داستان هاي كوتاه

داستان هاي كوتاه

  • خوب بود

    رای: 33 91.7%
  • قابل نقد نیست اصلاً

    رای: 0 0.0%
  • متوسط

    رای: 3 8.3%

  • مجموع رای دهندگان
    36

mahdis.

عضو جدید
کاربر ممتاز
آن بالا که بودم، فقط سه پیشنهاد بود.
اول گفتند زنی از اهالی جورجیا همسرم باشد. خوشگل و پولدار. قرار بود خانه ای در سواحل فلوریدا داشته باشیم. با یک کوروت کروکی جگری. تنها اشکال اش این بود که زنم در چهل و سه سالگی سرطان سینه میگرفت.قبول نکردم. راست اش تحمل اش را نداشتم.
بعد موقعیت دیگری پیشنهاد کردند :
پاریس ؛ خودم هنرپیشه می شدم و زنم مدل لباس. قرار بود دو دختر دو قلو داشته باشیم. اما وقتی گفتند یکی از آنها نه سالگی در تصادفی کشته میشود. گفتم حرف اش را هم نزنید.
بعد قرار شد کلودیا زنم باشد. با دو پسر. قرار شد توی محله های پایین شهر ناپل زندگی کنیم. توی دخمه ای عینهو قبر. اما کسی تصادف نکند. کسی سرطان نگیرد.
قبول کردم.
حالا کلودیا- همین که کنارم ایستاده است – مدام می گوید خانه نور کافی ندارد، بچه ها کفش و لباس ندارند، یخچال خالی است. اما من اهمیتی نمیدهم. می دانم اوضاع می توانست بدتر از این هم باشد. با سرطان و تصادف.
کلودیا اما این چیزها را نمی داند. بچه ها هم نمیدانند.
 

naight

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز
مـــَــرد ، مـــُــرد ...

مـــَــرد ، مـــُــرد ...

مـــَــرد ، مـــُــرد ...
وقـتی داش آکـل و قـیصـرهـا شـدنـد
اخـراجـی هـا و چـارچنـگولـی هـا


مـــَــرد ، مـــُــرد ...
وقـتی داریـوش و سـتار شـدنـد
ساسی مـانـکـن هـا و علـیشـمـس هـا

مـــَــرد ، مـــُــرد ...
وقـتی تـرانـه هـایی مـثل جـشـن دلتــنگی و فریـاد زیـر آب شـدنـد
پـارمیـدا ، فـازت چیـه و حـالـــم بـَده


مـــَــرد ، مـــُــرد ...
وقـتی آبـجـو شـمس و ودکــا آرارات شـدنـد
ودکـاهـا ، ویـسـکی هـا و کنــیاک های قـلابـی
وقـتی دختـرهـامـون کـه روزی ، بـچـه محـل واسه آبـروش جـون مـیداد
شـدنـد "دافـــ ـــــ" ...
و مـردانـگـی خلاصـه شـد در "ریـش"


مـــَــرد ، مـــُــرد و مـردانــگی فـرامـوش ...
 

mahdis.

عضو جدید
کاربر ممتاز
پسری با اخلاق و نیک سیرت اما فقیر به خواستگاری دختری رفت.
پدر دختر رو به پسر کرد و گفت: تو فقیری و دخترم طاقت رنج و سختی ندارد پس من به تو دختر نمیدهم.
چندی بعد پسری پولدار اما بدکردار به خواستگاری همان دختر رفت ، پدر دختر با ازدواج موافقت کرد و در مورد اخلاق پسر گفت : انشاءالله خدا او را هدایت میکند.
دختر گفت: پدر، مگر خدایی که هدایت میکند، با خدایی که روزی میدهد فرق دارد
 

naight

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز
خاکستر غم ...

خاکستر غم ...

درخت، دلش گرفته بود؛ خسته بود و دلشکسته؛
زمین، دست نوازش بر ریشه های درخت کشید و پرسید:
چه چیز دل مهربانت را آزار داده است؟
امّا درخت چیزی نگفت؛
زمین گفت:
هیچوقت غصه هایت را نچسب، رهایشان کن؛
اما درخت، باز هم هیچ نگفت؛
زمین گفت: حس میکنی؟ قلبم را می گویم...
من، پای تو را درست روی قلبم محکم کرده ام، هر غمی که داشته باشی، من با قلبم از ریشه هایت حس خواهم کرد؛
میتوانم سنگینی دلت را بر روی قلبم احساس کنم؛ پس بگو؛
و درخت، عقده ی دل باز کرد و گریه کرد و گریه کرد؛
و تمام غمهای دلش را که چندی بود تبدیل به برگهای زردی شده بودند، روی زمین ریخت؛
و سبک شد و سبک شد و سبکتر...
زمین گفت:
حالا آسوده بخواب، بی هیچ غصه و اندوهی؛
من تمام این برگهای زرد را به دلم خواهم سپرد؛ و از ترکیبشان با خاک ، عصاره ای خواهم ساخت برای محکم شدن ریشه هایت؛
وقتی بیدار شوی و شاخ و برگت از نو جوانه بزند؛ خاکستر همین برگها، به کمکت خواهد آمد؛
و تو خواهی دید که میتوان حتی از غصه هم برای رشد و بالندگی، استفاده کرد؛
خواهی دید که خاکستر غصه هایت ، تو را بالا خواهد برد؛
خاکستری که دیگر از جنس غصه نیست..


نویسنده : لیلى آزاد:gol:
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

naight

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز
شاید گاهی باید آرام تر قدم برداریم

شاید گاهی باید آرام تر قدم برداریم

555.jpeg

تاجری در روستایی، مقدار زیادی محصول کشاورزی خرید و می‌خواست با آنها را با ماشین به انبار منتقل کند. در راه از پسری پرسید: «تا جاده چقدر راه است؟» پسر جواب داد: «اگر آرام بروید حدود ده دقیقه کافی است. اما اگر با سرعت بروید نیم ساعت و یا شاید بیشتر.» تاجر از این تضاد در جواب پسر ناراحت شد و به او بد و بیراه گفت و به سرعت خودرو را به جلو راند. اما پنجاه متر بیشتر نرفته بود که چرخ ماشین به سنگی برخورد کرد و با تکان خوردن ماشین، همه محصول‌ها به زمین ریخت. تاجر وقت زیادی برای جمع کردن محصول ریخته شده صرف کرد و هنگامی که خسته و کوفته به سمت خودرواش بر می‌گشت یاد حرف‌های پسر افتاد و وقتی منظور او را فهمید بقیه راه را آرام و بااحتیاط طی کرد. شاید گاهی باید آرام تر قدم برداریم تا به مقصد برسیم. لابروير: «برای كسی كه آهسته و پيوسته راه می‌رود، هيچ راهی دور نیست.»
 

nasrin_arch

عضو جدید
خدایا کمکم کن


ربازارتارز در کتاب بیگانه ای در لب رودخانه با پدارزاسک چنین می‌گوید:
« آنگاه که خدا بهر کاری خواستار تو باشد، کاری از تو ساخته نیست. او ترا به
هر وسیله ای به سوی خودش می‌کشاند؛ بی آنکه خودت بدانی. خواه به واسطه
قلب زنی باشد یا کودکی، برای او تفاوتی ندارد. »
کودکی سه ساله در وضعیتی ناگوار گرفتار شد. او روی شکم بر روی دو
صندلی دراز کشیده و پاهایش را آویزان کرده بود، اما چون نمی‌توانست فاصله
زمین را با پاهایش ببیند، می‌ترسید دستش را رها کرده و این چند سانتیمتر
باقیمانده را تا زمین سر بخورد.
پدر که قیل و قال پسرش را برروی صندلی می‌دید، اول فکر کرد شاید طفل به
صندلی چسبیده. اما بعد به اصل موضوع پی برد. پسر بچه دائم می‌گفت، « خدایا
کمکم کن! » پدر نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد. این مشکل که برای پدر تا
این حد پیش پا افتاده بود، از نظر طفل شایسته مداخله خداوند بود.
ولی پدر متوجه شد که خودش هم بارها به حال خود سوگواری کرده و به قدری
ترسیده که نتوانسته خود را رها کند. به راستی چند بار این ماجرا تکرار شده که
مردم به جای آموختن درس لازم، از خدا خواسته اند تا برای رفع اشکال یا مانع
مداخله کند؟ عشق پدر به پسرش فرصتی را فراهم کرده بود تا او خود را بهتر
بشناسد. با تمام اینها ماهانتا همیشه حاضر است تا عشق و حمایت خود را به هر
کسی که عاشق اوست نثار کند
 

naghmeirani

مدیر کل سایت
عضو کادر مدیریت
مدیر کل سایت
مدیر ارشد


پدر و مادرها مثل پاک کن هستند و ما بچه ها مثل مداد هستیم



داستان زیبای مداد و پاک کن

مداد : متاسفم
پاك کن : چرا ؟ تو هیچ کار اشتباهی نکردی

مداد : متاسفم چون به خاطر من اذیت می شوی هر وقت که من اشتباه می کنم ، تو همیشه آماده ای آن را پاک کنی.
ولی وقتی اشتباهاتم را پاک می کنی بخشی از وجودت را از دست می دهی و هر بار کوچک و کوچکتر می شوی .
پاك کن : اما برای من مهم نیست !
من ساخته شده ام تاهر وقت تو اشتباه کردی به تو کمک کنم با این که می دانم روزی تمام خواهم شد و دیگری جای من را خواهد گرفت .
من رضایت دارم !پس لطفا ناراحتی را کنار بگذار..

گفتگو بین مداد و پاك کن برایم الهام بخش بود.
والدین ، همچو پاك کن و فرزندان مانند مداد هستند.
آنها همیشه درکنار فرزندان هستند و اشتباهات آنها را پاک می کنند.

اگر چه فرزندان جایگزین (همسر ) می یابند ولی والدین از انچه برای فرزندانشان کرده اند شادمانند.
در تمام طول زندگيم مداد بوده ام و والدین من مانند پاك کن ، هر روز کوچک و کوچکتر می شوند.

اين مرا پر از درد می کند چون می دانم که یک روز انها من را ترک خواهند کرد و خرده های پاك کن تنها چیزی خواهد بود که به خاطرم بیاورد روزی چه کسانی را داشتم...

 

behrooz civil

کاربر فعال مهندسی عمران ,
کاربر ممتاز
جوانی از یک کوچه در حال گذر بود . ناگهان پیرزنی با کمر خمیده را دید که از کنارش رد میشد . به پیرزن گفت : آهای پیرزن به دنبال چه میگردی که اینطور خم شده ای ؟

پیرزن جواب داد : به دنبال جوانی خود میگردم

 

naghmeirani

مدیر کل سایت
عضو کادر مدیریت
مدیر کل سایت
مدیر ارشد
[h=1]توی کارش موفق بود عروس که شد، قید کار کردن را زد. چهار گوشه ی کار را بوسید به کل خانه نشین شد. گفت:

" شوهرش دوست ندارد کار کند."

گفت:" خیلی کیف دارد به خاطر کسی که دوستش داری، خانه نشین شوی، حتی اگر عاشق کارت باشی، حتی اگر توی خانه ماندن را دوست نداشته باشی.

" لبش می خندید چشمهایش اما نه. غم چشمهایش را نمی توانست قایم کند.

این آخرها هر وقت می دیدمش توی خودش بود.

دلم می خواست ازش بپرسم برای آدم ِ دیگری عوض شدن، چطور است، مزه دارد؟

بعد دیدم بهتر است آدمهای غمگین را سوال پیچ نکنم.

چقدر خوب است یک نفر باشد آدم را همانطوری که هست دوست بدارد
قدش را، وزنش را، کارش را، حتی دیوانه بازی هایش را...

#مریم_سمیع_زاده
[/h]​
 

P O U R I A

مدیر مهندسی شیمی مدیر تالار گفتگوی آزاد
مدیر تالار
گفتگوی بسیار زیبای مولانا با خداوند ...

گفتگوی بسیار زیبای مولانا با خداوند ...

گفت باید قربانی کنی تا عبور کنی
گفتم قربانی می کنم
گفت باید وابستگی هایت را قربانی کنی
گفتم قربانی می کنم
گفت کافی نیست باید قربانی کنی
گفتم مَن هایم را قربانی می کنم
گفت باز هم کم است باید قربانی کنی
گفتم قربانی می کنم
خودم را ،جسمم را ،وجودم را
گفت نه نشد باید قربانی کنی
گفتم دیگر مگر چیزی مانده ؟
گفت باید دل دادگی ات را قربانی کنی
ساکت شدم
اشک هایم سرازیر شدند
فهمیدم چه میخواهد
از من میخواهد شَمسَم را قربانی کنم
گفتم آخر مگر میشود ؟
این شمس بود که چشم مرا به نور تو روشن کرد
نه نمیتوانم !
گفت باید قربانی کنی وگرنه عبور نمی کنی ؟
گفتم آخر چگونه عشق را قربانی کنم او ریسمان بین منو توست ؟
گفت باید ریسمانت را پاره کنی
بند بند وجودم به التماس افتاده است
آخر چگونه می توانم؟
از من چیز دیگری بخواه
اما او همچنان اصرار داشت که باید قربانی کنی
نگاهم را به شمس دوختم
موهایش سپید شده بود از بس که برایم از عشق گفته بود وچشمانش مثل همیشه عاشقانه به من لبخند میزد
فریاد زدم و اشک ریختم من نمیتوانم
شمس گفت من به تو درس پرواز را آموختم باید قربانی کنی
حیرت کردم
او چه می گوید ؟از من چه میخواهد ؟او خود، به قربانگاه آمده است !
ای وای من
ای شمس من
من تاب این درس را ندارم
لبخند زد
باید قربانی کنی
من آماده ام
تیغ را از نیام کشید و به دستم داد
فریاد زدم الهی او ریسمان بین منو توست
چشمانم را بستم
او گفت درس اول : تسلیم باش
اشکانم را قورت میدادم
گفتم قربانی می کنم
و ریسمان را پاره کردم
چشمانم را گشودم
خود را در آغوش او یافتم
لبخند میزد
گفت من تو را بی واسطه میخواهم
گفتم شمس !
شمس چه شد ؟
گفت شمس در آغوش من بود
این تو بودی که او را رها نمی کردی
سکوت کردم
سرود عاشقانه ی او و شمس ملکوت را پر کرده بود ....
 

yas87

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
زود قضاوت نکنیم

زود قضاوت نکنیم

انسان پولداري در شهري زندگي ميکرد اما به هيچ کسي ريالي کمک نميکرد فرزندي هم نداشت وتنها با همسرش زندگي ميکرد در عوض قصابي در آن شهر به نيازمندان گوشت رايگان ميداد روز به روز نفرت مردم از اين شخص سرمايه دار بيشتر ميشد مردم هر چه اورا نصيحت ميکردند که اين سرمايه را براي چه کسي ميخاي در جواب ميگف نياز شما ربطي به من نداره برويد از قصاب بگيريد تااينکه او مريض شد احدي به عيادت او نرفت اين شخص در نهايت تنهايي جان داد هيچ کس حاضر نشد به تشييع جنازه او برود همسرش به تنهايي او را دفن کرد اما از فرداي آن روز اتفاق عجيبي در شهر افتاد ديگر قصاب به کسي گوشت رايگان نداد اوگفت کسي که پول گوشت راميداد ديروز از دنيا رفت!! .
زود قضاوت نکنيم....
 

alimobini

عضو جدید
گاهی اویی را که دوست می داری، احتیاجی به تو ندارد

گاهی اویی را که دوست می داری، احتیاجی به تو ندارد

گاهی بعضی ها با ما جور در می آیند، اما همراه نمی شوند، گاهی نیز آدم هایی را می یابیم که با ما همراه می شوند اما جور در نمی آیند. برخی وقت ها ما آدم هایی را دوست داریم که دوستمان نمی دارند، همان گونه که آدم هایی نیز یافت می شوند که دوستمان دارند، اما ما دوستشان نداریم.
به آنانی که دوست نداریم اتفاقی در خیابان بر می خوریم و همواره بر می خوریم، اما آنانی را که دوست می داریم همواره گم می کنیم و هرگز اتفاقی در خیابان به آنان بر نمی خوریم!
برخی ما را سر کار می گذارند،‌ برخی بیش از اندازه قطعه گم شده دارند و چنان تهی اند و روحشان چنان گرفتار حفره های خالی است که تمام روح ما نیز کفاف پر کردن یک حفره خالی درون آنان را ندارد.
برخی دیگر نیز بیش از اندازه قطعه دارند و هیچ حفره ای، هیچ خلائی ندارند تا ما برایشان پُرکنیم.
برخی می خواهند ما را ببلعند و برخی دیگر نیز هرگز ما را نمی بینند و نمی یابند و برخی دیگر بیش از اندازه به ما خیره می شوند...


گاه ما برای یافتن گمشده خویش، خود را می آراییم، گاه برای یافتن «او» به دنبال پول، علم، مقام، قدرت و همه چیز می رویم و همه چیز را به کف می آوریم ولی انقدر لفت میدهیم تا «او» را از کف می دهیم.


گاهی اویی را که دوست می داری ، احتیاجی به تو ندارد زیرا تو او را کامل نمی کنی.


تو قطعه گمشده او نیستی ،تو قدرت تملک او را نداری.گاه نیز چنین کسی تو را رها می کند و گاهی نیز چنین کسی به تو می آموزد که خود نیز کامل باشی، خود نیز بی نیاز از قطعه های گم شده است .


او شاید به تو بیاموزد که خود به تنهایی سفر را آغاز کنی ، راه بیفتی ، حرکت کنی. او به تو می آموزد و تو را ترک می کند، اما پیش از خداحافظی می گوید: "شاید روزی به هم برسیم ..."، می گوید و می رود، و آغاز راه برایت دشوار است.
این آغاز، این زایش،‌ برایت سخت دردناک است و تو آهسته آهسته بلند می شوی، و راه می افتی ومی روی، و در این راه رفتن دست و بالت بارها زخمی می شود، اما آبدیده می شوی و می آموزی که از جاده های ناشناس نهراسی، از مقصد بی انتها نهراسی، از نرسیدن نهراسی و تنها بروی و بروی و بروی ..
 

alimobini

عضو جدید
وای از دل تنگ

وای از دل تنگ

_چرا درو انقدر دیر باز کردی؟
_با اون کلاه و بارونی و سیگاری که به فیلتر رسیده و چمدونی که دستت گرفتی و واسادی زیر نور اون لامپ صدی که از در آویزون شده، ادم دلش میخواس فقط نیگات کنه
_حالت چطوره ریفیق؟
_حالم؟ شبیه آخرای سیزده به در که همه دارن وسیله هارو جمع میکنن و من نیشستم پای زغال و به صدای باد گوش میکنم
_آب نریزیا رو آتیش، بزار خودش سرد شه
_یه لیوان آب داشتم ریختم پست سر مسافر
_بعد از اون مسافر دیگه همه چی خودش سرد میشه
_بیخیالِ حالِ من و مسافرم...تو بگو...سفر خوش گذشت؟
_مرسی که باهام نیومدی...من تنهایی سفر کردنو بیشتر دوست دارم
_آدم اگه یه نفر تو خاطرش جا مونده باشه تنهایی سفر کردن بیشتر بهش میچسبه
_من اسمشو گذاشتم همسفرِ خیالی ولی از واقعی ام واقعی تره
_از بارونم بارونی تر
_آخ...امان از بارون...
مقصد رو نمیدونم اما مسیر و جاده واسه آدمی که دلش تنگه حکم یک موسیقیِ خاطره انگیزو داره که در تو یه نصفه شبه پاییزی پاشو میذاره رو گلویِ خاطرات
_فرقی هم نمیکنه سوار قطار یا اتوبوس یا ماشین خودت باشی ...
همینکه از پشت شیشه جاده را نیگا کنی و سایه ی درختا رو صورتت بیفته انگار که پیاز رنده کردی، اشکات بدونِ تغییر چهره سرازیر میشه
_امون از باران امون از بارون که کاتالیزور عجیبیه واسه مرورِ هر چه دقیق ترِ خاطرات
_جاده بارونی بود؟
_من دلم بارونی بود...شب ک از نیمه گذشت چراغای اتوبوسو خاموش کردن...نمیدونم شاگرد راننده چِش بود،یکی از آهنگای مهستی رو پلی کرده بود گذاشته بود رو تکرار
_همون که میگه من مانده ام با یک دلِ لبریز از دلواپسی
_اره....تو از کجا میدونی؟
_جاده آدمو دلواپس میکنه دیگه
_تازه بارونم گرفت
_اینجام بارون بود همش
_چیکار میکردی تنهایی تو خونه؟
_تابلوی عکسش نوکِ جمعو چیده بود...هی نیگاش میکردم هی اون باهام حرف میزد
_آخرِ شبا چی؟
_آخرِ شبام قرصای خوابو حل میکردم تو تنگ آب تا ماهیا خوابشون ببره
_دلم لبِ پنجره رو میخواد....چایی دَمه؟
_دَمه
_اون آهنگِ مهستی رم پلی کن پس...
 

naghmeirani

مدیر کل سایت
عضو کادر مدیریت
مدیر کل سایت
مدیر ارشد
وقتی کاسپارف به یک شطرنج باز آماتور باخت!

در احوالات کاسپارف استاد بزرگ شطرنج آمده: که در بازی شطرنج به یک آماتور باخت ،
همه تعجب کردند و علت باخت را جویا شدند.
او اینگونه عنوان کرد، در بازی با او نمی دانستم که او یک آماتور است ،
برای این، با هر حرکت او دنبال نقشه ای که در سر داشت می گشتم،
گاهی به خیال خود نقشه‌اش را خوانده و حرکت بعدی را پیش بینی می کردم،
اما در کمال تعجب حرکت ساده دیگری می دیدم
تمرکز می کردم که شاید نقشه جدیدش را کشف کنم...
آنقدر در پی حرکت‌های او بودم و دنبال رو مسیر او شدم، که مهره‌های خودم را گم کردم،
بعد که به سادگی مات شدم فهمیدم حرکت‌های او از سر مهارت داشتن نبود،
او فقط مهره‌ها را حرکت میداد و من از لذت بازی غافل شدم چون به دنبال نقشه‌ای بودم که وجود نداشت،
بازی را به این ترتیب باختم.!!
اما درس بزرگ تری یاد گرفتم که ، تمام حرکت‌ها از سر حیله نیست ،
آنقدر فریب دیده‌ایم و نقشه کشیده‌ایم که صادقانه حرکت کردن را باور نداریم و دنبال نقشه‌هایش می گردیم
آنجاست که مسیر را گم می نیم، می بازیم ....


 

AUTUMN LEAVE

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
خشک شدم ..

خشک شدم ..


سیاه پوشیده بود، به جنگل آمد ..

استوار بودم و تنومند!
من را انتخاب کرد ..
دستی به تنه‌ام کشید تبرش را در آورد و زد .. زد ..

محکم و محکم‌تر ..
به خود می‌بالیدم، دیگر نمی‌خواستم درخت باشم، آینده‌ی خوبی در انتظارم بود!
سوزش تبرهایش بیشتر می‌شد که ناگهان چشمش به درخت دیگری افتاد،

او تنومندتر بود ..
مرا رها کرد با زخم‌هایم،

او را برد و من که ..

نه دیگر درخت بودم ..

نه تخته‌سیاه مدرسه‌ای ..

نه عصای پیرمردی ..

خشک شدم..!

 

naghmeirani

مدیر کل سایت
عضو کادر مدیریت
مدیر کل سایت
مدیر ارشد
مردی در پیاده رو، روی پل رودخانه شرقی در نیویورک با ذهنی بسیار مغشوش قدم می زد.

در واقع بیش ازاین ها آشفته بود خیال خودکشی داشت در نظر داشت از حفاظ پل بالا برود و خود را در آب بیاندارد .

زندگی به نظرش خالی و پوچ و بی معنا می رسید .

احساس می کرد که نویسندگی که ده ها سال زندگیش را وقف آن کرده بود پوچ است و ارزشی ندارد.

در زندگی اش واقعا چه کرده بود؟

همان طور که ایستاده بود و به تاریکی و چرخش آب خیره شده بود و می کوشید شهامتش را جمع کند و کار را به پایان برساند صدایی هیجان زده فکرش گسیخت.

زنی جوان گفت: ببخشید متاسفم که مزاحم خلوتتان شدم شما کریستوفرد انتونی نویسنده نیستید؟

مرد با بی تفاوتی به تصدیق سر تکان داد.

امیدوارم که اشکالی نداشته باشد که حضورتان آمدم فقط می خواستم بگویم کتاب های شما چه تحولی در زندگی من پدید اورده است!

کمکم کردند تا به مدارج بالایی برسم، فقط می خواستم از شما تشکر کنم.

آنتونی گفت: نه عزیز من این من هستم که باید از شما تشکر کنم، و چرخید و پشت به رود کرد و به سوی خانه اش راه افتاد.


کار نیک کردن خرج چندانی ندارد .

نیکوکاری لزوما عملی پر آب و تاب و قهرمانانه نباید باشد.

اثر یک کلام ساده خوب و یک تعریف می تواند راه طولانی را بپیماید، طولانی تر از آن چه که ما می دانیم.

گاه حتی می تواند ناجی یک زندگی باشد.

 

naghmeirani

مدیر کل سایت
عضو کادر مدیریت
مدیر کل سایت
مدیر ارشد
  1. چراغ علاءالدین



علاءالدین، در سال های نه چندان دور، همدم بسیاری از خانواده ها بود. روزها و شب هایی که نفت و گازوییل کمیاب بود.
در تک اتاق گرم خانواده و مفتخر به وجود آن، دورهمی های گرمی تدارک دیده می شد.
شب نشینی های مرسوم خانواده های مهربان ایرانی، به صرف چای قند پهلو، تخمه و میوه.
بسیاری از شب های سرد جنگ و بی برقی با آن روشن و گرم می ماند.
نان گرم، همیشه در سفره پیدا می شد.
قابلمه غذا از صبح زود روی آن بار گذاشته می شد و صلات ظهر، غذای داغ خوشمزه برای بچه مدرسه ای هایی که شلوارشان تا زانو از برف و باران خیس شده آماده بود.
دست های یخ زده را گرما می بخشید. چه جوراب ها که روی علاءالدین به فنا نرفت!
خودش یک تنه، !
هم اجاق گاز بود، هم شوفاژ، هم مایکروویو، هم شمع و هم از صدتا چای ساز، چای خوش طعم تری آماده داشت.
یک چراغ کم ادعا و کار راه انداز که جزیی از تاریخ شد.!


🕊♥️
✍🏼 # زهرا کاشانی
 

naghmeirani

مدیر کل سایت
عضو کادر مدیریت
مدیر کل سایت
مدیر ارشد
🍒پادشاهی در خواب دید تمام دندان‌هایش افتادند!

دنبال تعبیر کنندگان خواب فرستاد ...

اولی گفت: تعبیرش این است که مرگ تمام خویشاوندانت را به چشم خواهی دید.
پادشاه ناراحت شد و دستور داد او را بکشند...

دومی گفت: تعبیرش این است که عمر پادشاه از تمام خویشاوندانش طولانی تر خواهد بود...
پادشاه خوشحال شد و به او جایزه داد!

هر دو یک مطلب یکسان را بیان کردند اما با دو بیان متفاوت...

کمی شیرین زبان تر باشیم!
 

yas87

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز

لورا پس از دو ماه، نامه ای از نامزد مکزیکی خود دریافت می کند به این مضمون:​

لورای عزیز، متأسفانه دیگر نمی توانم به این رابطه از راه دور ادامه بدهم و باید بگویم که در این مدت ده بار به تو خیانت کرده ام !!! و می دانم که نه تو و نه من شایسته این وضع نیستیم. من را ببخش و عکسی که به تو داده بودم برایم پس بفرست​

باعشق : روبرت​

دختر جوان رنجیـده خاطر از رفتار مرد، از همه همکاران و دوستانش می خواهد که عکسی از نامزد، برادر، پسر عمو، پسر دایی … خودشان به او قرض بدهند و همه آن عکس ها را که کلی بودند با عکس روبرت، نامزد بی وفایش، دریک پاکت گذاشته و همراه با یاد داشتی برایش پست میکند، به این مضمون:​

روبرت عزیز، مرا ببخش، اما هر چه فکر کردم قیافه تو را به یاد نیاوردم، لطفاً عکس خودت را از میان عکسهای توی پاکت جدا کن و بقیه را به من برگردان…..​

 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
موقعی که تازه جوان شدم و خیال ازدواج به سرم زد مادرم اصرار داشت با دختر باایمان و باحجابی ازدواج کنم که تا آخر عمر یار و یاورم باشد. با همین معیارها هر دختری را که از همسایه و فامیل می‌شناخت به من پیشنهاد داد اما متاسفانه من تنها به دنبال یاری زیبا بودم.

مدتی گذشت و کسی که به دنبالش می‌گشتم را یک روز توی خیابان دیدم و در یک نگاه عاشقش شدم. تعقیبش کردم و خانه‌اش را پیدا کردم. ما زیر یک سقف رفتیم. همسرم زیبا بود اما نه باحجاب بود و نه باایمان.

عاشق او بودم و هرکاری برایش می‌کردم. وقتی گفت باید خانه‌مان در محله‌های بالاشهر باشد قبول کردم. گفت می‌خواهم درس بخوانم، قبول کردم و تلاش کردم تا به راحتی به تحصیل بپردازد. حتی موتورم را دادم و برای همسرم ماشین خریدم. روزها همین طور سپری شدند ولی او هر روز بیش‌تر تغییر می‌کرد.

او دیگر بهانه‌گیر شده بود و به هر دلیلی با من قهر می‌کرد. مشغولیتش با موبایلش بود و من هم انتظار می‌کشیدم دوباره همان همسر خودم شود اما یک شب روبرویم نشست و از طلاق توافقی گفت که بعدا مشخص شد به خاطر عشق‌اش به هم کلاسی‌اش این درخواست را کرده است. می‌گفت به درد هم نمی‌خوریم. من را بی‌سواد و لاغر می‌دانست. من هم طبیعتا مخالفت کردم. حتی غرور مردانه‌ام را له کردم و به او التماس کردم. به خاطر بچه‌مان و خودم به او التماس کردم که حرف از جدایی‌مان نزند اما او ناراحت شد و بعد از اینکه به من سیلی زد، رفت و …

حالا معلوم شد که مادر می‌خواست چه بگوید. یار باید یاور باشد او فقط مدتی یار زیبای من بود نه یاور من و حالا می‌خواهد یار دیگری شود.
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
یک روز، یک زن و مرد ماشینشون با هم تصادف بدی می کنه. بـه طوری که خودرو هردوشون بـه شدت اسیب میبینه. ولی هردوشون بطرز معجزه آسایی جان سالم بدر میبرند.

وقتی که هر دو از ماشینشون که اکنون تبدیل بـه آهن قراضه شده بیرون میان اون خانم بر میگرده میگه: آه چه جالب شما مرد هستید… ببینید چه بروز ماشینامون اومده! همه ی ي چیز داغان شده ولی ما سلامت هستیم. این باید علامت ای از طرف خدا باشه که اینطوری با هم ملاقات کنیم و…

زندگی مشترکی را با صلح و صفا شروع کنیم! مرد با هیجان جواب میده:” بله کاملاً” با شما موافقم این باید نشانه ای از طرف خدا باشه!” بعد اون زن ادامه میده و میگه:” ببین یک معجزه دیگه. اتومبیل من کاملاً” داغان شده ولی این شیشه مشروب سالمه.

مطمئنا” خدا خواسته که این شیشه مشروب سالم بمونه تا ما این تصادف مبارک رو جشن بگیریم! بعد زن بطری رو بـه مرد میده. مرد سرش رو بـه نشان تصديق تکان میده و درب بطری رو باز می کنه و نصف شیشه مشروب رو مینوشد. بعد بطری رو برمی گرداند بـه زن. زن درب بطری را می بندد و شیشه رو برمی گردونه بـه مرد. مرده میگه شما نمی نوشید؟! زن در پاسخ می گه:نه. فکر می کنم باید منتظر پلیس بشم..!!!!
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
می گویند که دو برادر بودند پس از مرگ پدر یکی جای پدر بـه زرگری نشسته دیگری تا از وسوسه نفس شیطانی بـه دور ماند از مردم کناره گرفته و غار نشین گردید.

روزی قافله ای از جلو غار گذشته و چون بـه شهر برادر میرفتند، برادر غارنشین غربالی پر از آب کرده بـه قافله سالار می دهد تا در شهر بـه برادرش برساند.

منظورش این بود که از ریاضت و دوری از خلایق بـه این مقام رسیده که غربال سوراخ سوراخ را پر از آب میتواند کرد بی آنکه بریزد.

چون قافله سالار بـه شهر و بازار محل کسب برادر می رسد و امانتی را می دهد، برادر آن را نخ بسته و از سقف دکان آویزان می کند و در عوض گلوله آتشی از کوره در آورده میان پنبه گذاشته و بـه قافله سالار می‌دهد تا آن را در جواب بـه برادرش بدهد.

چون برادر غار نشین برادر کاسب خود را کمتر از خود نمی‌بیند عزم دیدارش کرده و بـه شهر و دکان وی میرود.

در گوشه دکان چشم بـه برادر داشت و دید که برادر زرگرش بازوبندی از طلا را روی بازوی لخت زنی امتحان می کند،‌ دیدن این منظره همان و دگرگون شدن حالت نفسانی همان و در همین لحظه آبی که در غربال بود از سوراخ غربال رد شده و از سقف دکان بـه زمین میریزد.

چون زرگر این را می بیند می‌گوید:

ای برادر اگر بـه دکان نشستی و هنگام کسب و کار و دیدن زنان و لمس آنان آب از غربالت نریخت زاهد میباشی، وگرنه دور از اجتماع و عدم دسترس همه ی ي زاهد هستند…
 

*marzie*

عضو
اگر گوگل کنید کوتاه ترین داستان جهان براتون داستانی ۶‌کلمه ای از همینگوی و میاره:

"For sale: baby shoes, never worn
برای فروش: کفش بچه، هرگز پوشیده نشده

و یا این داستان ۶ کلمه ای از آلیستر دنیل:
هیچ حواسم نبود،
دو فنجان ریختم...

در حالی که نیما یوشیج با ۵‌ کلمه به زیبا ترین شکل تونسته رکورد و بشکنه
"دیدمش
گفتم منم
نشناخت او..."
 

Persia1

مدیر تالار زبان انگلیسی
مدیر تالار
#حکایت ✏️


زاهدی مهمان پادشاهی بود. چون به طعام بنشستند کمتر از آن خورد که ارادت او بود و چون به نماز برخاستند بیش از آن کرد که عادت او، تا ظنّ صلاحیت در حق او زیادت کنند.

ترسم نرسی به کعبه، ای اعرابی
کاین ره که تو می‌روی به ترکستان است

چون به مقام(خانه) خویش آمد سفره خواست تا تناولی کند. پسری صاحب فراست داشت. گفت: "ای پدر! باری به مجلس سلطان در طعام نخوردی؟"
گفت: "در نظر ایشان چیزی نخوردم که به کار آید."
گفت: "نماز را هم قضا کن که چیزی نکردی که به کار آید."

ای هنرها گرفته بر کف دست
عیبها بر گرفته زیر بغل

تا چه خواهی خریدن ای مغرور
روز درماندگی به سیم دغل


منبع #گلستان_سعدی
 

Persia1

مدیر تالار زبان انگلیسی
مدیر تالار
1000053804.jpg


این هفته باهم می‌خواهیم داستان‌کوتاهِ «جرونیموی کور و برادرش» از نویسندۀ اتریشی #آرتور_شنیتسلر را بخوانیم و درباره‌اش صحبت کنیم. این داستان در دَه بخش (روزی دو بخش) در کانال گذاشته می‌شود.
 

Persia1

مدیر تالار زبان انگلیسی
مدیر تالار
جرونیموی کور و برادرش (بخش اول)

نویسنده: آرتور شنیتسلر

«جرونیموی کور» از روی نیمکت بلند شد. گیتارش را که آماده روی میز، کنار گیلاس شرابش بود، به دست گرفت. صدای چرخ اولین کالسکه‌هایی را که می‌آمدند، شنید. کورمال‌کورمال از راهی که به خوبی آن را از بر بود، به سمت درِ باز رفت و بعد، از پله‌های باریک چوبی که مستقیماً به حیاط راه داشت پایین رفت. برادرش دنبالش آمد و هر دو کنار پله‌ها ایستادند؛ پشت‌به‌دیوار تا از باد سرد و مرطوبی که روی آن زمین کثیف و خیس و از میان دروازه‌ها می‌وزید، در امان بمانند.
تمام کالسکه‌هایی که قصد رفتن به «اشتیلفیسریوخ» را داشتند باید از زیرِ طاق این مهمان‌خانۀ دلگیر و قدیمی عبور می‌کردند. برای مسافرانی که می‌خواستند از «تیرول» به ایتالیا بروند، اینجا آخرین منزلگاه قبل از ارتفاعات بود. این مسافرخانه مسافران را خیلی هم به ماندن ترغیب نمی‌کرد، زیرا آنجا جاده نسبتاً مسطح بود و هیچ چشم‌اندازی در میان پستی و بلندی‌ها وجود نداشت. ایتالیاییِ کور و برادرش «کارلو» تابستان‌ها را آنجا جوری سپری می‌کردند که گویی منزلشان است.
کالسکۀ پُست رسید و بعد چندین کالسکه از راه رسیدند. اکثر مسافران پالتوپوش و پتوپیچ در کالسکه‌ها ماندند و بعضی‌ها پیاده شدند و با بی‌صبری بین دروازه‌ها بالا و پایین می‌رفتند. هوا رفته‌رفته بدتر می‌شد و بارانی سرد باریدن گرفت. بعد از چندین روز هوای دلپسند، پاییز بی‌خبر و ناگاه از راه رسیده بود.
مردِ کور آواز می‌خواند و آوازش را با نواختن گیتار همراهی می‌کرد. با صدایی ناموزون که گه‌گاهی ناگهان گوش‌خراش می‌شد، می‌خواند؛ مثلِ مواقعی که مست بود. گاهی اوقات سرش را بالا می‌گرفت و حالتی در چهره‌اش بروز می‌کرد که گویی دنبال شفاعتی عبث است، اما باقی اعضای صورتش با آن ته‌ریش سیاه و لب‌های کبود کاملاً بی‌حرکت باقی می‌ماند. برادر بزرگ‌ترش کنارش می‌ایستاد، تقریباً بی‌حرکت. وقتی کسی سکه‌ای در کلاه می‌انداخت، سری تکان می‌داد، تشکر می‌کرد و به او نگاهی سریع و آشفته می‌کرد. اما ناگهان هراسان نگاهش را دوباره می‌دزدید و مانند برادرش به خلاء خیره می‌شد. چشم‌هایش انگار از نوری که به آن‌ها اعطا و از برادرش سلب شده بود، شرم می‌کردند.
جرونیمو گفت «برام شراب بیار» و کارلو رفت؛ مطیع مثل همیشه. هنگامی که کارلو پله‌ها را بالا رفت، جرونیمو دوباره شروع به خواندن کرد. مدت‌ها بود که به صدای خودش گوش نمی‌داد و این گونه بود که می‌توانست متوجه شود در اطرافش چه می‌گذرد. در این لحظه، دو صدا را در نزدیکی‌اش شنید؛ صدای پچ‌پچ یک زن و مردِ جوان. با خودش فکر کرد چه‌قدر و چندین بار این دو نفر این مسیر را می‌خواهند بروند و بیایند. در دنیای کوری و عالم مستی‌اش بعضی افراد هر روز به آنجا می‌آمدند. از شمال به سمت جنوب و یا از جنوب به شمال در سفر بودند و این زوج جوان را مدت طولانی بود که می‌شناخت. کارلو از پله‌ها پایین آمد و یک گیلاس شراب به دست جرونیمو داد. جرونیمو گیلاس را به سمت زوج جوان بالا گرفت و گفت: «به سلامتی شما آقا و خانم».

مرد جوان گفت: «متشکرم».

اما زن جوان او را عقب کشید چرا که این مرد کور برایش ترسناک بود. در این لحظه، کالسکۀ دیگری وارد شد که کمابیش مسافرانی پُرسروصدا داشت؛ پدر، مادر، سه فرزند و یک خدمتکار. جرونیمو به‌آرامی به کارلو گفت: «یک خانوادۀ آلمانی».

پدر به هر فرزندش سکه‌ای داد و بچه‌ها می‌توانستند سکۀ خود را در کلاه گدا بیاندازند. جرونیمو هر بار به نشانۀ تشکر سرش را تکانی می‌داد. بزرگ‌ترین پسر با نگاهی آکنده به ترس، کنجکاوانه به صورت مرد کور نگاه می‌کرد. کارلو پسرک را دید. هر بار بچه‌ای به این سن‌وسال می‌دید، ناچار یاد فاجعه‌ای می‌افتاد که منجر به کوری جرونیمو شده بود...
آن روز را بعد از گذشت بیست سال، هنوز با وضوحِ کامل به یاد داشت. حتی هنوز صدای جیغِ تیزِ کودک در گوشش طنین می‌انداخت. فریاد جرونیموی کوچک که روی علفزار نقش بر زمین شده بود. نور خورشید را که روی دیوار سفید باغ تاب می‌خورد و بازی می‌کرد، می‌دید. دوباره صدای ناقوس را که در آن لحظه نواخته می‌شد، می‌شنید. او داشت مثل همیشه با تیرکمانش به درختِ زبان‌گنجشکی تیری از جنسِ نیِ نازک پرتاب می‌کرد، که صدای جیغ بلندی شنید. فوراً به فکر برادر کوچکش افتاد که لابد او را زخمی کرده است. تیرکمان را انداخت، از پنجره‌ای که به حیاط راه داشت پرید و وارد باغ شد. در همان لحظه پدرشان که از مزرعه به خانه برمی‌گشت، از در کوچک باغ گذشت و هر دو کنار جرونیمو که از درد ضجه می‌زد، زانو زدند. همسایه‌ها با عجله خودشان را رساندند. «وانتی» زنِ پیر، اولین کسی بود که موفق شد آن دست‌های کوچک را از روی صورتِ جرونیمو کنار بزند. بعد از او آهنگر که قبلاً کارلو مدتی شاگردش بود از راه رسید. کمی از دوا و درمان سرش می‌شد و زود فهمید که بچه چشم راستش را از دست داده است.
 

Persia1

مدیر تالار زبان انگلیسی
مدیر تالار
جرونیموی کور و برادرش (بخش دوم)

نویسنده: آرتور شنیتسلر

پزشکی که عصرگاه از «پوشیاوُو» آمده بود هم نتوانست کمکی کند و فقط به خطری که چشم دیگرش را تهدید می‌کرد، اشاره کرد، و حق با او بود. یک سال بعد، دنیا برای جرونیمو به شبی سیاه و بی‌پایان تبدیل شد. اوایل همه می‌خواستند به او تلقین کنند که خوب می‌شود، و این‌طور به نظر می‌رسید که خودش هم به آن باور دارد. کارلو که حقیقت را می‌دانست، روزها و شب‌ها در جاده‌های روستایی از تاکستان تا بیشه ویلان می‌گشت و نزدیک بود خودکشی کند. کشیش که از درد دلش باخبر بود به او گفت که باید زنده بماند و زندگی‌اش را وقف برادرش کند. کارلو این توصیه را پذیرفت. حس همدردی تمام وجودش را فرا گرفته بود. تنها مواقعی دردش کمی تسکین می‌یافت که با پسرک کور وقت می‌گذراند یا وقتی موهایش را نوازش می‌کرد، بوسه‌ای بر پیشانیش می‌زد، داستان برایش می‌گفت و او را به کشتزارهای پشت خانه در میان تاکستان می‌بُرد. دیگر سرِ کارِ آهنگری نمی‌رفت، چون دلش نمی‌خواست از برادرش دور باشد. پدرش از این وضع نگران بود و به او تذکر می‌داد. روزی کارلو متوجه شد که جرونیمو دیگر در مورد شوربختی‌اش صحبت نمی‌کند. زود دلیلش را فهمید؛ برادر کورش به این بینش رسیده بود که دیگر هرگز نمی‌تواند آسمان، تپه‌ها، جاده‌ها، انسان‌ها و نور را ببیند. آن موقع بود که کارلو بیشتر از قبل عذاب کشید. دنبال راهی برای تسلی فاجعه‌ای که بدون هیچ قصدی باعثش شده بود می‌گشت و بعضی اوقات هنگامی که صبح زود به برادرش که کنارش خوابیده بود نگاه می‌کرد، وحشتی از بیداریِ او وجودش را فرا می‌گرفت. قبل از بیدار شدنِ جرونیمو به باغ می‌رفت تا مجبور نباشد آن چشم‌های مرده را که هر روز نوری را می‌جویند و برای همیشه خاموش شده‎اند، ببیند. در آن ایام بود که فکری به ذهن کارلو رسید؛ اینکه جرونیمو صدای خوبی دارد و باید در این زمینه آموزش ببیند. آموزگاری از «تولا» که گه‌گاهی روزهای یکشنبه به آنجا می‌آمد، به جرونیمو گیتار نواختن آموخت. البته آن موقع پسرکِ کور گمان نمی‌کرد که این هنرِ تازه‌آموخته راهی برای کسب روزی‌اش می‌شود.
به نظر می‌رسید که در یک روز تابستانیِ غم‌انگیز، مصیبت برای همیشه در خانۀ «لاگاردی» پیر سکنی گزید. محصولْ هر سال از سالِ قبل کم‌ثمرتر می‌شد و اندک پس‌انداز پیرمرد را یکی از اقوامشان از چنگش درآورد و در یک روزِ دم‌کردۀ ماه آگوست، پیرمرد مورد اصابت صاعقه قرار گرفت و مُرد، و هیچ چیز جز بدهی به ارث نگذاشت. آلونک محقرشان را فروختند و دو برادر بی‌پناه و فقیر شدند و دهکده را ترک کردند.
کارلو بیست‌ساله بود، جرونیمو پانزده‌ساله. از آن موقع زندگیِ خانه‌به‌دوشی و گدایی‌شان شروع شد و هم‌چنان ادامه داشت. در روزهای نخست، کارلو به این فکر بود که کاری پیدا کند تا با آن بتواند شکم خود و برادرش را سیر کند، اما موفق نشد. جرونیمو هم هیچ جا آرام نمی‌گرفت و همیشه می‌خواست در حال رفتن باشد.
حال بیست سال است که این دو در جاده‌ها و گردنه‌ها سرگردان می‌گردند؛ در شمال و جنوبِ «تیرول»، همیشه هم آنجا که همواره انبوه مسافران را به خود می‌کشید.
کارلو هم دیگر مثل سال‌های قبل آن درد جان‌سوز را حس نمی‌کرد، دردی که با دیدن هر پرتوی نورِ خورشید و هر چشم‌انداز زیبا حس می‌کرد. در وجودش همیشه نیش آن هم‌دردیِ آزاردهنده وجود داشت، بی‌وقفه و ناخودآگاه، مانند تپیدن قلبش یا نفس کشیدنش، و خوشحال می‌شد وقتی که جرونیمو مست می‌کرد.

کالسکۀ خانوادۀ آلمانی رفته بود. کارلو روی آخرین پله نشست. نشستن روی آن پله را دوست داشت، اما جرونیمو سرپا ایستاده بود. دستانش را لَخت و رها به زیر آویخت و سرش را بالا گرفت. ماریای خدمتکار از میخانه بیرون آمد. از طبقۀ بالا رو به پایین گفت: «امروز خوب پول درآوردید؟»

کارلو حتی به سمت او برنگشت، اما مرد کور خم شد تا گیلاسش را بردارد. آن را از روی زمین برداشت و به سلامتی ماریا نوشید. ماریا گاهی اوقات کنارش در میخانه می‌نشست و جرونیمو می‌دانست که ماریا زیباست. کارلو به جلو خم شد و نگاهی به جاده انداخت. باد می‌وزید و باران سیل‌آسا می‌بارید، جوری که صدای گردش چرخ کالسکه‌ای که در آن نزدیکی بود در بین سروصدای زیاد گم شد. کارلو از جایش بلند شد و دوباره کنار برادرش نشست. جرونیمو دوباره شروع به آواز خواندن کرد و درست همان موقع کالسکه‌ای وارد شد که فقط یک مسافر داشت. کالسکه‌چی با عجله اسب را از یراق باز کرد و شتابان به میخانه رفت. مسافر مدتی سرجایش در کالسکه ماند، خود را در بارانی خاکستری پوشانده بود و گویا اصلا صدای آواز را نمی‌شنید. بعد از مدتی از کالسکه به بیرون پرید و سراسیمه به این طرف و آن طرف می‌رفت، بی‌آنکه خیلی از کالسکه فاصله بگیرد. دستانش را مدام به هم می‌مالید تا گرم شوند. در این لحظه بود که متوجه حضور گداها شد، جلو آنها ایستاد و مدتی وارسی‌کنان نگاهشان کرد.
 

Persia1

مدیر تالار زبان انگلیسی
مدیر تالار
جرونیموی کور و برادرش (بخش سوم)

نویسنده: آرتور شنیتسلر

کارلو سرش را به نشانۀ سلام تکان داد. مسافر مردی جوان با صورت زیبا و بدون ریش و چشمانی ناآرام بود. بعداز اینکه مدت طولانی روبه‌روی گداها ایستاد، با عجله به سمت دروازه‌ای که کالسکه موقع خروج باید از آن گذر می‌کرد رفت. با دیدن آن منظرۀ اسفبار، باران دلگیر و مه دلمرده چهره در هم کشید و سرش را تکان داد. جرونیمو پرسید: «چی شد؟»

کارلو پاسخ داد: «هنوز هیچی، شاید کمی دیگه بده».

مسافر برگشت و به مالبند تکیه داد. مرد کور شروع به خواندن کرد و در این لحظه به نظر می‌رسید که مرد جوان با علاقه به آوازش گوش می‌دهد. مِهتر برگشت و اسب‌ها را به کالسکه بست و مرد جوان انگار خودش هم به این فکر بود، دست در جیب کرد و به کارلو یک فرانک داد.
«ممنونم، ممنون.»

مسافر در کالسکه نشست و دوباره بالاپوشش را دور خود پیچید. کارلو لیوان را از روی زمین برداشت و از پله‌های چوبی بالا رفت. جرونیمو به خواندن ادامه داد. مسافر از کالسکه به بیرون خم شد و سرش را با حالتی حاکی از برتری و ناراحتی تکان داد. ناگهان فکری به ذهنش رسید و لبخند زد. بعد به مرد کور که فقط دو قدم ازش دورتر بود گفت: «اسمت چیه؟»
«جرونیمو».
«خب جرونیمو، مراقب باش گول نخوری».
سروکله کالسکه‌چی بالای پله‌ها پیدا شد.
«چرا قربان؟»
«به همراهت یه سکۀ بیست‌فرانکی دادم».
«اوه قربان! ازتون ممنونم. ممنون».
«بله، پس مواظب باش».
«اون برادرمه، گولم نمی‌زنه».

مرد جوان مدتی مکث کرد و در این بین که داشت فکر می‌کرد، کالسکه‌چی را دید که سوار شد و اسب‌ها را راه انداخت. مرد جوان به عقب تکیه داد و تکانی به سرش داد. انگار می‌خواست بگوید «سرنوشت! به راه خود برو!» و کالسکه دور شد.
مرد کور که هر دو دستش را به نشانۀ تشکر تکان می‌داد، صدای کارلو را شنید که از طبقۀ بالای مهمان‌سرا بیرون آمد. از آن بالا صدایش زد: «جرونیمو، این بالا هوا گرمه. ماریا آتش درست کرده».

جرونیمو سرش را به نشانۀ موافقت تکان داد، گیتارش را زیربغل زد، نرده‌ها را گرفت و از پله‌ها بالا رفت. در راه‌پله بود که با صدای بلند گفت: «بذار منم لمسش کنم. چند وقته که دستم به یه سکۀ طلا نخورده!»

کارلو پرسید: «چی شده؟ در مورد چی حرف می‌زنی؟»

جرونیمو به طبقۀ بالا رسیده بود. سر برادرش را با هر دو دست گرفت؛ این کارنشانۀ ابراز شوق و مهربانی‌اش بود. «کارلو، برادر عزیزم، هنوز آدمای خوب پیدا می‌شن».

کارلو گفت: «البته، تا الان دو لیر و سی سانتیم داریم. یه‌کم هم پول اتریش، شاید نیم لیر».

جرونیمو با صدای بلند گفت: «و یه بیست‌فرانکی! می‌دونم، آره خبر دارم».

سکندری خورد و به سنگینی روی صندلی نشست.
کارلو پرسید: «از چی خبر داری؟»

«دست از شوخی بردار! بذارش کف دستم، خیلی وقته یه سکۀ طلا نداشتم».

«آخه چی می‌خوای؟ از کجا سکۀ طلا بیارم؟ فقط دو یا سه لیر داریم».

مرد کور روی میز کوبید و گفت: «بسه دیگه! می‌خوای ازم قایمش کنی؟»

کارلو نگران و متعجب به برادرش نگاه کرد. کنارش نشست و به او نزدیک شد. دستش را به آرامی گرفت و گفت: «هیچی رو ازت مخفی نمی‌کنم. چطور می‌تونی بهش فکر کنی؟ هیچ‌کس بهم سکۀ طلا نداده!»

«اما بهم گفت.»

«کی؟»

«خب همون جَوونک».

«چه جوری؟ متوجه نمی‌شم چی می‌گی!»

«اون بهم گفت «اسمت چیه؟ مواظب باش، نذار گولت بزنن»».

«حتماً خواب دیدی جرونیمو! واقعاً بی‌معنیه!»

«بی‌معنی؟ خودم شنیدم! خوب هم شنیدم. گفت نذار گولت بزنن، ی سکۀ طلا بهش… نه، دقیقاً گفت یه بیست‌فرانکی بهش دادم».

صاحب مهمان‌سرا وارد شد. گفت: «چه‌تون شده شما دو تا؟ کارو تعطیل کردین؟ یه کالسکۀ چهار اسبه همین الان اومد».

کارلو گفت: «پاشو بیا، بیا!»

جرونیمو از جا بلند نشد. «خب چرا؟ چرا باید بیام؟ چه سودی برام داره؟ تو اونجا وامیستی و…»

کارلو بازویش را گرفت و گفت: «ساکت! بیا پایین!»

جرونیمو ساکت شد و به حرف برادرش گوش داد، اما در راه‌پله گفت: «بعد حرف می‌زنیم! بعدا حرف می‌زنیم!»

کارلو متوجه نشد چه اتفاقی افتاده است! آیا جرونیمو دیوانه شده بود؟ حتی مواقعی که عصبانی می‌شد هم این طوری حرف نزده بود.
دو مرد انگلیسی در کالسکه‌ای که تازه رسیده بود، نشسته بودند. کارلو کلاهش را از سر برداشت و مرد کور شروع به آواز خواندن کرد. یکی از انگلیسی‌ها از کالسکه پیاده شد و چند سکه در کلاه کارلو انداخت. کارلو گفت: «ممنونم» و انگار که با خودش حرف می‌زند گفت «بیست سانتیم» اما حالت چهرۀ جرونیمو هیچ تغییری نکرد. آهنگ جدیدی را شروع کرد و کالسکۀ انگلیسی‌ها رفت. دو برادر در سکوت به طبقۀ بالا رفتند. جرونیمو روی نیمکت نشست، کارلو کنار شومینه ایستاد.
جرونیمو پرسید: «چرا حرف نمی‌زنی؟»

کارلو جواب داد: «خب، همون که بهت گفتم بود». صدایش کمی لرزید.
جرونیمو پرسید: «چی گفتی؟»

«حتماً دیوونه بوده».
 

Persia1

مدیر تالار زبان انگلیسی
مدیر تالار
جرونیموی کور و برادرش (بخش چهارم)

نویسنده: آرتور شنیتسلر

«دیوونه؟ عالیه! وقتی یه نفر می‌گه به برادرت بیست فرانک دادم، می‌شه دیوونه، ها؟ چرا گفت نذار گولت بزنن؟ هان؟»

«شاید دیوونه نبوده… اما یه‌سِری آدم پیدا می‌شن که دوست دارن ما فقیر فقرا رو دست بندازن…»

جرونیمو دادزنان گفت: «اِ! دست بندازن؟ آره، مجبوری این‌و بگی! انتظارش‌و داشتم».

گیلاس شراب را که جلوی رویش بود برداشت و سر کشید.
کارلو با ناراحتی گفت «اما جرونیمو…» از آشفتگی نمی‌توانست زیاد صحبت کند «من چرا باید… چه طور می‌تونی باور کنی؟»

«چرا صدات می‌لرزه؟ هان؟ چرا؟»

«جرونیمو، بهت اطمینان می‌دم، من…»

«حرفت‌و باور نمی‌کنم! داری می‌خندی… می‌دونم الان هم داری می‌خندی!»

مِهتر از طبقۀ پایین صدا زد: «هی مرد کور، مسافر اومد».

دو برادر خودبه‌خود از جا بلند شدند و از پله‌ها پایین رفتند. دو کالسکه هم‌زمان با هم رسیده بودند. در یکی سه مرد، و در دیگری یک زوجِ پیر بودند. جرونیمو آواز خواند، کارلو درمانده کنارش ایستاد. چه باید می‌کرد؟ برادرش به او اعتماد نداشت. چگونه ممکن بود؟ از گوشۀ چشم نگران به او نگاه کرد که با صدایی شکسته ترانه‌اش را می‌خواند. حس می‌کرد افکار جرونیمو را که از پیشانی‌اش به بیرون تراوش می‌کردند، می‌دید. افکاری که تا به حال آن‌ها را ندیده بود.
هر دو کالسکه رفتند، اما جرونیمو هم‌چنان آواز می‌خواند. کارلو هم جرئت نداشت آوازش را قطع کند. نمی‌دانست چه بگوید. می‌ترسید باز صدایش بلرزد. صدای خنده از طبقۀ بالا آمد و بعد ماریا با صدای بلند گفت: «چرا همین‌طور آواز می‌خونی؟ از من چیزی عایدت نمی‌شه!»

صدای جرونیمو وسط ملودی قطع شد. انگار که صدا و تارهای گیتارش هر دو با هم گسستند. دوباره از پله‌ها بالا رفت. برادرش دنبال او رفت و در میخانه کنارش نشست. چه باید می‌کرد؟ هیچ چاره‌ای برایش نمانده بود. باید یک بار دیگر سعی می‌کرد برادرش را روشن کند.
کارلو گفت: «جرونیمو، قسم می‌خورم… یه‌کم فکر کن. جرونیمو چه طور می‌تونی باور کنی که من…»

جرونیمو سکوت کرده بود. چنان می‌نمود که چشم‌های مرده‌اش از پنجره به مه تیره می‌نگرند. کارلو ادامه داد: «خب، حتماً که دیوونه نبوده. لابد اشتباه کرده. بله، اشتباه کرده» اما خودش هم احساس می‌کرد به گفته خودش باور ندارد.
جرونیمو آشفته و ناشکیبا خود را پس کشید. کارلو ادامه داد و با حرارتی ناگهانی گفت: «که چی بشه آخه؟ خودت می‌دونی که من نه بیشتر از تو می‌خورم، نه می‌نوشم. اگه واسه خودم کت نو بخرم، تو خبردار می‌شی… واسه چی این همه پول لازم داشته باشم؟ می‌خوام باهاش چیکار کنم آخه؟»

جرونیمو با غیظ گفت: «دروغ نگو! از صدات معلومه داری دروغ می‌گی!»

کارلو مات و مبهوت گفت: «دروغ نمی‌گم جرونیمو، دروغ نمی‌گم».

جرونیمو فریادزنان گفت: «دادی به اون، مگه نه؟ یا شاید بعداً قراره بهش بدی؟»

«ماریا؟»

«پس کی؟ هان؟ دروغگوی دزد!» و چون نمی‌خواست با برادرش سر یک میز بنشیند، با آرنج به پهلوی او کوبید. کارلو بلند شد. اول به برادرش خیره شد. بعد از اتاق بیرون رفت. پله‌ها را پایین رفت و به حیاط رسید. با چشم‌هایی کاملاً باز به جاده که غرق در مه قهوه‌ای‌رنگی بود نگاهی انداخت. باران از شدت افتاده بود. دست‌ها را در جیب شلوارش کرد و بیرون رفت. حس می‌کرد انگار برادرش او را از آنجا بیرون کرده است. چه اتفاقی افتاده بود؟ اصلاً نمی‌توانست باور کند. «یعنی طرف چه جور آدمی بوده؟ یک فرانک به من داده و به او گفته بیست فرانک! لابد برای این کار دلیلی داشته». کارلو در ذهنش مرور می‌کرد که آیا با کسی دشمنی کرده و او هم کسی را برای انتقام سروقتش فرستاده‌است. اما تا جایی که یادش می‌آمد، هیچ‌وقت به کسی توهین نکرده بود. هیچ‌وقت با کسی دعوا نکردن بود. در بیست سال گذشته هیچ کاری جز این که در حیاط و جاده‌ها کلاه‌به‌دست بایستد، نکرده بود. آیا به خاطر زنی از دست او عصبانی بوده؟ مدت‌ها بود با کسی رابطه نداشت، آخرین نفر در بهارِ گذشته بود؛ پیشخدمتی در «لاروزا». اما مطمئناً کسی به آن رابطه حسادت نمی‌کرد. قابل فهم نبود. دنیای بیرون چگونه بود؟ دنیایی که او نمی‌شناخت. چه جور آدم‌هایی پیدا می‌شوند؟ آدم‌ها از هر جایی می‌آمدند. از آن‌ها چه می‌دانست؟ حتماً برای آن ناشناس دلیلی وجود داشته که به جرونیمو گفته بود به برادرت بیست فرانک دادم. خب، آره… اما حالا باید چه کار می‌کرد؟ برایش مشخص شد که جرونیمو به او سوءظن دارد. این را نمی‌توانست تحمل کند. باید کاری می‌کرد… با عجله برگشت. وقتی به میخانه برگشت، جرونیمو روی نیمکت ولو شده بود و ظاهراً متوجه ورود کارلو نشد. ماریا برای هردوشان غذا آورد. وقتی ماریا بشقاب‌ها را از روی میز جمع کرد، جرونیمو ناگهان خندید و گفت: «خب، حالا می‌خوای باهاش چی بخری؟»

ماریا گفت: «با چی؟»

«راستش‌و بگو، دامن یا گوشواره؟»

ماریا از کارلو پرسید: «منظورش چیه؟»
 

Similar threads

بالا