دلتنگ غروبی خفه بیرون زدم از در
در مشت گرفته، مچ دست پسرم را
رفتم که به کوی پدر و مسکن مالوف
تسکین دهم آلام دل جان به سرم را
گفتم به سرراه همان خانه و مکتب
تکرار کنم درس سنین صغرم را
با یاد طفولیت و نشخوار جوانی
می رفتم و مشغول جویدن جگرم را
پیچیدم از آن کوچه ی مانوس که در کام
باز اورد ان لذت شیر و شکرم را
افسوس که کانون پدر نیز فروکشت
از آتش دل باقی برق و شررم را
چون بقعه ی اموات فضایی همه خاموش
اخطارکنان، منزل خوف و خطرم را
درها، همه بسته است و به رخ گرد نشسته
یعنی نزنی در، که نیابی اثرم را
در گردوغبار سر ان کوی نخواندم
جز سرزنش عمر هبا و هدرم را
مهدی که نه پاس پدرم داشت از این پیش
کی پاس مرا دارد و زاین پس، پسرم را؟
ای داد! که از ان همه یار و سر و همسر
یک در نگشاید که بپرسد خبرم را
یک بچه ی همسایه ندیدم به سر کوی
تا شرح دهم قصه ی سیر و سفرم را
اشکم به رخ از دیده روان بود، ولیکن
پنهان، که نبیند پسرم، پشم ترم را
می خواستم این شیب و شبانم بستانند
طفلیم ههند و سر پرشور و شرم را
چشم خردم را ببرند و به من آرند
چشم صغرم را و نقوش و صورم را
کم کم همه را در نظر اوردم و ناگاه
ارواح گرفتند همه دور و برم را
گویی پی دیدار عزیزان بگشودند
هم چشم دل کورم و هم گوش کرم را
یکجا، همه گمشدگان یافته بودم
از جمله حبیب و رفقای دگرم را
این خنده ی وصلش به لب، ان گریه ی هجران
این یک سفرم پرسد و ان یک حضرم را
این ود شبم خواهد و نالیدن شبگیر
و ان زمزمه صبح و دعای سحرم را
تا خود به تقلا به در خانه رساندم
بستند به صد دایره، راه گذرم را
یکباره قرار از کف من رفت و نهادم
بر سینه ی دیوار و در خانه، سرم را
صوت پدرم بود که می گفت:"چه کردی
در غیبت من، عائله ی دربه درم را؟"
حرفم به زبان بود، ولی ***که نگذاشت
تا باز دهم شرح قضا و قدرم را
فی الجمله شدم ملتمس از در به دعایی
کز حق طلبد فرصت صبر و ظفرم را
اشکم به طواف حرم کعبه چنان گرم
کز دل بزدود، ان همه زنگ و کدرم را
ناگه، پسرم گفت:"چه میخواهی از این در؟"
گفتم:"پسرم! بوی صفای پدرم را !"
"شهریار"
در مشت گرفته، مچ دست پسرم را
رفتم که به کوی پدر و مسکن مالوف
تسکین دهم آلام دل جان به سرم را
گفتم به سرراه همان خانه و مکتب
تکرار کنم درس سنین صغرم را
با یاد طفولیت و نشخوار جوانی
می رفتم و مشغول جویدن جگرم را
پیچیدم از آن کوچه ی مانوس که در کام
باز اورد ان لذت شیر و شکرم را
افسوس که کانون پدر نیز فروکشت
از آتش دل باقی برق و شررم را
چون بقعه ی اموات فضایی همه خاموش
اخطارکنان، منزل خوف و خطرم را
درها، همه بسته است و به رخ گرد نشسته
یعنی نزنی در، که نیابی اثرم را
در گردوغبار سر ان کوی نخواندم
جز سرزنش عمر هبا و هدرم را
مهدی که نه پاس پدرم داشت از این پیش
کی پاس مرا دارد و زاین پس، پسرم را؟
ای داد! که از ان همه یار و سر و همسر
یک در نگشاید که بپرسد خبرم را
یک بچه ی همسایه ندیدم به سر کوی
تا شرح دهم قصه ی سیر و سفرم را
اشکم به رخ از دیده روان بود، ولیکن
پنهان، که نبیند پسرم، پشم ترم را
می خواستم این شیب و شبانم بستانند
طفلیم ههند و سر پرشور و شرم را
چشم خردم را ببرند و به من آرند
چشم صغرم را و نقوش و صورم را
کم کم همه را در نظر اوردم و ناگاه
ارواح گرفتند همه دور و برم را
گویی پی دیدار عزیزان بگشودند
هم چشم دل کورم و هم گوش کرم را
یکجا، همه گمشدگان یافته بودم
از جمله حبیب و رفقای دگرم را
این خنده ی وصلش به لب، ان گریه ی هجران
این یک سفرم پرسد و ان یک حضرم را
این ود شبم خواهد و نالیدن شبگیر
و ان زمزمه صبح و دعای سحرم را
تا خود به تقلا به در خانه رساندم
بستند به صد دایره، راه گذرم را
یکباره قرار از کف من رفت و نهادم
بر سینه ی دیوار و در خانه، سرم را
صوت پدرم بود که می گفت:"چه کردی
در غیبت من، عائله ی دربه درم را؟"
حرفم به زبان بود، ولی ***که نگذاشت
تا باز دهم شرح قضا و قدرم را
فی الجمله شدم ملتمس از در به دعایی
کز حق طلبد فرصت صبر و ظفرم را
اشکم به طواف حرم کعبه چنان گرم
کز دل بزدود، ان همه زنگ و کدرم را
ناگه، پسرم گفت:"چه میخواهی از این در؟"
گفتم:"پسرم! بوی صفای پدرم را !"
"شهریار"