آفاق

مآه

کاربر بیش فعال
خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم
از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر
شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم
خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت...
 

مآه

کاربر بیش فعال
انگشتانم را
چون خُرده‌های لانه‌ای از روی شانه‌هات می‌تکانی
و پیداست
که روزی با تماشای آسمان بی‌پرنده گریه خواهی کرد
برای زنی که یک‌تنه می‌توانست
غمگین‌ترین شهر جهان باشد
و به‌اندازۀ تمام زنانی که دوستت داشته‌اند
رنج بکشد

من به تو مربوطم
طوری‌ که اندوه به شب
طوری‌ که صدای بنان به حاشیۀ غروب
طوری‌ که آن قناری زرد غمگین به شاملو
بی‌آن‌که هیچ‎‌یک
دلیل قانع‌کننده‌ای داشته باشیم

من
به تو مربوطم
و تصورم این است که چیز زیادی نمی‌خواهم
اگر بخش کوچکی از قلب تو را می‌خواهم
و دقیقۀ کوتاهی از دست‌هایت را
تا بعدها به دوستانم بگویم:
«روزی پوست من بسیار خوشبخت بوده‌است»

چه‌کار کنم؟
که مثل یک گناهِ تازه دلپذیری
و آدم نه می‌تواند از خیر تو بگذرد
نه می‌تواند از شرّ تو بگذرد
تو
که سیگارت را در انبار باروت روشن کرده‌ای
و می‌ترسی دود، دیدگانت را بیازارد!

زن سرسختی بودم
رویینه‌تنی که پیش از تو مرد نبرد بود
و خنجر قَتّال شعر عاشقانۀ فارسی
در مواجهه با قلبش کُند می‌شد
سایه‌ای شدم
جا‌مانده از پرنده‌ای رفته
که سمت چپش مهربان‌تر است
و روزهای ابری
دست‌های تنهاتری دارد

سایه‌ای جامانده از پرنده‌ای رفته‌ام
در تمام روزهای ابریِ بعد از این،
که به آسمان بی‌پرنده نگاه می‌کنی
و برای جای خالیِ زنی دلتنگ می‌شوی،
زنی که چون فعلی اندوهگین
خود را صرف گریه برای تو کرده‌بود
بی‌آن‌که برای مربوط بودن به تو
دلیل قانع‌کننده‌ای پیدا کرده باشد.
 

مآه

کاربر بیش فعال
در میانسالی با من مهربان‌تر حرف بزن
من کودکی‌های خوبی نداشته‌ام
و دغدغهء مرگ خوابم را پاره کرده

حالِ تازه‌واردی را دارم
که به هرطرف نگاه می‌کند آشنایی نمی‌بیند

در میانسالی
با من آرام‌تر حرف بزن
من سال‌ها آموزگار بوده‌ام
مهربان و ساده‌دل با کودکان
و توقع دارم با من مهربان باشی
وقتی خوب یاد نمی‌گیرم
وقتی در باران می‌آیم
و به اشتباه زنگ خانه‌ات را می‌زنم
 

مآه

کاربر بیش فعال
تا به‌ حال کسی تو را
با چشم‌هایش نفس کشیده ؟
آنقدر نگاهت می‌کنم که نفس‌هایم
به شماره بیوفتد ! جوری که از خودت فرار کنی و جایی جز آغوشِ من نداشته باشی!
 

مآه

کاربر بیش فعال
عجب سیرکی است!
همه‌مان خواهیم مُرد.
این مساله به تنهایی
باید کاری کند که یکدیگر را دوست بداریم،
ولی نمی‌کند.
ما با چیزهای بی‌اهمیت و مبتذل،
کوچک شده‌ایم،
ترور شده‌ایم.
ما در «هیچ» هضم شده‌ایم.
 

مآه

کاربر بیش فعال
در فراسویِ مرزهای تنت تو را دوست می‌دارم.

آینه‌ها و شب‌پره‌های مشتاق را به من بده
روشنی و شراب را
آسمانِ بلند و کمانِ گشاده‌ی پُل

پرنده‌ها و قوس و قزح را به من بده
و راهِ آخرین را
در پرده‌یی که می‌زنی مکرر کن.

در فراسوی مرزهای تنم
تو را دوست می‌دارم.

در آن دوردستِ بعید
که رسالتِ اندام‌ها پایان می‌پذیرد
و شعله و شورِ تپش‌ها و خواهش‌ها
به‌تمامی
فرومی‌نشیند
و هر معنا قالبِ لفظ را وامی‌گذارد
چنان چون روحی
که جسد را در پایانِ سفر،
تا به هجومِ کرکس‌هایِ پایان‌اش وانهد…

در فراسوهای عشق
تو را دوست می‌دارم،
در فراسوهای پرده و رنگ.

در فراسوهای پیکرهایِمان
با من وعده‌ی دیداری بده.
 

مآه

کاربر بیش فعال
به شاخه‌ای سست تکیه می‌کنی
می‌شکند
می‌شکنی
می‌ترسی
از تکیه دادن می‌ترسی
از پناه گرفتن می‌ترسی
از ترس می‌ترسی
محکم می‌شوی
بزرگ می‌شوی
این‌بار خودت به خودت تکیه داده‌ای
 

مآه

کاربر بیش فعال
از من
درمقابل زندگی دفاع کن
وقتی بی‌رحمانه سخت می‌شود
و لازم است کسی حالم را بپرسد،
حرفم را بفهمد،
و بگوید: «من کنارت هستم،
دقیقاً همین من که کنارت نیستم،
کنارت هستم!»
 

مآه

کاربر بیش فعال

کاش در بزم فروزنده ی تو
خنده ی جام شرابی بودم
کاش در نیمه شبی درد آلود
سستی و مستی خوابی بودم

کاش چون آینه روشن می شد
دلم از نقش تو و خنده ی تو
صبحگاهان به تنم می لغزید
گرمی دست نوازنده ی تو

کاش از شاخه ی سرسبز حیات
گل اندوه مرا می چیدی
کاش در شعر من ای مایه ی عمر
شعله ی راز مرا می دیدی
 

مآه

کاربر بیش فعال
ما غول‌های بزرگی بودیم
با
بیابان بیابان دلتنگی
بیابان بیابان تنهایی
ما از دور
غول‌های بزرگی بودیم
با سایه‌های کش آمده در غروب اما
در سینه‌هایمان
قلبی می‌تپید
اندازه‌ی
گنجشک.
 

مآه

کاربر بیش فعال
می‌بویم گیسوانت را
تا فرشته‌ها حسودی کنند
شانه می‌زنم موهایت را
تا حوری‌ها سرک بکشند
از بهشت برای تماشا
شعر می‌گویم برای تو
تا کلمات کیف کنند...
مست شوند بمیرند...
 

مآه

کاربر بیش فعال
مگر خدا وعده‌ی گیسوانی مثلِ گیسوی تو را در بهشت؛
آن هم به برگزیدگانی از نیکوکاران نداده بود!؟
پس تو اینجا، چه میکنی؟
 

مآه

کاربر بیش فعال
دوست داشتن تو
در وجود من است
خاکش، آبش، نورش
زندگی و خیالش با عشق
با هم آمیخته است.
تو همچو نفسی هستی که در جانم
همان سویی هستی که در چشمم
همان تپشی هستی که در قلبم
و همان فکری هستی
که در سرم جریان دارد.

محبوب من!
به هرچه بیندیشم به تو فکر می‌کنم
به هرچه می‌نگرم تو را می‌بینم.
 

مآه

کاربر بیش فعال
حق به دست دل من بود
که در معبد عشق ...
سر به غیر تو نیاورد فرود ای ساقی ...

این لب و جام
پی گردش می ساخته اند ..
ورنه بی می، ز لب جام چه سود؟ ای ساقی ...
 

مآه

کاربر بیش فعال
وحشتناک دوستت دارم
اگر هر بار که به تو فکر می‌کنم
گلی شکفته می‌ شد
تمام بیابان‌ها آکنده می‌شدند از گل
می‌توانم نفس کشیدن را از یاد ببرم
اما اندیشیدن به تو را هرگز
عشق‌های بزرگ را نه می‌توان دید
و نه می‌ توان لمس کرد
که تنها با قلب حس می‌شوند
عشق چیزی برای بخشیدن ندارد
الا خودش ،
عشق چیزی نمی‌پذیرد الا از خودش
عشق نه فرمانده است و نه فرمان ‌بر
عشق برای عشق کافی ‌ست
هر آن‌جا که عشق رفت برو
 

مآه

کاربر بیش فعال
صدایت را جرعه‌جرعه می‌نوشم
مستانه سبز می‌شوم و شاخ و برگ می‌دهم
جوانه‌ها دهان می‌گشایند
و نام تو را می‌خوانند
چه لبان شناوری داری
در آب‌های صدا
چشمانم را می‌بندم
و تن به صدایت می‌سپارم
نام کوچکم
در صدایت شکفته می‌شود.
 

مآه

کاربر بیش فعال
اندکی بدی در نهادِ تو
اندکی بدی در نهادِ من
اندکی بدی در نهادِ ما

و لعنت جاودانه بر تبارِ انسان فرود می‌آید.

آبریزی کوچک به هر سراچه
هرچند که خلوتگاهِ عشقی باشد
شهر را
از برای آن‌ که به گنداب در نشیند
کفایت است.
 

مآه

کاربر بیش فعال
شازده کوچولو: به نظر میرسه آدم چیزای زیادی برای خوشبخت بودن لازم داره.
گفتم: نه اینطور نیست. خوشبختی از بودن میاد نه از داشتن؛ از تقدیر و قدردانی بابت هر آنچه الان داری، نه عجله برای بدست آوردن چیزایی که نداری.
آسون‌ترین و مستقیم‌ترین راهِ خوشبختی خوشحال کردن آدم‌هایی هست که در اطرافمون هستن. عشق رو باید با عشق ورزیدن یاد گرفت. همه‌ی ما توانایی عشق ورزیدن داریم، حتی با یه لبخند، چون این‌کار به همون اندازه به خود ما انرژی میده که به کسی که بهش لبخند زدیم.
 

مآه

کاربر بیش فعال
از آن آدم‌هایی بود که حتا اگر فقط درباره‌ی آب‌وهوا هم با او حرف می‌زدی، باز هم با لبخند از او جدا می‌شدی.
 

مآه

کاربر بیش فعال
من ..
چمدانت را گرفته بودم
موج‌ها را گرفته بودم
هفت و ده دقیقه‌ی
غروب را گرفته بودم
تو اما،
از درون راه افتادی.
 
بالا