نتایح جستجو

  1. corpse bride

    آرام مے کند مرا هر شب عطر دسـت هاے تو که هـــنوز ... از لابـﮧلاے ورق هاے این...

    آرام مے کند مرا هر شب عطر دسـت هاے تو که هـــنوز ... از لابـﮧلاے ورق هاے این کتاب، بـﮧ مشام مے آید؛ آرام مے شوم اما ... تا بـﮧ صبحدم بیدارم! بهانـﮧ بیداریست ... قهــوه چشمانت [IMG]
  2. corpse bride

    من صدایت را دوست دارم؛ و نپرس چرا ؟! چشمانت را؛ و نپرس...

    من صدایت را دوست دارم؛ و نپرس چرا ؟! چشمانت را؛ و نپرس چقدر ؟! نگاهت را؛ و نپرس چگونـﮧ ؟! ڪﮧ من زیر باران پاک نگاهت ... ایمان آوردم، تنها با تو، میشود ! و نپرس و سوال نکن؛ ڪﮧ...
  3. corpse bride

    گمانم فاصله، خط صاف بود ... فاصله من تا تو، پیچ و خم دارد انگار ... و من نمی دانم که تو در پس...

    گمانم فاصله، خط صاف بود ... فاصله من تا تو، پیچ و خم دارد انگار ... و من نمی دانم که تو در پس کدامین پیچ تردید پنهانی! که نمی آیی
  4. corpse bride

    [IMG]

    [IMG]
  5. corpse bride

    سرزمین بیقراری هایم منتظرفرداهای با "تو" بودن است قولداده وقتیبیایی جایگامهایت را باگل رز قاب...

    سرزمین بیقراری هایم منتظرفرداهای با "تو" بودن است قولداده وقتیبیایی جایگامهایت را باگل رز قاب بگیرد [IMG]
  6. corpse bride

    حکایت رفاقت من با تو حکایت قهوه است که امروز به یاد تو تلخ تلخ نوشیدم.... که با هر جرعه بسیار...

    حکایت رفاقت من با تو حکایت قهوه است که امروز به یاد تو تلخ تلخ نوشیدم.... که با هر جرعه بسیار اندیشیدم که این طعم را دوست دارم یا نه؟؟ و آنقدر گیر کردم بین دوست داشتن و نداشتن که انتظار تمام شد ان را نداشتم... و تمام که شد فهمیدم باز هم قهوه میخواهم .. حتی تلخ تلخ
  7. corpse bride

    حکایت رفاقت من با تو حکایت قهوه است که امروز به یاد تو تلخ تلخ نوشیدم.... که با هر جرعه بسیار...

    حکایت رفاقت من با تو حکایت قهوه است که امروز به یاد تو تلخ تلخ نوشیدم.... که با هر جرعه بسیار اندیشیدم که این طعم را دوست دارم یا نه؟؟ و آنقدر گیر کردم بین دوست داشتن و نداشتن که انتظار تمام شد ان را نداشتم... و تمام که شد فهمیدم باز هم قهوه میخواهم .. حتی تلخ تلخ
  8. corpse bride

    [IMG]

    [IMG]
  9. corpse bride

    حکایت رفاقت من با تو حکایت قهوه است که امروز به یاد تو تلخ تلخ نوشیدم.... که با هر جرعه بسیار...

    حکایت رفاقت من با تو حکایت قهوه است که امروز به یاد تو تلخ تلخ نوشیدم.... که با هر جرعه بسیار اندیشیدم که این طعم را دوست دارم یا نه؟؟ و آنقدر گیر کردم بین دوست داشتن و نداشتن که انتظار تمام شد ان را نداشتم... و تمام که شد فهمیدم باز هم قهوه میخواهم .. حتی تلخ تلخ
  10. corpse bride

    قلبم مُدام تیرمیکشد با هر خاطره تومیخندی ومیگویی مارلبورومهمانش کن.. "هزینه اش پای من"

    قلبم مُدام تیرمیکشد با هر خاطره تومیخندی ومیگویی مارلبورومهمانش کن.. "هزینه اش پای من"
  11. corpse bride

    قلبم مُدام تیرمیکشد با هر خاطره تومیخندی ومیگویی مارلبورومهمانش کن.. "هزینه اش پای من"

    قلبم مُدام تیرمیکشد با هر خاطره تومیخندی ومیگویی مارلبورومهمانش کن.. "هزینه اش پای من"
  12. corpse bride

    [IMG]

    [IMG]
  13. corpse bride

    من : کافیست چشمانت را ببندی، صداها بلندتر می‌شوند. اما من صدا نیستم. چشمانت را ببند، همین‌که حس...

    من : کافیست چشمانت را ببندی، صداها بلندتر می‌شوند. اما من صدا نیستم. چشمانت را ببند، همین‌که حس می‌کنی نمی‌بینی. این منم
  14. corpse bride

    برای قهوه چشمانت زود رسیده ام کمی خسته تر که شدم بر می گردم و برای همیشه می مانم

    برای قهوه چشمانت زود رسیده ام کمی خسته تر که شدم بر می گردم و برای همیشه می مانم
  15. corpse bride

    نگاهت را گرفتی نمی دانستی زرد می شود بهارم در حسرت قهوه - ای چشمانت.

    نگاهت را گرفتی نمی دانستی زرد می شود بهارم در حسرت قهوه - ای چشمانت.
  16. corpse bride

    میل نوشیدن فنجانی از آن چشمانت خواب چشمان مرا پاک ربود قهوه را با شکر کام تو من می نوشم دکه عشق...

    میل نوشیدن فنجانی از آن چشمانت خواب چشمان مرا پاک ربود قهوه را با شکر کام تو من می نوشم دکه عشق همین نزدیکی است
  17. corpse bride

    قهوه (۱) با خاطره هایت خوشم گرچه تلخند و سیاه و بی لبخند من همیشه قهوه را بی شیر و شکر دوست...

    قهوه (۱) با خاطره هایت خوشم گرچه تلخند و سیاه و بی لبخند من همیشه قهوه را بی شیر و شکر دوست داشته ام قهوه (۲) چشمهای قهوه ای ات بی شیر و شکر هم نوشیدنیست ...
  18. corpse bride

    و فنجانی قهوه ی تلخ می پاشم بر چهره ی اندوه گرفته ی شب که خواب از سرش بپرد شاید و بیاد...

    و فنجانی قهوه ی تلخ می پاشم بر چهره ی اندوه گرفته ی شب که خواب از سرش بپرد شاید و بیاد بیاورد هر آنچه افسوس که در من است افسوس که اندوه شب را هیچ قهوه ای بهم نمیزند جز نگاه تو
  19. corpse bride

    کم کم از قصه مان کسی بو بُرد ، با خودش هی یواشکی خندید پای خود را به دست کفشی داد ... ، این...

    کم کم از قصه مان کسی بو بُرد ، با خودش هی یواشکی خندید پای خود را به دست کفشی داد ... ، این وسط ما دوتا کجا بودیم؟!
  20. corpse bride

    قهوه را بردار و يك قاشق شكر... سم بيشتر! پيش رويم هم بزن آن را دمادم بيشتر قهوه ي قاجاري ام...

    قهوه را بردار و يك قاشق شكر... سم بيشتر! پيش رويم هم بزن آن را دمادم بيشتر قهوه ي قاجاري ام همرنگ چشمانت شده ست مي شوم هرآن به نوشيدن مصمم بيشتر صندلي بگذار وبنشين روبرويم،وقت نيست حرف ها داريم، صدها راز مبهم، بيشتر
بالا