نتایح جستجو

  1. mansourblogfa

    "نامه یک زن ایرانی به مرد هموطنش"...تا آخرش بخونینااااااااااااااااااا

    استارتر عزیز عاشق اواتارتم خیلی خوشمله راجع به تاپیکت : تکراری بود اما ارزشش رو داشت دوباره بخونم
  2. mansourblogfa

    شاهکار جدید و خنده دار دختر باهوش ایرانی

    ای ول باخال بود
  3. mansourblogfa

    رمان خون ها بيان تو

    داستان کوتاه داستان جدایی اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است، دست شو گرفتم و گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم، انگار دهنم...
  4. mansourblogfa

    رمان خون ها بيان تو

    داستان کوتاه زبان دراز عفت سری به تاسف تمان داد وگفت: -ببین سعیده جون همه می دونن که من وتو رفیق جون جونی هم هستیم وسری ازهم سوا داریم این سه سال ونیم هم اگه همه اتاقشون روعوض کردن امامن وتو باهم بودیم همه این روهم می دونن که ما یه روحیم تودوتا بدن ازبچگی هم باهم بزرگ شدیم درسته؟حالا می...
  5. mansourblogfa

    رمان خون ها بيان تو

    سلام سلام رمانای من تموم شد!؟ خوب یه رمان جدید میذارم راستی درمورد داستان های ترسناک یه دونه باحال بگم کوتاه ترین داستان ترسناک دنیا: کوتاه ترین داستان ترسناک دنیا داستان زیر است که نویسنده‌اش مشخص نیست! آخرین انسان زمین تنها در اتاقش نشسته بود که ناگهان در زدند!!؟
  6. mansourblogfa

    رمان خون ها بيان تو

    نوروز وحشت قسمت۲ بالاخره پنجشنبه رسيد دوباره سر حال آمده بودم يه شوقي توي وجودم داشتم ميدونستم كه امشب ديگه مريم رو ميبينم از صبح تا ظهر رو مثل روزاي قبل با بچه ها فوتبال بازي كردم و نزديك غروب كه رسيد يك ليست خريد از جمله نوشابه و ماست و.. رو از مادرم گرفتم و به ميدان بلوك رفتم حس خوبي...
  7. mansourblogfa

    رمان خون ها بيان تو

    اینم داستان ترسناک که خواسته بودید اسمش نوروز وحشت است دو قسمته 1 خش یک: سه شنبه آخر سال از وقتي چشمانم رو باز كردم توي اين بلوك زندگي ميكرديم پدرم ارتشي هست و همه همسايه ها همديگر رو ميشناسن اسمم هادي است و 16 سالمه ما از چندروز قبل مدرسه هامون تعطيل شد و شادي وصف نشدني دارم هر روز از صبح...
  8. mansourblogfa

    رمان خون ها بيان تو

    قسمت ۶ رمان همخونه ساعتي از رقتن شهاب گذشته بود يلدا هنوز روي تختخواب دراز كشيده بود و حال عجيبي داشت به نقطه ي نامعلومي روي سقف خيره شده بود و به شهاب فكر مي كرد به نظرش بسيار مغرورتر گستاخ تر و بدتر از آن چيزي بود كه فكرش را مي كرد كلافه بود احساسات خوبي نداشت آيا تحقير شده بود؟ آيا...
  9. mansourblogfa

    یس یس

    یس یس
  10. mansourblogfa

    رمان خون ها بيان تو

    قسمت ۵ رمان همخونه - بچه ها ، اون پسره كه گفتم همسايمونه و دنبالم تا دم دانشگاه راه افتاد ، دم درشون وايستاده! فكر كنم مامانش برامون آش آورده! فرناز گفت :" بابا اين آش خوردن داره، برو بگير!" نرگس گفت: " مي شه ببينيمش؟!" - آره از پنجره، فقط تابلو نشين ها! فرناز گفت:"تو برو ، اون با...
  11. mansourblogfa

    باوشهههه

    باوشهههه
  12. mansourblogfa

    رمان خون ها بيان تو

    الان میزارمش
  13. mansourblogfa

    من خودم الان 2 تای اخری رو خوندم قشنگ بودن تو چی دوس داشتی؟

    من خودم الان 2 تای اخری رو خوندم قشنگ بودن تو چی دوس داشتی؟
  14. mansourblogfa

    رمان خون ها بيان تو

    اینم یه داستان دیه شبح زیر چادر امیدوارم خوشتون بیاد نظرم یادتون نره شب از نيمه گذشته و ماه در آسمان غايب ابرهاي پراكنده اي آسمان را پوشانده بود در كوچه پس كوچه هاي يكي از محله هاي جنوب شهر زني با چادري سياه به ديوار كوچه تكيه زده بود لحظاتي گدشت در چوبي خانه اي كه كنارش بود باز...
  15. mansourblogfa

    رمان خون ها بيان تو

    اینم یه داستان دیه از داستان های ترسناک اسمش هم اخرین بیخوابی نظرم یادتون نره بعد خوندن سلام من سهيل يكي از علاقه مند به ماوراح و ارواح هستم از كودكي علاقه شديدي به ديدن مناطق جن زده داشتم از وقتي كه فارق التحصيل شدم بهمراه دو دوست صميمي ام فرشيد و مينا كه همدانشگاهي هم بوديم و...
  16. mansourblogfa

    رمان خون ها بيان تو

    داستان ترسناک شمع های پشت پرده ساعت از 7 گذشته بود و هوا داشت كم كم رو به تاريكي ميرفت چندين جوان در خانه اي كوچك كنارهم جمع شده بودند صداي قهقه خنده هايشان سقف خانه رو به لرزش وا ميداشت يكي از آنها ليوان بلوري كه دشتش بود رو سر كشيد و در حاليكه گويي سرگيجه داشت رو به فرد روبرويش...
  17. mansourblogfa

    رمان خون ها بيان تو

    قسمت 8 عطر نفس هاي تو زمان خداحافظی فرا رسید . ناصرخان ماکان را به تهران می برد . و من و مهتا هم به پیشنهادش با او همراه شدیم تا زمان برگشت تنها نباشد . در تمام طول راه من هیچ حرفی نزدم . زیرا از شدت اندوه رمق حرف زدن نداشتم . ماکان نیز سکوت اختیار کرده بود و فقط به سوالات ناصرخان جواب های...
  18. mansourblogfa

    رمان خون ها بيان تو

    قسمت ۴رمان همخونه يلدا لباس پوشيده و آماده بود. شادي و هيجان خاصي داشت. دوست داشت زود تر بيرون باشد. حس مي كرد ديگر تحمل نفس كشيدن در خانه را ندارد.آن دو سه روز برايش خيلي طولاني و سخت گذشته بود. با خوشحالي خودش را در آينه تماشا كردو مثل هميشه لبخندي زد و خانه را ترك كرد. هم زمان با باز...
  19. mansourblogfa

    رمان خون ها بيان تو

    قسمت ۳ رمان همخونه شب پنج شنبه 29شهریور بود، یلدا کهتلفنی تمام اتفاقات را به فرناز و نرگشگزارش داده بود، حالا احساس بهتریداشت. از آنها خواسته بود تا فردا برایمراسم عقدر در کنار او باشند، وقتیبه فردا فکر میکرد دلشوره سراپای وجودشرا فرار میگرفت. حاج رضا به اوگفته بود که...
  20. mansourblogfa

    چراغتو روشن کن نمیدونم

    چراغتو روشن کن نمیدونم
بالا