کدامین لب ها را لب های من بوسیده اند، و کجا، و چرا،
از یاد برده ام، و کدامین بازوان آرمیده اند
تا به صبح به زیر سر من؛ اما باران
امشب سرشار است از اشباح، که آهسته تقه می زنند و آه می کشند
به روی پنجره و سراپا گوش اَند برای پاسخی،
و در قلبم دردی خاموش تیر می کشد
برای پسرکانی به یاد نیامدنی که...