انتحاب من : شمارۀ 31
خورشید قلب من بدجوری خون شده؛
مثل غروب دل،گیر خزون شده
شبهای من چرا یلداییه همش؟
!بی شوق شعله ی چشات،ماه هم پنهون شده
برگهای احساس من؛ می ریخت از رو درخت؛
فصل بهار من توی خزون نشست
حرفای تو فقط قلب منو شکست ؛
این خش خش برگ نبود!احساس من شکست