سیاه پوشیده بود، به جنگل آمد........
من هم استوار بودم و تنومند
دستی به تنه و شاخه هایم کشید، زد و زد.......محکم و محکم تر...
به خودم می بالیدم، دیگر نمی خواستم درخت باشم، آینده ی خوبی در انتظارم بود
می توانستم یک قایق باشم، شاید هم یک چیز بهتری...
درد ضربه هایش بیشتر می شد و من هم به امید...