نتایح جستجو

  1. پیرجو

    کف سازی

    فیلم طریقه نصب کفپوش ساختمان Do It Yourself - Hardwood Floor Installation DVDRip | DivX | 1400 kbps | 720x528 | MP3 128 kbps | 25 min. | 270 MB How to install parquet hardwood flooring. How to install glueless snapdown hardwood flooring...
  2. پیرجو

    تا شما آدم نشید ما از این جسارتا نمی کنیم.

    تا شما آدم نشید ما از این جسارتا نمی کنیم.
  3. پیرجو

    Principles of Polymer Processing

    http://rapidshare.com/files/17701068/PROPOP1.rar password: tFPROPOP1.rar
  4. پیرجو

    [IMG]

    [IMG]
  5. پیرجو

    [IMG]

    [IMG]
  6. پیرجو

    [IMG]

    [IMG]
  7. پیرجو

    سلام بر شما دوست عزیز. [IMG]

    سلام بر شما دوست عزیز. [IMG]
  8. پیرجو

    [IMG]

    [IMG]
  9. پیرجو

    اندر حکایات باشگاه مهندسان

    ریزهیلیش ریزهیلیش يكي بود يكي نبود. يكي از روزهاي گرم تيرماه بود. يك هیلیش فداكاري بود كه ريهیلیش نام داشت و خيلي به شدت احساس فداكارآلودگي مي‌كرد و تصميم گرفته بود پوز پترس فداكار اجنبي را بزند. يكي از همان شب‌هاي تيرماه كه ريزهیلیش خسته و كوفته از سر كار به خانه برمي‌گشت و در حال خواندن يك...
  10. پیرجو

    اندر حکایات باشگاه مهندسان

    روزی هیلیش کم عقل زردآلویی چند در آستین داشت و از راهی عبور می کرد جمعی را دید نشسته اند به آنها گفت : اگر هر یک از شما گفتید که در آستین من چیست زرد آلویی که از همه بزرگتر است به او میدهم یکی از آنها گفت : هر کس خبر بدهد یقینا علم غیب دارد.
  11. پیرجو

    اندر حکایات باشگاه مهندسان

    از هیلیش کم عقل پرسیدند که هیچ از علم حساب آموخته ای، گفت: آری به درجه کمال رسیده ام و از اصول و عقاید آن چیزی بر من مخفی نیست. گفتند چهار درهم را بر سه نفر چگونه باید تقسیم کرد گفت : چهار درهم را دو نفر تقسیم کنند نفری دو درهم میرسد شخص سوم هم صبر کند تا دو درهم دیگر برسد به او بدهند تا هر سه...
  12. پیرجو

    اندر حکایات باشگاه مهندسان

    روزی یکی از کاربران باشگاه مادر خود را که مریض بود نزد طبیب برده برای قوت مزاجش تقاضای استعلاج نمود طبیب برای تقویت او گفت باید شوهر اختیار کند چون از محضر طبیب بیرون آمدند مادر از پسر پرسید این لقمان حکیم است که به این خوبی معالجه می کند...
  13. پیرجو

    اندر حکایات باشگاه مهندسان

    روزگاری در قزوین ملخ ها به مزرعه های کشاورزان حمله کردند. آرچی به عنوان فرمانده به اتفاق چند نفر برای پیکار با ملخ ها به مزرعه ای رفتند اونم با تفنگ ( با تفنگ می خواستند ملخ ها رو بکشند) ناگهان آرچی ملخی را دید و به آن اشاره کرد و به تفنگ چی دستور داد آن را بکشد. تفنگ چی هم شلیک کرد و ملخ مرد...
  14. پیرجو

    اندر حکایات باشگاه مهندسان

    يك روز كه آرچی به روستاي همسايه رفته بود، ساكنان آنجا كه ملا را مي شناختند، از او خواهش كردند . آرچی... لطفا'' بيا و براي ما كمي سخنراني كن. آرچی بار اول و دوم كه از او تقاضا كردند، نپذيرفت ولي بالاخره رضايت داد و بالاي سكويي رفت و گفت: آهاي مردم ... آيا مي دانيد كه هواي شهر ما شبيه هواي شهر...
  15. پیرجو

    اندر حکایات باشگاه مهندسان

    يك شب كه هیلیش و زنش در خانه خوابيده بودند، ناگهان بر اثر سر و صداي بسيار زيادي از خواب پريدند. زن هیلیش به هیلیش گفت: برو ببين بيرون چه خبر است؟ چون هوا سرد بود، هیلیش لحافي را بر شانه خود انداخت و خود را درون آن پيچيد كه سردش نشود و با همان سر و وضع بيرون رفت تا علت سر و صدا را بفهمد. دست بر...
  16. پیرجو

    اندر حکایات باشگاه مهندسان

    آتوسا هر روز در بازار گدایی می‌کرد و مردم با نيرنگی٬ حماقت او را دست می‌انداختند. دو سکه به او نشان می‌دادند که یکی شان طلا بود و یکی از نقره. اما آتوسا هميشه سکه نقره را انتخاب می‌کرد. اين داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهی زن و مرد می‌آمدند و دو سکه به او نشان می دادند و آتوسا هميشه سکه...
  17. پیرجو

    اندر حکایات باشگاه مهندسان

    يك روز گلاب خاتونی به ديدن زهره رفت. زهره پرسيد: «كار و بار چه طور است؟» گفت: «بسيار خوب، هر نامه اي كه مي نويسم صد دينار حق التحرير مي گيرم.» چون خط مرا هيچ كس نمي تواند بخواند، آن نامه را دوباره مي آورند خودم مي خوانم و صد دينار ديگر مي گيرم.» گلاب خاتون گفت: «آن صد دينار آخري نصيب من نمي شود...
  18. پیرجو

    اندر حکایات باشگاه مهندسان

    روزی شوهر آتوسایی، روی منبر به مردم پند و اندرز می داد که ای مردم از همسايه‌های خود غافل نباشيد و هرچه داريد، با همسايه ها تقسيم کنيد. اتفاقا ً خود اتوسا در آن مجلس حضور داشت و پند شوهر را شنيد. وقتی شوهر به منزل برگشت، متوجه شد که از دو گونی برنجی که ديروز به منزل آورده بود ، يک گونی‌اش نيست...
  19. پیرجو

    اندر حکایات باشگاه مهندسان

    هیلیش روزي دست پسر بچه اي را گرفت و با خود به سلماني برد و گفت: من عجله دارم اول سر من را اصلاح کن و بعد سر اين بچه را اصلاح کن. سلماني هم اين کار را کرد و هیلیش از مغازه بيرون رفت. سلماني هم سر اين پسر بچه را اصلاح کرد و از ملا خبري نشد . سلماني رو به پسر کرد و گفت : پدرت نيامد! طفل گفت: او...
بالا