نامه ای به خدا
سلام ای محبوب من ، ای معشوق من و ای زیبای من، ای خدایی که با همه وجود دوستت دارم.
اینک فرصتی است تا با تو سخن بگویم. خدایا این عزت مرا بس است که من بنده تو هستم. و این افتخار مرا کافی است که تو پروردگار منی، تو آنچنانی که دوست دارم.
مرا آنچنان قرار بده که دوست می داری. ای خدای بزرگ و ای کمال مطلق، ای خدایی که مرا به تکنولوژی عشق فرا خواندی و آنگونه اراده کردی که در این مقطع از تاریخ زندگی من تحولی ایجاد شود. اینک من به عنوان دانشجوی موفق تکنولوژی فکر در مسیر زندگی ، راه نوینی را یافته ام. راهی که برای من دستاوردهای بزرگی از تحول ، موفقیت و سعادت را به دنبال دارد. ای خدای رحمان اینک در زندگی من نقطه عطفی ایجاد شده است و من تولدی دوباره یافته ام.
و می روم تا با اعتماد به نفسی عالی ، باورهای درست و با افکاری مثبت و هدفمند از زندگی خود یک شاهکار بسازم ویقین دارم که در این مسیر ، تو در هر لحظه و همه جا همراه من خواهی بود و به من کمک خواهی کرد.
ای مونس تنهایی های من ، اینک من به عنوان یک انسان ، به عنوان جانشین تو روی کره زمین می روم تا با فرماندهی درست سفینه وجودم را به جزایر قشنگ زندگی سفر کنم و از لحظه لحظه های زندگیم لذت ببرم.
ای خدای آسمانها و زمین ؛ امروز این بنده کوچک تو در نهایت تواضع و خشوع و با عشق و احساسی بی نظیر به شناخت مجدد تو پرداخته است. و من اینک از تو باور دیگری دارم. یقین دارم که تو واقعا مرا دوست داری و من با تمام وجودم به تو عشق می ورزم.
ای محبوب من ! من عشق را از تو آموخته ام واینک به تمام کائنات ، حیوانات ، گیاهان و همه انسانها عشق می ورزم و یقین دارم انچه از تو و مظاهر این دنیا به من می رسدخیر مطلق است و تو مرا از هر گونه شری در امان نگه می داری.
ای خالق من ای که از روحت در من دمیدی و مرا اشرف مخلوقات خود خواندی و آسمانها و زمین را به تسخیر من در آوردی. اینک من به عنوان انسانی بزرگ و صاحب اقتدار و شخصیت می روم تا در عرصه این دنیا اظهار وجود کنم و با سایر انسانها عالیترین رابطه ها را برقرار کنم.
ای محبوب زیبای من ، به تو قول می دهم اینک که خود را بازیافته ام و با تکنولوژی فکر نظام تفکر و باورهای خود را متحول ساخته ام ، میروم تا انسانی بزرگ ، با شخصیت ، امین، صادق، استوار،قاطع،مصمم، صمیمی، مهربان و متواضع باشم. با سلاح عشق و ایمان و با استفاده از قدرت بیکران فکر و ضمیر ناخودآگاه خودم زندگی زیبایی را یاز کنم.و در همه عرصه های زندگی طوفانی از موفقیت به پا کنم.
ای خالق همه هستی ، ای کسی که همه ما را دوست داری اینک ما دانشجویان تکنولوژی فکر به پاس این لطف و محبت تو و به پاس این موفقیت بزرگ که امروز برای ما حاصل شده است ،میرویم تا این پیام عشق را پیام تکنولوژی فکر را که در حقیقت تکنولوژی عشق و معرفت الهی است.
تو ماه را بیشتر از همه دوست میداشتی و حالا ماه هر شب تو را به یاد من میآورد ... میخواهم فراموشت کنم اما این ماه با هیچ دستمالی از پنجرهها پاک نمیشود ...
![]()
تو ماه را بیشتر از همه دوست میداشتی و حالا ماه هر شب تو را به یاد من میآورد ... میخواهم فراموشت کنم اما این ماه با هیچ دستمالی از پنجرهها پاک نمیشود ...
خب پرده بکش!
انا لله و انا الیه راجعون
میگم جات خالیه قضیه اینه!
مهدی جان معرفی می کنم ایشون ...
این قضیه هم هست!![]()
همه چی آرومه تو به من دل بستی
این چقد خوبه که تو کنارم هستی
همه چی آرومه غصه ها خوابیدن
شک نداری دیگه ،تو به احساس من
همه چی آرومه من چقد خوشحالم
پیشم هستی حالا به خودم می بالم
تو به من دل بستی از چشات معلومه
من چقد خوشبختم همه چی آرومه
اون سه نقطه معرفی من بود؟!! تا جایی که یادم میاد سه نقطه یکی دیگه بود: افشین ...
یادش به خیر، چه روزگاری بود
افسون کجایی؟!
کجاس؟ کچله؟ چه کارس؟آره دیگه!
هی افشین...! نمیدونی چه بلایی سرش اومده! من میدونم!
نقطه هاش داره کم میشن! یا البته خیلی زیاد!!
یادش بخیر؟! مطمئنی؟!
چی دارین پشت سر من میگین؟
ترانه MehD1979 چه ربطی به افسون داشت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چی دارین پشت سر من میگین؟
[کجاس؟ کچله؟ چه کارس؟
اونم اونجاس دیگه!
کچل؟ نه! مویی داره نگو! ولی هنوز خیلی مونده برسه به من!
کارش؟ : مدیر! رئیس! حاکم!
سلام برسون بهش، بگو یادت به خیر!اونم اونجاس دیگه!
کچل؟ نه! مویی داره نگو! ولی هنوز خیلی مونده برسه به من!
کارش؟ : مدیر! رئیس! حاکم!
خانم اجاااااااااااااااااااازه؟
خانم؟؟؟
زبووووونم بند اومده
سلام برسون بهش، بگو یادت به خیر!
نه اینطوریم نیس//بیشتر استفاده کردم//
تشکر از همگی//
امیدوارم
ها؟ من؟
افشین جواب سلام میده مگه؟
آره یادش بخیر... نمی دونی چه دورانی بود!
سرکار علیه,بانوی محترمه مفخمه منوره...
نمیدانم, هنگامی که این عریضه ندامت به روئیت خاتون میرسد, مرغک روانم هنوز در اسارت این قفس ناسوتیست؟ یا دیر زمانیست که در لاهوت در سیر آفاق و انفس است؟
بر سیاقی که خاطر مکرمه مستحضر است,چند صباحی است که خادم کمترین حسب الامر خاتون, مبادرت به ترجمان دو نسخه از نسخ خطی کتب انگلیزی زبان"چگونگی پروار ساختن حوت" که مربوط به درس تخصصی بانو, و منطبق با شاخه مورد تدرس خاتون در مدرسه عالیه می باشد,نموده ام..چندی پس از اتمام فریضه...در نظر خاتون حالی مشاهده نمودم بس طرفه که نبود و نیست دنیا مگر به رایت عشق.. به عین الیقین دانستم که خاتون خادم, را بر چشمی دیگر می نگرند و عنایت خاتون چیزی بیش از علو طبع است... از این سو...چاکر نیز دل غلامی خاتون بسته بودم و چشمان خاتون لحظه ای از نظرم پنهان نبود...دل در سودای وصال یار و سر, به سجده بر خاک درگهش...رایحه خرمن گیسوان بانو, بی خویشتنم می کرد...شبهنگام در وادی رویا, آغوش را خاتون محراب راز و نیاز می یافتم...اما....اما چه جای شکرو شکایت ز نقش نیک و بد است...ایام سپری می شد...کم کم تنها مشغله حقیر شد تحمل مشقت ترجمان متون توان فرسای بانو...روزگار می گذشت...از انگبین وصل چیزی حصل نگردید, چه گویم؟ چون کنم؟!!! که از وصل به فصل رسید....فصل خاکستری عشق خادم........خاتون سراسر شد خواسته و تمنا من باب ادامه دیلماج گری و خدمتگذاری...سینه حقیر سوزان حسرت دیدار....
هرچه بر سندان اوهام و ایهام و اشارت می کوفتم..مگر خاتون التفاطی به اسیر بلا کنند...هیهات...هرچه به سبک چشمانو ابروان ایما می نمودم که بانو, از طلا گشتن پشیمان گشته ام...خاتون, مرکب حمار خویش سوار بود و می راند...
به تدریج ایام, همراهی خاتون به مطبخهای متنوع و بیع انواع اغذیه و اشربه شامل گوشت چهار پایان و ماکیان و همچنین خرید انواع ابزار و ادوات آرایش و پیرایش و پرداخت قبوض سهمگین, به جرگه وظایف بی چون و چرای خادم مضاف گشت... انجام وظایف محوله و ارائه خدمات مکلفه, به مذاق خاتون خوش آمد,...تا این که در محفلی مالامال از لهو لعب, خاتون را رامشگری و خنیاگری سخت مقبول افتاد, و بانو مقرر فرمودند تا خادم, آلات رامشگری تهیه نموده و اقدام به تدریس ایشان نمایم..مجموع این افعال ,دیگر تاب از کف اختیارحقیر بربود....مخلص این که, در این دوران خبط, چندان متحمل محنت و رنج و مبالغ هنگفت گشته ام, که در زبان کلام ناید...هرگز خادمی اینگونه فجیع, به اضمحلال وجود خویش بر نخاست, که حقیر, به بندگی مشرف گشته ام....
فی الحال, چاکر در کمال صحت قوای دماغی,اذعان می دارم که در پی منقوش شدن اباطیلی چند در مخیله و پیدایش تفکراتی نشات گرفته از هوای نفس,حقیر حماقتی کرده ام بس نا بخشودنی, و کنون که دچار ندامتی جانسوز گشته ام,دیر زمانیست که کاسه مسین و قیر اندود چه کنم, دست یازیده ام..در حالی که این پشیمان نامه می نگارم و دست تغابن بر کشکک زانو می کوبم و لب نه چندان لعل خویش می گزم...بانو مرحمت فرموده, من بعد, بنده کمترین را از مقام شامخ عاشقی و خادمی و غلامی مستعفی و مخلوع بر شمارند...واکنون که به صلیب خود کرده مصلوبم, بادا که وجودم آیینه پند باشد از برای گنگان و خران این عالم, که بنگرند, فرجام عاشقی و غلامی چیست!!!!