بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم

وضعیت
موضوع بسته شده است.

eti68

عضو جدید
کاربر ممتاز
زن نق نقو
مرد کشاورزی یک زن نق نقو داشت که از صبح تا نصف شب در
مورد چیزی شکایت میکرد. تنها زمان آسایش مرد زمانی بود که
با قاطرپیرش در مزرعه شخم میزد.
یک روز، وقتی که همسرش برایش ناهار آورد، کشاورز قاطر پیر
را به زیر سایه ای راند و شروع به خوردن ناهار خود کرد.
بلافاصله همسر نق نقو مثل همیشه شکایت را آغاز کرد.
ناگهان قاطر پیر با هر دو پای عقبی لگدی به پشت سر زن
و در دم کشته شد. در مراسم تشییع جنازه چند روز بعد،
کشیش متوجه چیز عجیبی شد.
هر وقت یک زن عزادار برای تسلیت گویی به مرد کشاورز نزدیک
میشد، مرد گوش میداد و بنشانه تصدیق سر خود را بالا و پایین
میکرد، اما هنگامی که یک مرد عزادار به او نزدیک میشد، او بعد
از یک دقیقه گوش کردن سر خود را بنشانه مخالفت تکان میداد.
پس از مراسم تدفین، کشیش از کشاورز قضیه را پرسید.
کشاورز گفت: خوب، این زنان می آمدند چیز خوبی در مورد
همسرم میگفتند، که چقدر خوب بود، یا چه قدر خوشگل یا خوش
لباس بود، بنابراین من هم تصدیق میکردم.
کشیش پرسید، پس مردها چه میگفتند؟
کشاورز گفت:
آنها می خواستند بدانند که آیا قاطر را حاضرم بفروشم یا نه...!!!

:w22:
 

ahoo_fr

عضو جدید
کاربر ممتاز
زن نق نقو
مرد کشاورزی یک زن نق نقو داشت که از صبح تا نصف شب در
مورد چیزی شکایت میکرد. تنها زمان آسایش مرد زمانی بود که
با قاطرپیرش در مزرعه شخم میزد.
یک روز، وقتی که همسرش برایش ناهار آورد، کشاورز قاطر پیر
را به زیر سایه ای راند و شروع به خوردن ناهار خود کرد.
بلافاصله همسر نق نقو مثل همیشه شکایت را آغاز کرد.
ناگهان قاطر پیر با هر دو پای عقبی لگدی به پشت سر زن
و در دم کشته شد. در مراسم تشییع جنازه چند روز بعد،
کشیش متوجه چیز عجیبی شد.
هر وقت یک زن عزادار برای تسلیت گویی به مرد کشاورز نزدیک
میشد، مرد گوش میداد و بنشانه تصدیق سر خود را بالا و پایین
میکرد، اما هنگامی که یک مرد عزادار به او نزدیک میشد، او بعد
از یک دقیقه گوش کردن سر خود را بنشانه مخالفت تکان میداد.
پس از مراسم تدفین، کشیش از کشاورز قضیه را پرسید.
کشاورز گفت: خوب، این زنان می آمدند چیز خوبی در مورد
همسرم میگفتند، که چقدر خوب بود، یا چه قدر خوشگل یا خوش
لباس بود، بنابراین من هم تصدیق میکردم.
کشیش پرسید، پس مردها چه میگفتند؟
کشاورز گفت:
آنها می خواستند بدانند که آیا قاطر را حاضرم بفروشم یا نه...!!!
:D
......
 

eti68

عضو جدید
کاربر ممتاز
باريكلا به اين كلاغ اينده نگر خونه نداشته تو فكر ناهار بوده شايدم ازبس گشنه بوده راه خونه يادش رفته
تو چي فكر ميكني

من فک میکنم که کلاغه باید بی خیال ناهار بشه چون چیزی گیرش نمیاد...
 

eti68

عضو جدید
کاربر ممتاز
شك داري امتحان كن من مطمئنم هيچ چيز از دست رس دور نيست

واسه ما که همه چی از دسرس دور بود....
:(
خوابم میاد...ممنون از قصه ی زن نق نقو
خلاصه خواب اومد سراغم...خوشحال شدم شب خوبی داشته باشید..بای;)
 

محـسن ز

مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز

واسه ما که همه چی از دسرس دور بود....
:(
خوابم میاد...ممنون از قصه ی زن نق نقو
خلاصه خواب اومد سراغم...خوشحال شدم شب خوبی داشته باشید..بای;)
با تمام وجود نخواستي وگرنه همه چيز در دسترس هست
به همچنين شبتون خوش
بدرود
 

nafis...

مدیر بازنشسته
 

b65241

کاربر بیش فعال
روزی روزگاری در زمان های دور، در همین حوالی مردی زندگی می كرد كه همیشه از زندگی خود گله مند بود و ادعا میكرد "بخت با من یار نیست" و تا وقتی بخت من خواب است زندگی من بهبود نمی یابد.
پیر خردمندی وی را پند داد تا برای بیدار كردن بخت خود به فلان كشور نزد جادوگری توانا برود. او رفت و رفت
تا در جنگلی سرسبز به گرگی رسید. گرگ پرسید: "ای مرد كجا می روی؟" مرد جواب داد: "می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار كند، زیرا او جادوگری بس تواناست!" گرگ گفت : "میشود از او بپرسی كه چرا من هر روز گرفتار سر دردهای وحشتناك می شوم؟" مرد قبول كرد و به راه خود ادامه داد. او رفت و رفت تا به مزرعه ای وسیع رسید كه دهقانانی بسیار در آن سخت كار می كردند. یكی از كشاورزها جلو آمد و گفت : "ای مرد كجا می روی ؟" مرد جواب داد: "می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار كند، زیرا او جادوگری بس تواناست!" كشاورز گفت : "می شود از او بپرسی كه چرا پدرم وصیت كرده است من این زمین را از دست ندهم زیرا ثروتی بسیار در انتظارم خواهد بود، در صورتی كه در این زمین هیچ گیاهی رشد نمیكند و حاصل زحمات من بعد از پنج سال سرخوردگی و بدهكاری است ؟"
مرد قبول كرد و به راه خود ادامه داد. او رفت و رفت تا به شهری رسید كه مردم آن همگی در هیئت نظامیان بودند و گویا همیشه آماده برای جنگ. شاه آن شهر او را خواست و پرسید : "ای مرد به كجا می روی ؟" مرد جواب داد: "می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار كند، زیرا او جادوگری بس تواناست!" شاه گفت : " آیا می شود از او بپرسی كه چرا من همیشه در وحشت دشمنان بسر می برم و ترس از دست دادن تاج و تختم را دارم، با ثروت بسیار و سربازان شجاع تاكنون در هیچ جنگی پیروز نگردیده ام ؟"
مرد قبول كرد و به راه خود ادامه داد. پس از راهپیمایی بسیار بالاخره جادوگری را كه در پی اش راه ها پیموده بود را یافت و ماجراهای سفر را برایش تعریف كرد. جادوگر بر چهره مرد مدتی نگریست سپس رازها را با وی در میان گذاشت و گفت : "از امروز بخت تو بیدار شده است برو و از آن لذت ببر!" و مرد با بختی بیدار باز گشت... به شاه شهر نظامیان گفت : "تو رازی داری كه وحشت برملا شدنش آزارت می دهد، با مردم خود یك رنگ نبوده ای، در هیچ جنگی شركت نمی كنی، از جنگیدن هیچ نمی دانی، زیرا تو یك زن هستی و چون مردم تو زنان را به پادشاهی نمی شناسند، ترس از دست دادن قدرت تو را می آزارد. و اما چاره كار تو ازدواج است، تو باید با مردی ازدواج كنی تا تو را غمخوار باشد و همراز، مردی كه در جنگ ها فرماندهی كند و بر دشمنانت بدون احساس ترس بتازد." شاه اندیشید و سپس گفت : "حالا كه تو راز مرا و نیاز مرا دانستی با من ازدواج كن تا با هم كشوری آباد بسازیم." مرد خنده ای كرد
و گفت : "بخت من تازه بیدار شده است، نمی توانم خود را اسیر تو نمایم، من باید بروم و بخت خود را بیازمایم، می خواهم ببینم چه چیز برایم جفت و جور كرده است!" و رفت... به دهقان گفت : "وصیت پدرت درست بوده است، شما باید در زیر زمین بدنبال ثروت باشی نه بر روی آن، در زیر این زمین گنجی نهفته است، كه با وجود آن نه تنها تو كه خاندانت تا هفت پشت ثروتمند خواهند زیست." كشاورز گفت: "پس اگر چنین است تو را هم از این گنج نصیبی است، بیا باهم شریك شویم كه نصف این گنج از آن تو می باشد." مرد خنده ای كرد و گفت
: "بخت من تازه بیدار شده است، نمی توانم خود را اسیر گنج نمایم، من باید بروم و بخت خود را بیازمایم، می خواهم ببینم چه چیز برایم جفت و جور كرده است!" و رفت... سپس به گرگ رسید و تمام ماجرا را برایش تعریف كرد و سپس گفت: "سردردهای تو از یكنواختی خوراك است اگر بتوانی مغز یك انسان كودن و تهی مغز را بخوری دیگر سر درد نخواهی داشت!" شما اگر جای گرگ بودید چكار می كردید ؟ بله. درست است! گرگ هم همان كاری را كرد كه شاید شما هم می كردید،
مرد بیدار بخت قصه ی ما را به جرم غفلت از بخت بیدارش درید و مغز او را خورد.
 

naghmeirani

مدیر ارشد
عضو کادر مدیریت
مدیر ارشد
سوالت رو درست مطرح کن.

در بازگشت از كليسا، جك از دوستش ماكس مي پرسد: «فكر مي كني آيا مي شود هنگام دعا كردن سيگار كشيد؟»
ماكس جواب مي دهد: «چرا از كشيش نمي پرسي؟»
جك نزد كشيش مي رود و مي پرسد: «جناب كشيش، مي توانم وقتي در حال دعا كردن هستم، سيگار بكشم.»
كشيش پاسخ مي دهد: «نه، پسرم، نمي شود. اين بي ادبي به مذهب است.»
جك نتيجه را براي دوستش ماكس بازگو مي كند.
ماكس مي گويد: «تعجبي نداره. تو سئوال را درست مطرح نكردي. بگذار من بپرسم.»
ماكس نزد كشيش مي رود و مي پرسد: «آيا وقتي در حال سيگار كشيدنم مي توانم دعا كنم ؟»
كشيش مشتاقانه پاسخ مي دهد: «مطمئناً، پسرم. مطمئناً.»
 

خیال شیشه ای

مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
در کنار مزارم نایست و گریه نکن

من در آنجا حضور ندارم ! و هنوز نخوابیده ام

من هزاران بادی هستم که به هر سو می وزد

من همان بلوری هستم که بر روی برف ها می درخشد

من همان خورشیدی هستم که دانه را پخته میکند

من همان باران ملایم
پائیزی ام

من انجا حضور ندارم

من هنوز نخوابیده ام .





" سفر مقدس "
 

خیال شیشه ای

مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
میگن یه روزی٬ یه فضانورد روسی با هموطن جراحش داشته بحث می کرده. فضانورده میگه:

"من تا حالا خیلی به فضا رفتم٬ اما حتی یه بار هم خدا رو اونجا ندیدم!"

جراح هم در جوابش میگه:
"من هم تا حالا مغز های خیلی زیادی جراحی کردم اما حتی یه بار هم فکر رو تو اونها ندیدم!"



برداشت آزادی از کتاب "اسرار فال ورق"
اثر یوستین گرودر

 

خیال شیشه ای

مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
پیوسته دلم ز جور خویشان ریش است

این جور و جفای خلق از حد بیش است

بیگانه به بیگانه ندارد کاری

خویش است که در پی شکست خویش است
 

MOΣIN

عضو جدید
کاربر ممتاز

اشکاتو کی میشمره وقتیکه دستای من از گونه هات دوره
رفتن همیشه اختیاری نیست آدم یه جاهایی رو مجبوره
فکر کن همیشه مال من باشی دنیا مگه زیباتر از این هم میشه؟
تو خیلی چیزا رو نمی فهمی من خیلی حرفا رو سرم میشه

امروز اگه از من جدا باشی دلواپس فردای تو نیستم
دنیا شبیه روزگارم نیست من مرد رویاهای تو نیستم
میرم با اینکه عاشقت هستم با اینکه چشمای تری دارم
ای کاش بفهمی که برای تو آروزهای بهتری دارم

خندت تو خونم جا نمیگیره سهم تو خورشیدِ نه خاموشی
من عاشقانه میگذرم از تو گاهی چه دلچسبه فراموشی
باور کن این روزا به غیر از من چیزی تو رویاهات اضافی نیست
باید با قرصام مهربون تر بشم بعد از تو روزی دو تا کافی نیست

ما قول دادیم مال هم باشیم ما قول دادیم اینو میدونم
با گریه میگی مرده و قولش نامردم و قولم رو میشکونم
مثل فرشته ها شدی امشب تو این لباس روشن توری
با گریه گم میشم تو مهمون ها دیدی یه جاهایی رو مجبوری

خندت تو خونم جا نمیگیره سهم تو خورشیدِ نه خاموشی
من عاشقانه میگذرم از تو گاهی چه دلچسبه فراموشی
باور کن این روزا به غیر از من چیزی تو رویاهات اضافه نیست
باید با قرصام مهربون تر بشم بعد از تو روزی دو تا کافی نیست
اشکاتو کی میشمره وقتیکه دستای من از گونه هات دوره
رفتن همیشه اختیاری نیست آدم یه جاهایی رو مجبوره
فکر کن همیشه مال من باشی دنیا مگه زیباتر از این هم میشه؟
تو خیلی چیزا رو نمی فهمی من خیلی حرفا رو سرم میشه




خواننده: رضا یزدانی
آهنگساز : رضا یزدانی
تنظیم: میلاد عدل
ترانه سرا : مهدی ایوبی

 
وضعیت
موضوع بسته شده است.

Similar threads

بالا