عاقبت طی میشوند و باز تنها میشوی
می رسد از راه درد دست و پا و استخوان
روز و شب در فکر قرص و شربت و روغن، پماد
گاه ناله گاه شَل شَل از و جود ناتوان
بعد از عمری تازه قدر خویش را خواهی شناخت
هیچکس دیگر به کارَت ناید از این و هم آن
عشق رفته جایش عقل آید که تنبیهت کند
کز چه رو غافل شدی...