به جاي گريه : بر قبرم ، بكش با خون دل دستي كه تنها قسمتش زنجير بود ، از عالم هستي نه غمخواري ، نه دلداري ، نه كس بودم در اين دنيا در عمق سينه ي زحمت ، نفس بودم در اين دنيا همه بازيچه ي پول و هوس بودم در اين دنيا
آدمها فریاد نمی کند
حتی اقرار هم نمی کنند
که کم آورده اند و محتاج اند به حضور و نگاه و حرف های کسی...
آدم ها وقت نیاز ، سکوت می کنند ، درد می کشند و در خویش می میرند
و خیابان ها این روز ها پر است از کالبدهای متحرکی که آدم های مرده ی درونشان را حمل می کنند...
محبوبم!
در پاییز اینجا باغها تا صبح،
تا طلوعِ آفتاب بازند.
ای عقل مهلت بده این پاییز هم پاییزی کنم،
از سال دیگر عاقل خواهم شد.
محبوب من ..
فردا صبح زود آفتاب برمیگردد
و زندگی شروع میشود.
پنجرهها، کوچهها، خیابانها و میدانگاهیها
همه روشن میشود و بر تاریکی نور میپاشند.
و یادِ تو کوران میکند...
بارون داره هدر میشـــه
بیا با من ، قـــدم بزن
دلم داره پَر میزنه ، واسه تو وُ قدم زدن
وقتی هوا بارونیه، دلم برات تنگ میشه باز
نمی دونی توو این هوا ، چشـات چه خوش رنگ میشه بـــاز
بارون ، هواتو داره
رنگِ چشاتوُ داره
قدم زدن توو بارون ، با تو چه حــــالی داره
نم نم باران که میزند دل
تنگم هوایی می شود...
تو را میخواهد
برای قدم زدن عاشقانه
در خیابان های شهر
زیر چتر هزار رنگ پاییز که
دلبری میکند از هر دل عاشقی ...