فـال حـافـظ
درآمد از در ، خندان لب و گشاده جبين ،
كـنـار من بنشست و غـبـار غم بنشاند
فشرد حافظ محبوب را به سينه خويش
دلم به سينه فرو ريخت! « تا چه خواهي خواند! »
به ناز ، چشم فرو بست و صفحهاي بگشود ،
ز فرط شادي كوبيد و پاي و دست فشاند!
مرا فشرد در آغوش و خندهاي زد و گفت :
« رسيد مژده ، كه...