آفاق

مآه

کاربر بیش فعال
گر از این منزلِ ویران به سویِ خانه رَوَم
دگر آنجا که رَوَم عاقل و فرزانه رَوَم

زین سفر گر به سلامت به وطن باز رَسَم
نَذر کردم که هم از راه به میخانه روم

تا بگویم که چه کشفم شد از این سیر و سلوک
به درِ صَومَعَه با بَربَط و پیمانه روم

آشنایانِ رَهِ عشق گَرَم خون بخورند
ناکَسَم گر به شکایت سویِ بیگانه روم

بعد از این دستِ من و زلفِ چو زنجیرِ نگار
چند و چند از پِیِ کامِ دلِ دیوانه روم

گر ببینم خمِ ابروی چو محرابش باز
سجدهٔ شُکر کنم و از پِیِ شُکرانه روم

خُرَّم آن دَم که چو حافظ به تَوَلّای وزیر
سرخوش از میکده با دوست به کاشانه روم
 

مآه

کاربر بیش فعال
تو از کدام افق می‌آیی
که پاکبازتر از خورشیدی
صنوبری چون تو چون می‌روید
در پلشتیِ این لوش و لاشه‌زار، خدا را؟
بگو بدانم
کدام گوشهٔ‌ این خاک پاک مانده نگارا؟

شب از کدام سو می‌وزد
که روشنم من و تاریک
و از ستاره و غم سرشارم

آه، باری، بگذریم
به سوی من چو می‌آیی
تمام تن تپش و بال می‌شوم
چو در تو می‌نگرم
زلال می‌شوم
سخن چو می‌گویی
آفتاب بر می‌آید ...
 

مآه

کاربر بیش فعال
مي‌بَرند از كوچه‌های آفتاب‌، آيينه‌ را
مي‌بَرند آشفته‌ و سر در گريبان‌، ماه‌ را


آنان به آفتاب شیفته بودند
زیرا که آفتاب
تنهاترین حقیقتِشان بود
احساسِ واقعیتِشان بود.
با نور و گرمی‌اش
مفهومِ بی‌ریای رفاقت بود.
با تابناکی‌اش
مفهومِ بی‌فریبِ
صداقت بود...
 

مآه

کاربر بیش فعال
حرف نمی‌زنی!
چرا که می‌دانی
یک پرنده وقتی حرف می‌زند انسان است
وقتی سکوت می‌کند، آسمان

عصر،
بر روح پله‌ها می‌نشینی
رنج چای را می‌نوشی
و بعد می‌گویی

خدا نزدیک‌تر شده
آن‌قدر
که وقتی درخت را می‌تکانم
ابرها بر زمین می‌ریزند...
 

مآه

کاربر بیش فعال
به رنگ گردنش دور از دو زلفش بوسه‌ها دادم
به کوی کافران انگار قرآن کرده‌ام پیدا.



 

مآه

کاربر بیش فعال
دعا می‌کنم هیچ‌وقت ذوقت کور نشود عزیزم! دعا می‌کنم هیچ‌وقت کنار کسانی نباشی که تو را نمی‌فهمند، قدر تو را نمی‌دانند و تو را حیف می‌کنند. دعا می‌کنم بتوانی به موقع بچه باشی، به موقع جوانی کنی، به موقع دیوانه باشی و به وقتش و با آدمِ درستی زندگی کنی.
دعا می‌کنم طرد نشوی، بی‌توجهی نبینی و اگر هم دیدی؛ نشکنی! مقاوم باشی! دوام بیاوری! که هنر واقعی این است: تنهاشدن و جا نزدن، طرد شدن و نشکستن، زمین خوردن و برخاستن!!!
هنر واقعی این است؛ در هر شرایطی، قبل از هرکسی، روی خودت حساب کردن...❤️
 

مآه

کاربر بیش فعال
گفت چقدر تغییر کرده‌ای! انگار این چندسالی که ندیدمت با چیزی فراتر از توانت جنگیده‌‌‌ای، یا در مسیری دویده‌ای که تمایلی به بودن در آن نداشتی. نمی‌دانم اما تو تغییر کرده‌ای، کمتر لبخندمی‌زنی، بیشتر فکر می‌کنی، کمتر حرف می‌زنی و انگار شیطنت و سرخوشی سابق را نداری... گفتم: چیز مهمی نیست! فقط تو دیگر کودکانگی را در من نمی‌بینی؛ از این رو که من مدت‌هاست انتخاب کرده‌ام بزرگ شوم و از آن‌جایی شروع به بزرگ شدن کردم که ناچار شدم خودم زخم‌های خودم را ببندم، خودم اشک‌های خودم را پاک کنم، خودم خودم را تسکین بدهم و خودم پناه و تکیه‌گاه خودم باشم.
بیشترِ ما از یک‌جایی ناچار می‌شویم بزرگ شویم، با درد، اما بزرگ شویم، با رنج، اما بزرگ شویم، با نارضایتی، اما بزرگ شویم، زودهنگام بار مسئولیت به دوش بکشیم و با اوضاعِ خارج از تحملمان کنار بیاییم...
از یک‌جایی به بعد، مجبوریم سادگی و شیطنت و سهل‌انگاری‌مان را پشت نقابی از احتیاط پنهان کنیم و از کودکی و کودکانگی، دست برداریم... از یک‌جایی به بعد مجبوریم و آدمی درست از همان‌جایی زندگی برایش سخت می‌شود که
مجبور است...🌱🌷
 

مآه

کاربر بیش فعال
من از میانِ قفس هم جوانه خواهم زد
و از ورایِ هبوطم ، طلوع خواهم کرد
هزار دفعه اگر هم مرا زمین بزنند
هزار دفعه قوی تر ؛ شروع خواهم کرد ...🌱🌷
 
بالا