اگر شبي فانوس نفسهاي من خاموش شد ، اگر به حجله آشنايي ، برخوردي وعده اي به تو گفتند ، كبوترت در حسرت پركشيدن پر پر زد ! تو حرفشان راباورنكن ! تمام اين سالها كنارمن بودي ! كنار دلتنگي دفاترم ! درگلدان چيني
خیالم را اتش میزنم
بوی سوختگی
شعرهایم
در بستر خشم
سد کینه میسازند
ابها همه میخشکند
در مردمک چشمانم
این چه غوغایی ایست
در جسم خالی از خیال سوخته
بار دیګر
بدرون خود میخزم
تهی از خود خویشتن...
شاید اغازی
یا که پایانی
برای شعر هایم باشم...