خدا آن روز
لبخند را به صورتت نقاشی کرد
و تو را به زمین فرستاد
دست هایت
کم کم بوی پونه و بابونه گرفت
و نفست
عطر تمام شعرهای جهان را...
تو از سیاره ای به نام "بهشت" آمدی...
هر بار دلت می گیرد
به قله های بلند می روی
تا کمی با خدا درد دل کنی
سبک که شدی
پرواز می کنی به سوی شهر
شهر، پر می شود
از عطر شعر و پونه و بابونه و خدا...
خدا پیامبرانی دارد
که رسالتشان "عشق" است
و من چیزی جز "عشق"
در کلامت ندیده ام.