ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد وقتست که باز آیی
مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد
کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی
دائم گل این بستان شاداب نماند
دریاب ضعیفان را در وقت توانایی
دیشب گله زلف با باد همی کردم
گفتا غلطی بگذر زین فکرت سودائی