من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر من عاجزم زگفتن و خلق از شنیدنش
این بود که با خلق جز با زبان خلق و جز از دنیای خلق چیزی نمی گفتم و عمر را به خاموشی گذاشتم و گذشتم تا رسیدم به تو که ناگهان بر سر راهم سبز شدی و دامن جامه ام را چنگ زدی که : « من شما را می شناسم ، شما را پیش از این...