رفته بودم سرحوض تاببینم شاید
عکس تنهایی خودرا درآب
آب درحوض نبود
ماهیان میگفتند هیچ تقصیر درختان نیست
ظهر دم کرده تابستان بود
پسر روشن آب لب پاشویه نشست
وعقاب خورشید آمد اورا به هوا برد که برد
به درک راه نبردیم به اکسیژن اب
برق آز پولک مارفت که رفت
ولی آن نور درشت
عکس آن میخک قرمز...