بوی صفای پدر

iman.mpr

عضو جدید
دلتنگ غروبی خفه بیرون زدم از در
در مشت گرفته، مچ دست پسرم را

رفتم که به کوی پدر و مسکن مالوف
تسکین دهم آلام دل جان به سرم را

گفتم به سرراه همان خانه و مکتب
تکرار کنم درس سنین صغرم را

با یاد طفولیت و نشخوار جوانی
می رفتم و مشغول جویدن جگرم را

پیچیدم از آن کوچه ی مانوس که در کام
باز اورد ان لذت شیر و شکرم را

افسوس که کانون پدر نیز فروکشت
از آتش دل باقی برق و شررم را

چون بقعه ی اموات فضایی همه خاموش
اخطارکنان، منزل خوف و خطرم را

درها، همه بسته است و به رخ گرد نشسته
یعنی نزنی در، که نیابی اثرم را

در گردوغبار سر ان کوی نخواندم
جز سرزنش عمر هبا و هدرم را

مهدی که نه پاس پدرم داشت از این پیش
کی پاس مرا دارد و زاین پس، پسرم را؟

ای داد! که از ان همه یار و سر و همسر
یک در نگشاید که بپرسد خبرم را

یک بچه ی همسایه ندیدم به سر کوی
تا شرح دهم قصه ی سیر و سفرم را

اشکم به رخ از دیده روان بود، ولیکن
پنهان، که نبیند پسرم، پشم ترم را

می خواستم این شیب و شبانم بستانند
طفلیم ههند و سر پرشور و شرم را

چشم خردم را ببرند و به من آرند
چشم صغرم را و نقوش و صورم را

کم کم همه را در نظر اوردم و ناگاه
ارواح گرفتند همه دور و برم را

گویی پی دیدار عزیزان بگشودند
هم چشم دل کورم و هم گوش کرم را

یکجا، همه گمشدگان یافته بودم
از جمله حبیب و رفقای دگرم را

این خنده ی وصلش به لب، ان گریه ی هجران
این یک سفرم پرسد و ان یک حضرم را

این ود شبم خواهد و نالیدن شبگیر
و ان زمزمه صبح و دعای سحرم را

تا خود به تقلا به در خانه رساندم
بستند به صد دایره، راه گذرم را

یکباره قرار از کف من رفت و نهادم
بر سینه ی دیوار و در خانه، سرم را

صوت پدرم بود که می گفت:"چه کردی
در غیبت من، عائله ی دربه درم را؟"

حرفم به زبان بود، ولی ***که نگذاشت
تا باز دهم شرح قضا و قدرم را

فی الجمله شدم ملتمس از در به دعایی
کز حق طلبد فرصت صبر و ظفرم را

اشکم به طواف حرم کعبه چنان گرم
کز دل بزدود، ان همه زنگ و کدرم را

ناگه، پسرم گفت:"چه میخواهی از این در؟"
گفتم:"پسرم! بوی صفای پدرم را !"

"شهریار"
 

Similar threads

بالا