااا!!

سلام خوبی ؟ خانواده بچه ها دوستان همسایه! عمه دایی خاله خووبن؟
الان بگم خیالی مرده همه میان پست میذارن!!:weirdsmiley:
 

khaNuMi

عضو جدید
کاربر ممتاز
گاهي دلم ميخواهد, وقتي بغض ميکنم, خدا از آسمان به زمين بياد, اشک هايم را پاک کند, دستم را بگيرد و بگويد: اينجا آدما اذيتت ميکنن؟!!!
بــيـــا بــــــرويــــــــم
:w05::crying2:
 

khaNuMi

عضو جدید
کاربر ممتاز
خوندن این متن کمتر از 2دقیقه وقت میبره

خوندن این متن کمتر از 2دقیقه وقت میبره

اومد پيشم حالش خيلي عجيب بود فهميدم با بقيه فرق ميکنه


گفت :حاج آقا يه سوال دارم که خيلي جوابش برام مهمه


گفتم :چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال ميشم بتونم کمکتون کنم


گفت: من رفتني ام!

گفتم: يعني چي؟

گفت: دارم ميميرم


گفتم: دکتر ديگه اي رفتی، خارج از کشور؟


گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاري نميشه کرد.


گفتم: خدا کريمه، انشاله که بهت سلامتي ميده


با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بميرم یعنی خدا کريم نيست؟


فهميدم آدم فهميده ايه و نميشه گل ماليد سرش


گفتم: راست ميگي، حالا سوالت چيه؟


گفت: من از وقتي فهميدم دارم ميميرم خيلي ناراحت شدم از خونه بيرون نميومدم


کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن


تا اينکه يه روز به خودم گفتم تا کي منتظر مرگ باشم


خلاصه يه روز صبح از خونه زدم بيرون مثل همه شروع به کار کردم


اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار اين حال منو کسي نداشت


خيلي مهربون شدم، ديگه رفتاراي غلط مردم خيلي اذيتم نميکرد


با خودم ميگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن


آخه من رفتني ام و اونا انگار موندنی


سرتونو درد نيارم من کار ميکردم اما حرص نداشتم


بين مردم بودم اما بهشون ظلم نميکردم و دوستشون داشتم


ماشين عروس که ميديم از ته دل شاد ميشدم و دعا ميکردم


گدا که ميديدم از ته دل غصه ميخوردم و بدون اينکه حساب کتاب کنم کمک ميکردم


مثل پير مردا برای همه جوونا آرزوي خوشبختي ميکردم


الغرض اينکه اين ماجرا منو آدم خوبي کرد و مهربون شدم


حالا سوالم اينه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آيا خدا اين خوب شدن منو


قبول ميکنه؟


گفتم: بله، اونجور که میدونم و به نظرم ميرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون
واسه خدا عزيزه


آرام آرام خدا حافظي کرد و تشکر، وقتی داشت ميرفت گفتم: راستي نگفتي چقدر وقت داري؟


گفت: معلوم نيست بين يک روز تا چند هزار روز!!!


يه چرتکه انداختم ديدم منم تقريبا همين قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه
بيماريت چيه؟


گفت: بيمار نيستم!

گفتم: پس چي؟


گفت: فهميدم مردنيم، رفتم دکتر گفتم: ميتونيد کاري کنيد که نميرم گفتن:
نه
گفتم: خارج چي؟ و باز گفتند : نه!
خلاصه حاجي

مارفتني هستيم وقتش فرقي داره مگه؟ باز خنديد و رفت و دل منو با خودش برد
 
وضعیت
موضوع بسته شده است.
بالا