سبد توتفرنگی روی میز، رادیوی روشن توی خونهی مادربزرگ، دفتر مشق نو و بوی خاص کاغذش و تیلههای شیشهای رنگی زیر نور زندگیبخش آفتاب و تاب چوبیِ کمی شکسته توی حیاط؛ زندگی کودکیام، لحظه به لحظه، که یادآوریاش تداعیکنندهی «زندگی» بودند.
من همان دختربچهام که زندگی، از جایی به بعد، دیگر به سراغم نیامد.