انتخاب!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! !!

ses

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز
انتخاب​
همگي به صف ايستاده بودند تا از آنها پرسيده شود.​
نوبت به او رسيد: دوست داري روي زمين چه كاره باشي؟​
گفت:مي خواهم به ديگران ياد بدهم.پذيرفته شد.​
چشمانش را بست. ديد به شكل درختي در يك جنگل بزرگ درآمده است.​
با خود گفت:حتماً اشتباهي رخ داده ،من كه اين را نخواسته بودم.​
سالها گذشت. روزي داغي اره را روي كمر خود احساس كرد.​
با خود گفت: و اين چنين عمر من به پايان رسيد و من بهره خود را از زندگي نگرفتم.با فرياد غمباري سقوط كرد. با صدايي غريب كه از روي تنش بلند مي شد به هوش آمد.​
حالا تخته سياهي بر ديوار كلاس شده بود.:gol:
 
بالا