اینم داستان ترسناک که خواسته بودید
اسمش نوروز وحشت است دو قسمته
1
خش یک: سه شنبه آخر سال از وقتي چشمانم رو باز كردم توي اين بلوك زندگي ميكرديم پدرم ارتشي هست و همه همسايه ها همديگر رو ميشناسن اسمم هادي است و 16 سالمه ما از چندروز قبل مدرسه هامون تعطيل شد و شادي وصف نشدني دارم هر روز از صبح...