. . .
و پائیز مثل هر فصل دگر
باز آمد و رفت
و این رسم زمان من و توست!
هر آمدنی را رفتنی ست در کار.
روزهای خزان همه یادگاران ِ تو اند!
روز میلاد ِ تو اند. . .
روز میلاد ِ منند.
روز میعاد من و تو.
من و دل ماندیم در حسرتِ تو. . .
در حسرتِ یک پائیز دگر
آه...
این روزها که میگذرد، هر روز
احساس میکنم که کسی در باد
فریاد میزند
احساس میکنم که مرا
از عمق جادههای مهآلود
یک آشنای دور صدا میزند
آهنگ آشنای صدای او
مثل عبور نور
مثل عبور نوروز
مثل صدای آمدن روز است...
آن قاصدك كه برایت فوت كردم
جایی بین ما سرش به هوا شد و
انگار به تو نرسید
تمام زندگی ام را نذر میكنم
به نیت سر به راهی قاصدك
كه بیاید
نام مرا توی گوش تو زمزمه كند......
کاش چون پرتو خورشید بهار
سحر از پنجره می تابیدم
از پس پرده ی لرزان اتاق
رنگ چشمان تو را می دیدم
کاش از شاخه ی سرسبز حیات
گل اندوه مرا می چیدی
کاش در قلب من ای سایه ی عمر
شعله ی راز مرا می دیدی ......