دیگـــــــر از این شهر....
میخواهــــم سَفــــر کنم....
چمدانــــم را بستـــه ام.....
اگــــر خُـــــدا بخواهــد امروز میروم.....
نشسته ام منتظر قطـــــــــآر.....
امــــآ نه در ایستگــــــــآه.....
روی ریــــل قطــــــآر..
شعر می گویم و باران می نوشم ...
تو آنقدر دوری که شعرهایم ... پناهم میدهند
پشت شانه هایشان...
تا سردم نشود و غصه نخورم ...... از تنهایی ..........
[img]
آن روزها که با تو بودن برایم آرزو بود
تمام شد !
امروز با تو بودن
یا نبودن فرقی ندارد...
سیگار باشد یک خیابان و برگهای زرد پاییزی...
من میروم تا دود کنم هستی ام را ....!!!