نتایح جستجو

  1. silenta

    خدایا ! مرا همواره در درگاهت نگاه دار. دیدن تو ، حتی از دور یعنی زنده ماندن و جان داشتن اما...

    خدایا ! مرا همواره در درگاهت نگاه دار. دیدن تو ، حتی از دور یعنی زنده ماندن و جان داشتن اما ندیدنت ، پژمردن و جان دادن است. silenta
  2. silenta

    خدایا ! مرا همواره در درگاهت نگاه دار. دیدن تو ، حتی از دور یعنی زنده ماندن و جان داشتن اما...

    خدایا ! مرا همواره در درگاهت نگاه دار. دیدن تو ، حتی از دور یعنی زنده ماندن و جان داشتن اما ندیدنت ، پژمردن و جان دادن است. silenta
  3. silenta

    خدایا ! مرا همواره در درگاهت نگاه دار. دیدن تو ، حتی از دور یعنی زنده ماندن و جان داشتن اما...

    خدایا ! مرا همواره در درگاهت نگاه دار. دیدن تو ، حتی از دور یعنی زنده ماندن و جان داشتن اما ندیدنت ، پژمردن و جان دادن است. silenta
  4. silenta

    خدایا ! مرا همواره در درگاهت نگاه دار. دیدن تو ، حتی از دور یعنی زنده ماندن و جان داشتن اما...

    خدایا ! مرا همواره در درگاهت نگاه دار. دیدن تو ، حتی از دور یعنی زنده ماندن و جان داشتن اما ندیدنت ، پژمردن و جان دادن است. silenta
  5. silenta

    خدایا ! مرا همواره در درگاهت نگاه دار. دیدن تو ، حتی از دور یعنی زنده ماندن و جان داشتن اما...

    خدایا ! مرا همواره در درگاهت نگاه دار. دیدن تو ، حتی از دور یعنی زنده ماندن و جان داشتن اما ندیدنت ، پژمردن و جان دادن است. silenta
  6. silenta

    ببخشید دیر شد

    ببخشید دیر شد
  7. silenta

    خدایا ! مرا همواره در درگاهت نگاه دار. دیدن تو ، حتی از دور یعنی زنده ماندن و جان داشتن اما...

    خدایا ! مرا همواره در درگاهت نگاه دار. دیدن تو ، حتی از دور یعنی زنده ماندن و جان داشتن اما ندیدنت ، پژمردن و جان دادن است. silenta
  8. silenta

    حالا چرا خووب شد گفتنم ... ؟!!!

    حالا چرا خووب شد گفتنم ... ؟!!!
  9. silenta

    مهدی من مهدی هستم

    مهدی من مهدی هستم
  10. silenta

    مهدی من مهدی هستم شما ... ؟

    مهدی من مهدی هستم شما ... ؟
  11. silenta

    به شيطان گفتم: «لعنت بر شيطان»! لبخند زد. پرسيدم: «چرا مي خندي؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام...

    به شيطان گفتم: «لعنت بر شيطان»! لبخند زد. پرسيدم: «چرا مي خندي؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام مي گيرد» پرسيدم: «مگر چه كرده ام؟» گفت: «مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام» با تعجب پرسيدم: «پس چرا زمين مي خورم؟!» جواب داد: «نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي. نفس تو...
  12. silenta

    به شيطان گفتم: «لعنت بر شيطان»! لبخند زد. پرسيدم: «چرا مي خندي؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام...

    به شيطان گفتم: «لعنت بر شيطان»! لبخند زد. پرسيدم: «چرا مي خندي؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام مي گيرد» پرسيدم: «مگر چه كرده ام؟» گفت: «مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام» با تعجب پرسيدم: «پس چرا زمين مي خورم؟!» جواب داد: «نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي. نفس تو...
  13. silenta

    به شيطان گفتم: «لعنت بر شيطان»! لبخند زد. پرسيدم: «چرا مي خندي؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام...

    به شيطان گفتم: «لعنت بر شيطان»! لبخند زد. پرسيدم: «چرا مي خندي؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام مي گيرد» پرسيدم: «مگر چه كرده ام؟» گفت: «مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام» با تعجب پرسيدم: «پس چرا زمين مي خورم؟!» جواب داد: «نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي. نفس تو...
  14. silenta

    به شيطان گفتم: «لعنت بر شيطان»! لبخند زد. پرسيدم: «چرا مي خندي؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام...

    به شيطان گفتم: «لعنت بر شيطان»! لبخند زد. پرسيدم: «چرا مي خندي؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام مي گيرد» پرسيدم: «مگر چه كرده ام؟» گفت: «مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام» با تعجب پرسيدم: «پس چرا زمين مي خورم؟!» جواب داد: «نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي. نفس تو...
  15. silenta

    ای بابا نگو ازش که دلمون پره البته من هنوز اسبمو رام نکردم ها نیموده پیشم

    ای بابا نگو ازش که دلمون پره البته من هنوز اسبمو رام نکردم ها نیموده پیشم
  16. silenta

    فرشته زیبایی ها

    فرشته زیبایی ها نگارش در تاريخ سیزدهم شهریور 1388 توسط شهرام رضائی میکلانژ یک نقاش و مجسمه ساز اروپایی است که یکی از چهره های بی نظیر تاریخ است که مجسمه های شاهکار او بسیار معروف است. روزی آقای میکلانژ از جایی رد می شد و یک سنگ سنگین را به طرف کارگاهش حمل می کرد منتها این سنگ آن قدر سنگین...
  17. silenta

    به شيطان گفتم: «لعنت بر شيطان»! لبخند زد. پرسيدم: «چرا مي خندي؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام...

    به شيطان گفتم: «لعنت بر شيطان»! لبخند زد. پرسيدم: «چرا مي خندي؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام مي گيرد» پرسيدم: «مگر چه كرده ام؟» گفت: «مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام» با تعجب پرسيدم: «پس چرا زمين مي خورم؟!» جواب داد: «نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي. نفس تو...
  18. silenta

    به شيطان گفتم: «لعنت بر شيطان»! لبخند زد. پرسيدم: «چرا مي خندي؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام...

    به شيطان گفتم: «لعنت بر شيطان»! لبخند زد. پرسيدم: «چرا مي خندي؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام مي گيرد» پرسيدم: «مگر چه كرده ام؟» گفت: «مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام» با تعجب پرسيدم: «پس چرا زمين مي خورم؟!» جواب داد: «نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي. نفس تو...
  19. silenta

    به شيطان گفتم: «لعنت بر شيطان»! لبخند زد. پرسيدم: «چرا مي خندي؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام...

    به شيطان گفتم: «لعنت بر شيطان»! لبخند زد. پرسيدم: «چرا مي خندي؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام مي گيرد» پرسيدم: «مگر چه كرده ام؟» گفت: «مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام» با تعجب پرسيدم: «پس چرا زمين مي خورم؟!» جواب داد: «نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي. نفس تو...
بالا