من آن پیرمرد خمیده پشتم
که هر شب جمعه راهی دراز را می آید
تا فانوسی بر کند دخیلهای فراموش شده را.
...
توآن امام زاده مغروری
که یک هفته انتظار را
پایان نمی دهی به اجابتی
من آن پیرمرد خمیده پشتم
که هر شب جمعه راهی دراز را می آید
تا فانوسی بر کند دخیلهای فراموش شده را.
...
توآن امام زاده مغروری
که یک هفته انتظار را
پایان نمی دهی به اجابتی
از ظهر تا غروب طول کشید
دشتی را شخم زدم
تا دفنش کنم
بد عادت شده بود
جلوتر از من راه می رفت تا زودتر به تو برسد؛
سایه ام را می گویم
که خواب دیده بود
تو به دیدارش آمده ای.
رفتم از یاد توهم یار دبستانی من. ..
رفتم از یاد توهم یار دبستانی من. ..
به گمانم همان وقتی که سرم به عشق گرم بود
زندگی را دستکاری کردند
وگرنه...
نه وقتِ رفتنِ تو بود
نه پایانِ من..