نتایح جستجو

  1. qalam

    مشاعرۀ سنّتی

    وقتی تو با منی گویی وجود من سکر آفرین نگاه تو را نوش می کند چشم تو آن شراب خلد شیراز است که هر چه مرد را مدهوش میکند...
  2. qalam

    مشاعرۀ سنّتی

    ای مهربان تر از من با من در دست های تو آیا کدام رمز بشارت نهفته بود ؟ کز من دریغ کردی
  3. qalam

    مشاعرۀ سنّتی

    دیدار تو عید است ولی حال و هوایم مانند شب آخر ماه رمضان است..
  4. qalam

    مشاعرۀ سنّتی

    یوسف شدم و مصر شد آماده به گوشم افسوس که از جانب کنعان خبری نیست
  5. qalam

    مشاعرۀ سنّتی

    هر چه هستی باش! اما کاش... نه، جز اینم آرزویی نیست: هر چه هستی باش! اما باش!
  6. qalam

    مشاعرۀ سنّتی

    تنها نه ز راز دل من پرده بر افتاد تا بود فلک شیوه او پرده دری بود
  7. qalam

    مشاعرۀ سنّتی

    میل آن دانه خالم نظری بیش نبود چون بدیدم ره بیرون شدن از دامم نیست
  8. qalam

    مشاعرۀ سنّتی

    من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید
  9. qalam

    مشاعرۀ سنّتی

    دل گفت فرو کش کنم این شهر به بویش بیچاره ندانست که یارش سفری بود
  10. qalam

    مشاعرۀ سنّتی

    دیدی ای دل که غم عشق دگر بال چه کرد ؟؟ چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد؟؟
  11. qalam

    مشاعرۀ سنّتی

    دوستت دارم و دانم که تویی دشمن جانم از چه با دشمن جانم شده ام دوست ندانم
  12. qalam

    مشاعرۀ سنّتی

    یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
  13. qalam

    مشاعرۀ سنّتی

    تو چیستی که من از موج هر تبسم تو به سان قایق سرگشته روی گردابم
  14. qalam

    مشاعرۀ سنّتی

    دوش در حلقه ی ما قصه ی گیسوی تو بود تا دل شب سخن از سلسله ی موی تو بود
  15. qalam

    مشاعرۀ سنّتی

    آن یار کزو خانه ما جای پری بود سرتا قدمش چون پریاز عیب بری بود
  16. qalam

    مشاعرۀ سنّتی

    تو آرزوی محالی و دست من کوتاه تو دور دست امیدی و پای من خسته ست همه وجود تو مهر است جان من محروم چراغ چشم تو سبز است و راه من بسته ست...
  17. qalam

    مشاعرۀ سنّتی

    شب بود وشمع بود و من بودم و غم شب رفت و شمع سوخت و من ماندم و غم
  18. qalam

    مشاعرۀ سنّتی

    راز دل با توی دیوانه چرا بار دل بر توی ویرانه چرا
  19. qalam

    مشاعرۀ سنّتی

    دلم را سپردم به بنگاه دنیا هی آگهی دادم اینجا و آنجا و هر روز برای دلم مشتری آمد و رفت و هی این و آن سرسری آمد و رفت
  20. qalam

    مشاعرۀ سنّتی

    شب بر آنم که مگر روز نخواهد بودن بامدادت که نبینم طمع شامم نیست..
بالا