صدایم که کردی
باد وزیدن گرفت٬ ابر نباریدن
نمی دانم اکنون را میزیستم یا دیروز
اما
صدایم که کردی
زمان ٬ زمانه ی من شد
پاسخ که میدامت
خزان را دیدم به هزار رنگ
گفتی : بگویمت آن ناگفته
موی آشفتم که بگویم
.........
خزان باریدن گرفته بود و دستانم آتش
که دانسته بودی
ناگفته ام را ٬ ناگفته.