ثانیه های خاکستری...

Bahar5746

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
سبد توت‌فرنگی روی میز، رادیوی روشن توی خونه‌ی مادربزرگ، دفتر مشق نو و بوی خاص کاغذش و تیله‌های شیشه‌ای رنگی زیر نور زندگی‌بخش آفتاب و تاب چوبیِ کمی شکسته توی حیاط؛ زندگی کودکی‌ام، لحظه به لحظه، که یادآوری‌اش تداعی‌کننده‌ی «زندگی» بودند.
من همان دختربچه‌ام که زندگی، از جایی به بعد، دیگر به سراغم نیامد.
 

♥@SH!M♥

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
رفتی...
و در کوچه‌های خاموشِ دل،
صدای قدم‌هایت هنوز می‌پیچد.

دست‌هایم،
به جای گرمای تو،
سایه‌ای سرد را در آغوش گرفته‌اند.

چه آسان شکستی،
آن پلِ باریک میان دو دل،
و من ماندم،
با هزار واژه‌ی نگفته،
و بغضی که هیچ شعری آرامش نمی‌دهد.

ای عشق،
ای شکوفه‌ی بی‌بهار،
نامت هنوز در لب‌هایم جاری‌ست،
اما در قلبم،
فقط سکوتی بی‌پایان خانه کرده است...
 

essyh2003

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
در سایه‌ی بی‌نام شب،
کسی قدم می‌زد بر زمینی که هرگز خوابش را ندیده بود.
پاهایش می‌دانستند راه را، اما دلش جا مانده بود در کوچه‌یی دیگر
آن‌جا که بوی خاک هنوز شبیه خانه بود.

باد می‌چرخید میانِ شاخه‌های بی‌هدف،
و او نمی‌دانست چرا هر پیچ، بیشتر شبیه دعوتی ناخواسته است.
انگار دستی پنهان، او را میانن انبوهِ لحظه‌ها چیده بود
همچون برگِ خسته‌ای که از درختِ خاطره جدا می‌شود،
نه از روی خواست، که از روی ضرورتی نامعلوم.

چشم دوخت به دوردست،
جایی که افق، چیزی میان وعده و فریب بود.
زمین زیر پایش آرام می‌لرزید،
مثل رازی که هنوز نخواسته فاش شود.

شاید تقدیر، راه‌ها را نه از روی منطق،
که بر اساسِ زبان چیزهایی می‌نویسد که هنوز معنا نشده‌اند.
شاید حضورش معلول علتی بود که هنوز ظاهر نشده بود
و شاید او، میان همین ندانستن،
به جایی آمده بود که باید فهمیدن را از نو یاد بگیرد

بی‌آن‌که بدانند چرا،
بی‌آن‌که تصمیم گرفته باشد.
شاید این تکرار بینهایت بود.
 
بالا