خودم برایش می‌گویم ......

bahar-64

عضو جدید
چند روز پیش دختر کوچک سه ساله‌ی یکی از دوستانم که به خانه ی ما آمده بود،
با دیدن سوسک در آشپزخانه ما ذوق کرد و جلو رفت تا با دست کوچکش سوسک را ناز کند
مادرش گفت خانه جدیدمان پر از سوسک بود وقتی این به دنیا آمد برای این که اذیت نشه​
هر روز رفتیم با سوسکها حرف زدیم و بازی کردیم. آوردیم و آن‌ها را شریک روزمرگی‌هایمان کردیم.​
گفتیم قانون خانه را عوض کنیم طوری که سوسک دیگر باعث چندش و وحشت و ناآرامی ما نباشد​
​
ولی من چه؟؟هنوز...
ترس های کودکی ام پا برجاست
ناخوابی های من
و شنیده هایی از
دیو و غول
کاش
بیشتر از صورت مهربان خدا
می گفتند
========================================
​
تصمیم دارم خودم برای فرزندم بگویم ریشه تمام ترس هایم را​
خودم برای فرزندم می‌گویم. یک روزی می‌نشینم و همه‌ی این‌ها را برای بچه ام تعریف می‌کنم​
وقتی این کار را می‌کنم که بچه‌ام هنوز فرصت زیادی داشته باشد تا این‌ها را هضم کند​
و بعد از یاد ببرد​
فرصت داشته باشد بپذیرد اما فراموش کند لحظه‌ی پذیرش را​
همان‌طور که احتمالا درد لحظه‌ی به دنیا آمدن را فراموش کرده است​
​
اول از همه مرگ را برایش تعریف می‌کنم​
پیش از این که عزیزی را از دست بدهد و رویارویی‌اش با نیستی خیلی شخصی باشد​
پیش از این که ناچار باشد مرگ را همراه با ناباوری و دلتنگی و شیون‌های شبانه بشناسد​
برایش می‌گویم که مثل تاریخ مصرف پشت قوطی شیر و ماست می‌ماند​
که زندگی در هر چیز و هر کس قرار است تمام شود​
​
برایش می‌گویم که بداند روزی که با مرگی روبرو شود، احساس خشم و حقارت خواهد کرد​
و این که آن اندوه ممکن است هیچوقت قلبش را ترک نکند​
اما در همان روزگار هم پذیرفتن و فهمیدن نیستی... ساده‌تر از عمری ترسیدن از آن است​
​
خودم برایش می‌گویم که بداند ترس، اصلا فقط مال آدم بزرگ‌هاست
آنقدر که درآنها هراس گرفتن دستی هست، ترس از گم شدن نیست​
​
بداند که ترس‌های بزرگ ممکن است در لحظه‌ی تنهایی به سراغش بیاید​
روزی که برای خودش آدمی شده باشد و حضور من نتواند دردی از او دوا بکند​
آن روز یادش باشد که از ترسیدن خودش نترسد. برایش می‌گویم که ترسیدن یعنی ندانستن​
یعنی مطمئن نبودن از ثبات و امنیت​
​
دانستن این که ترس جزئی از طبیعت اوست و بارها خواهد آمد و خواهد رفت​
شاید کمک کند که او خودش را وقت ترسیدن آرام کند​
شاید کمک کند که ترسیدن غافلگیر و ناتوانش نکند​
​
می‌خواهم بداند که گاهی حسادت ممکن است به سراغ آدم بیاید​
یعنی این که زمان‌هایی هست که دست آدم از چیزهای خوب دنیا کوتاه می‌شود​
باید بداند که گاهی چیزهایی که دوست دارد و فکر می‌کند برای داشتنشان محق است را​
به او نمی‌دهند و جلوی چشمش به دیگری می‌دهند​
و دیدن دیگریِ خوشحال برای بعضی ها کار ساده‌ای نیست و این یعنی اینکه که حسود است​
حسود است و این به معنی محق بودنش نیست. به معنی محق نبودن دیگری هم نیست​
​
حسادت آن قدر تحملش سخت است که بد نیست آدم بشناسدش تا زیادی غصه‌اش را نخورد​
شاید به جای این که زیر بارش بشکند سعی کند​
از راه آن احساس بزرگ‌تر شود و آزاده‌تر​
​
می‌خواهم برایش بگویم که در دنیا ناامیدی هم هست​
ناامیدی معنی‌اش خسته شدن از خوش‌بینی است​
و اگر آدم دیگران را به ورطه‌ی تلخی ناامیدی‌های خودش نکشد​
خسته شدن هیچ ایرادی ندارد​
​
برایش می‌گویم که خسته شدن ایستگاه آخر نیست و او حق دارد گاهی خسته باشد​
حق دارد پا شل کند، آه بکشد، اخم کند​
ولی باید بداند که ناامیدی به کسانی که دوستش دارند دخلی ندارد​
و خوب نیست کسی امید را از دیگری بگیرد به خاطر ناامیدی خودش​
چون رسمش این است که آدم راه خودش را پیدا می‌کند​
و امید می‌تواند هزار بار دیگر هم برگردد​
​
می‌خواهم برای بچه‌ام بگویم وقتی که دیگر بچه نباشد چه روزهای زیادی احساس خواهد کرد​
که دنیا آن‌طور که من می‌گفتم نبود​
که من با هزاری آرزو و ادعا، احتمالا هیچوقت نخواهم نتوانست سوسکی را ناز کنم​
و خودم هم خوب می‌دانم نصیحت‌های من نمی‌توانست فراتر از ترس‌ها و نا‌امیدی‌ها و حقارت‌های خودم برود​
پس نمی‌توانست او را همیشه حفظ کند​
همینطور که آرزوهای من شاید کوچک بودند برای او​
​
می‌خواهم یک بار برای همیشه به او بگویم که از من آزاد است​
که از من دِینی به گردن او نیست.​
که او مسئول دلتنگی‌ها و حفره‌هایی که خودم عمری نتوانستم جبرانشان کنم نیست​
برای من او آزاد است.​
می‌خواهم بنشینم و ساعت‌ها برایش بگویم که من بهشت را زیر پای خودم نمی‌بینم​
و همه‌ی عشقی که به پای او میریزم را برای لذت خودم می‌ریزم​
​
و بالاخره حتما می‌خواهم برای او بگویم که این دنیا​
بدون عشق نمی‌ارزد​
حتی اگر من بگویم​
 

Similar threads

بالا