یه روز صبح ساعت 6:30 بلند شدم رفتم تو حیاط دیدم هوا ابریه بعد اومدم تو خونه و صبحونه خوردم و چتر رو برداشتم که برم دانشگاه چون خیلی خوابم میومد دیگه توجهی به آسمون نکردم...آخه ابرا همشون رفته بودن و من موندم و یه چتر و یه هوای کاملا آفتابی!!!!هرکی چتر رو میدید دستم یه ساعتی میخندید...