یاد یه داستان قدیمی افتادم که زمانی از فردی مسن شنیدم !
یه روز یه اقائی از روستا پامیشه میاد تهران ! همینطور از دیدن اونهمه ساختمانهای مرتفع و ماشین و شلوغی و جمعیت مات و متحیر میشه و تو خیابونها راه میره تا میرسه به ساختمان مجلس !
از ساختمان مجلس خوشش میاد و از اقائی که داشته رد میشده...