اگر تو فارغی از حال دوستان یارا
فراغت از تو میسر نمی شود ما را
تا به کی ضجه زدن در عاشقی
مردن و ویران شدن در زندگی
مرا گرداب تنهایى چنان در خود کشد آخر
که از دست نجاتت دست من شد نااميد آخر
دلم دور از توکم کم در سياهى داشت گم مى شد
شبى فانوس چشمت را خدا را شكر دید آخر