هیچ می دانی
آنگاه که غزل غمین رفتن را
در چشمهایت خواندم
نخوانده صدایت کردم
و
نرفته هوایی ات شدم
عجیب است می دانم
عجیب تر آنکه بگویمت
پیش من بودی هنوز
اما قلبم اندازه سالها دوری
برایت دلتنگی می کرد
شاید می خواست از زمان پیشی بگیرد
و به این دلخوش باشد
که همیشه زودتر از رفتنت
دلتنگت شود
تاشاید...