آفاق

مآه

کاربر بیش فعال
«به سیمِ آخر زدن» یعنی چی؟
خیلی‌ها فکر می‌کنن منظورش زدن به سیم چهارم سه‌تاره. اما داستانش از یه جای جدی‌تر میاد…
سه‌تار قدیم واقعاً سه تا سیم داشت. تا اینکه تو دوره قاجار، یه عارف و نوازنده به نام مشتاق‌علی‌شاه کرمانی یه سیم تازه بین سیم دوم و سوم اضافه کرد؛ سیمی که بعدها به اسم «سیمِ مشتاق» معروف شد. این سیم صدایی واخوان، کشیده و پرطنین داشت. می‌گن وقتی مشتاق‌علی‌شاه به اوج شور و سماع می‌رسید، همه توان و احساسش رو روی همین سیم خالی می‌کرد؛ صدایی می‌ساخت لرزان، رسا، بی‌پروا.
از همون‌جا تعبیر «به سیم آخر زدن» شکل گرفت؛ یعنی رسیدن به جایی که دیگه مصلحت و احتیاط معنایی نداره. یعنی همه داشته‌ات رو در یه لحظه خرج کنی. تیر آخر رو رها کنی.
سرنوشت خودش هم کم‌قصه نیست؛ به خاطر همین نوآوری در موسیقی و حتی خوندن قرآن با لحن موسیقایی، متهم شد و سنگسارش کردند.
«به سیم آخر زدن» فقط یه اصطلاح نیست؛ لحظه‌ایه که آدم، تمام خودش رو به صدا درمیاره.
 

مآه

کاربر بیش فعال
شخصى چندی با ابراهيم ادهم گذراند.
چون قصد رفتن نمود رو به ابراهيم كرد وگفت: در اين مدت چه عيب درمن بديدي؟

ابراهيم گفت هيچ!
گفت چگونه؟

گفت چون به چشم دوستى
درتو نگريستم هيچ عيب در تو نديدم .
 

Bahar5746

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
«به سیمِ آخر زدن» یعنی چی؟
خیلی‌ها فکر می‌کنن منظورش زدن به سیم چهارم سه‌تاره. اما داستانش از یه جای جدی‌تر میاد…
سه‌تار قدیم واقعاً سه تا سیم داشت. تا اینکه تو دوره قاجار، یه عارف و نوازنده به نام مشتاق‌علی‌شاه کرمانی یه سیم تازه بین سیم دوم و سوم اضافه کرد؛ سیمی که بعدها به اسم «سیمِ مشتاق» معروف شد. این سیم صدایی واخوان، کشیده و پرطنین داشت. می‌گن وقتی مشتاق‌علی‌شاه به اوج شور و سماع می‌رسید، همه توان و احساسش رو روی همین سیم خالی می‌کرد؛ صدایی می‌ساخت لرزان، رسا، بی‌پروا.
از همون‌جا تعبیر «به سیم آخر زدن» شکل گرفت؛ یعنی رسیدن به جایی که دیگه مصلحت و احتیاط معنایی نداره. یعنی همه داشته‌ات رو در یه لحظه خرج کنی. تیر آخر رو رها کنی.
سرنوشت خودش هم کم‌قصه نیست؛ به خاطر همین نوآوری در موسیقی و حتی خوندن قرآن با لحن موسیقایی، متهم شد و سنگسارش کردند.
«به سیم آخر زدن» فقط یه اصطلاح نیست؛ لحظه‌ایه که آدم، تمام خودش رو به صدا درمیاره.
چه جالب مرسی مطلب جالبی بود
 

مآه

کاربر بیش فعال
همه ما یک نفر را داریم که نداریمش!
میدانید چه می‌گویم؟
دوستش داریم
و با قلبمان می‌خواهیم کنارش باشیم...
به یادش بیدار می‌شویم
و شب،قبل از خواب،به او فکر می‌کنیم...
برایش ستاره ستاره دلخوشی آرزو می‌کنیم
و دوست داریم سبدِ
دلتنگی‌هایش همیشه خالی از
دیگران و پر از ما باشد یک نفر
که می‌خواهیم دنیا خالی شود،
اما خودش باشد کنار ما و
بی حوصلگی های‌مان...
این یک نفر همانی است که
با ما، ولی بی ماست...
 

مآه

کاربر بیش فعال
قول بده نزاری آدمی که لیاقت نداره ارامشتو بهم بریزه.

قول بده اولویت زندگی خودت باشی؛اول به خودت کمک کنی بعد اگر تونستی به بقیه کمک کنی.

قول بده بخاطر احترام به خودت از همه ی خاطراتی که بهت آسیب زدن بگذری.

قول بده از این به بعد هرکسی هر چیزی گفت و هر کاری نتونه روت تاثیر منفی بزاره.

قول بده از این به بعد بیشتر از توانت برای کسی تلاش نکنی؛خوبی زیاد تبدیل به وظیفه میشه.
 

مآه

کاربر بیش فعال
در لحظه
به تو دست می سایم و جهان را در می یابم
به تو می اندیشم
و زمان را لمس می کنم
معلق و بی انتها
عریان
می وزم،می بارم،می تابم
آسمان ام
ستارگان و زمین
و گندم عطر آگینی که دانه می بندد
رقصان
در جان سبز خویش
از تو عبور می کنم
چنان که تندری از شب
می درخشم
و فرو می ریزم
 

مآه

کاربر بیش فعال
کنار عطرِ ریحان
زندگی را می‌بوسم
و روز و پنجره را با مقداری
از آفتاب که از کنار ابرها
از آسمان می‌چکد ستایش می‌کنم.
من هنوز هستم . . . .

احمدرضااحمدی
 
آخرین ویرایش:

مآه

کاربر بیش فعال
در نامهِ دیروزت
چراغی کوچک برایم فرستاده بودی
منِ تاریک
روشنش که کردم
در آیینه روبرویم
خود را دیدم…
 

مآه

کاربر بیش فعال
1000052562.jpg

تصنیف‌ها را بخوانیم

که دیگر زخم‌هامان بوی بهار گرفت

بمان:

که برگ خانه‌ام را به خواب داده‌ای
 

مآه

کاربر بیش فعال
من به هیچ وجه چیزی را مسخره نمی کنم. این قدرت را دارم که به چیزی که نمی توانم درک کنم احترام بگذارم.
 

مآه

کاربر بیش فعال
عمر پا بر دل من می نهد و می گذرد...
خسته شد چشم من از این همه پاییز و بهار
نه عجب گر نکنم بر گل و گلزار نظر،
در بهاری که دلم نشکفد از خنده ی یار
 

مآه

کاربر بیش فعال
اگر دانی زبان اختران را
شبانه بشنوی راز جهان را

سکوتِ شب به صد آهنگ خواند
به گوشت قصه‌های آسمان را
 

مآه

کاربر بیش فعال
پرواز به آنجا که نشاط است و امیدست، پرواز به آنجا که سرود است و سرورست.
آنجا که ، سراپای تو ، در روشنی صبح، رویای شرابی ست که در جام بلور است.
 

مآه

کاربر بیش فعال
اگر كاشف معدن صبح آمد، صدا كن مرا.
و من، در طلوع گل ياسي از پشت انگشت‌هاي تو، بيدار خواهم شد.
و آن وقت
حكايت كن از بمب‌هايي كه من خواب بودم، و افتاد.
 

مآه

کاربر بیش فعال
بعضی مواقع ،
درختِ ارتباطتان را هَرس کنید
شاخه های بلا استفاده و
دست و پا گیری که فقط وقتِ
شما را می گیرند ، قطع کنید
از حذف کردنِ آدم های بی ارزشِ زندگیتان نترسید
باور کنید همه ی آدم ها لیاقتِ
ماندن ندارند
همه ی آدم ها شعورِ همنشینی ندارند !
گاهی ، فقط یک نفر ، جایِ هزار نفر
را برایتان پر می کند ، تا پیدا شدنِ
همان یک نفر ، منتظر بمانید ..
به اصالت و ارزشِ خودتان وفادار باشید
و معیارِ ارزشمندی تان را در جوارِ آدم های بلاتکلیف و اشتباه ،خراب نکنید !
اطرافتان را از رابطه های آزار دهنده ،
خالی کنید ،
این روزها "آرامش" ، غنیمتِ کم یابی ست ...
 

مآه

کاربر بیش فعال
تو را شناختم
تو را یافتم و تو را دریافتم
و همه حرف‌هایم شعر شد سبک شد
عقده‌هایم شعر شد
همه سنگینی‌ها شعر شد
بدی شعر شد
سنگ شعر شد
علف شعر شد
دشمنی شعر شد
همه شعرها خوبی شد
چرا که تو خوبی و این همه اقرار‌هاست
بزرگترین اقرارهاست
من به اقرارهایم نگاه کردم
سال بد رفت و من زنده شدم
تو لبخند زدی و من برخاستم
 

مآه

کاربر بیش فعال
من درد در رگانم
حسرت در استخوانم
چیزی نظیرِ آتش در جانم پیچید.
سرتاسرِ وجودِ مرا گویی
چیزی به هم فشرد
تا قطره‌یی به تفتگیِ خورشید
جوشید از دو چشمم.
از تلخیِ تمامیِ دریاها
در اشکِ ناتوانیِ خود ساغری زدم.
 

مآه

کاربر بیش فعال
یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم
تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم
تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز
من بیچاره همان عاشق خونین جگرم
خون دل می‌خورم و چشم نظر بازم جام
جرمم این است که صاحبدل و صاحب‌نظرم
من که با عشق نراندم به جوانی هوسی
هوس عشق و جوانیست به پیرانه سرم
پدرت گوهر خود تا به رز و سیم فروخت
پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم
عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر
عجبا هیچ نیرزید که بی‌سیم و زرم
هنرم کاش گره بند زر و سیمم بود
که به بازار تو کاری نگشود از هنرم
سیزده را همه عالم به در امروز از شهر
من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم
تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم
گاهی از کوچه معشوقه خود می‌گذرم
تو از آن دگری رو که مرا یاد توبس
خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم
از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر
شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم
خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت
شهریارا چکنم لعلم و والا گهرم..
 
بالا