دل ابي ات از من ازرده است
چو دريا كه در خود گره خورده است
به سردي از اينجا مرو افتاب
به هنگام تاريكي افسرده است
چگونه شكوفا شوم بي تو من
كه بي باغبان غنچه مرده است
مرا غربت خيس چشمان تو
به ابري ترين فصلها برده است
مگر حرف سنگين به تو گفته ام
كه به خاطر نازنينت برخورده است ؟!