نتایح جستجو

  1. نقاب خردادی

    آه که چه سخت است سفری اینچنین ! تا راه عوض می شود ، در سر هر پیچی هی باید نشست و توضیح داد و...

    آه که چه سخت است سفری اینچنین ! تا راه عوض می شود ، در سر هر پیچی هی باید نشست و توضیح داد و دلداری داد و اطمینان داد و استدلال کرد و قسم و آیه که ولله ، بالله، تالله…
  2. نقاب خردادی

    [IMG]

    [IMG]
  3. نقاب خردادی

    و من باز مدتی باید بنشینم و جانم ، چشمم عزیزم آخر! کی می خواهد بر گردد؟ به کجا می خواهیم بر...

    و من باز مدتی باید بنشینم و جانم ، چشمم عزیزم آخر! کی می خواهد بر گردد؟ به کجا می خواهیم بر گردیم ؟ ببین ! درست نگاه کن ! اگر می خواستم تو را به شهر بر گردانم که این همه تو را از شهر دور نمی بردم ، این همه تو را نمی دواندم ، تو را به این سینه این کویر پهناور که از هر سو جز افق دیواری نیست نمی...
  4. نقاب خردادی

    حال فهمیده ام ، کار تو به دستم مانده است، می دانم در راه هر چه سخت و هر چه صعب می آیی و هر چه...

    حال فهمیده ام ، کار تو به دستم مانده است، می دانم در راه هر چه سخت و هر چه صعب می آیی و هر چه تند می ایم خوب می ایی و هر گز دنبال نمی مانی ، هرگز ! بارک الله ! تبارک الله احسن الخالقین ! اما در ان هنگام که پا به پای من ، دست به دست من می دوی و چه خوب می دوی هرگاه می رسم به سر پیچی تند و می خواهم...
  5. نقاب خردادی

    اما تو رها نکردی و قلم و دفتر به دستم دادی که بنویس ! بنویس و من می نوشتم و نوشتم و در هر لوحی...

    اما تو رها نکردی و قلم و دفتر به دستم دادی که بنویس ! بنویس و من می نوشتم و نوشتم و در هر لوحی از سرمنزلی برایت حکایت کردم و در هر مکتوبی از حال و دردی سخن گفتم و دستت را گرفتم وسر به بیابانها گذاشتم و تو را با خود بردم و در هر سفری هرگاه که می دیدم خوب می آیی و همسفری پایدار و استوار و...
  6. نقاب خردادی

    بودم و از گزند هر نگاه ناپاکی محفوظ ، داده باشم به دست نااهلی که در امانت خیانت کرده ام و چه...

    بودم و از گزند هر نگاه ناپاکی محفوظ ، داده باشم به دست نااهلی که در امانت خیانت کرده ام و چه امانتی و چه خیانتی ! که اگر چنین می شد ؟ چه می ماند؟
  7. نقاب خردادی

    [IMG]

    [IMG]
  8. نقاب خردادی

    و من همچنان ساکت بودم و اگر هم می گفتم با زبان مردم همین شهر حرف میزدم، از همین شهر می گفتم ،...

    و من همچنان ساکت بودم و اگر هم می گفتم با زبان مردم همین شهر حرف میزدم، از همین شهر می گفتم ، نمی خواستم بدانی بدانی که من هم اهل ان سرزمینم ، از انجا آمده ام ، نمی خواستم اشنایی بدهم اما در چشم های تو که به رنگ عالم دیگر است خواندم و در چهره ی تو که با ان تصویر پنهانی خویش همانند بود یافتم و...
  9. نقاب خردادی

    [IMG]

    [IMG]
  10. نقاب خردادی

    حرف بزن ، من هم با زبان شما حرف می زنم ، آنرا می فهمم ، باز بان وطنمان حرف بزن ، ببین چیزی از آن...

    حرف بزن ، من هم با زبان شما حرف می زنم ، آنرا می فهمم ، باز بان وطنمان حرف بزن ، ببین چیزی از آن روزها و روزگاران یادت می آید ؟ از وطنمان چیزی به خاطرت هست؟ از انجا بگو …»
  11. نقاب خردادی

    ، یک محله ، نه در یک خانه می زیسته ایم، آری در یک خانه ، ما سالها با هم زندگی می کرده ایم ، با...

    ، یک محله ، نه در یک خانه می زیسته ایم، آری در یک خانه ، ما سالها با هم زندگی می کرده ایم ، با هم بوده ایم ، با هم ساعت ها حرف زده ایم ، با هم سفر ها کرده ایم ، با هم قدم ها زده ایم ، چه قرن ها و قرن ها از آن روزگاران گذشته است ، همه چیز عوض شده است ، همه چیز ، همه چیز فراموش شده است ، اما… بوی...
  12. نقاب خردادی

    من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر من عاجزم زگفتن و خلق از شنیدنش این بود که با...

    من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر من عاجزم زگفتن و خلق از شنیدنش این بود که با خلق جز با زبان خلق و جز از دنیای خلق چیزی نمی گفتم و عمر را به خاموشی گذاشتم و گذشتم تا رسیدم به تو که ناگهان بر سر راهم سبز شدی و دامن جامه ام را چنگ زدی که : « من شما را می شناسم ، شما را پیش از این...
  13. نقاب خردادی

    چگونه بفهماند که او خود می دانست که انچه او در آن عالم دیده است و پیام هایی که از لبان وحی می...

    چگونه بفهماند که او خود می دانست که انچه او در آن عالم دیده است و پیام هایی که از لبان وحی می گیرد به گفتن نمی اید. در قالب هیچ کلمه ای ، کلامی نمی گنجد، هیچ زبانی با ان سازگار نیست. او خود می دانست که آنچه او می بیند و می اندیشد نه برای گفتن است که ابزار پست خاکیان است و برده ی خدمتگذار خاک و...
  14. نقاب خردادی

    در این هنگام است که می توان نشست و به این شاگرد شگفتی که در اوج پرواز های سبک پر و زیبایش...

    در این هنگام است که می توان نشست و به این شاگرد شگفتی که در اوج پرواز های سبک پر و زیبایش ناگهان سقوط می کند فهماند که وصیت چیست ، که نصیحت چیست؟ به او فهماند که این پیغمبر بی امتی که از دنیای دیگری آمده است و با تو از زمین و آسمان های عالم دیگری سخن می گوید چه کند؟ جز با کلمات بشری جز با زبان...
  15. نقاب خردادی

    [IMG]

    [IMG]
  16. نقاب خردادی

    ای پاک ترین کلمات را از آن زیباترین روح پرستنده ، تنهایی گدازان در آتش آن خاطره به خواهرم طاهره...

    ای پاک ترین کلمات را از آن زیباترین روح پرستنده ، تنهایی گدازان در آتش آن خاطره به خواهرم طاهره ، روح عاطفه و صبر و طهارت ذات که از او بوی مادرم را می شنوم و در وجودش گذشته ای را می بینم که سرشار تقوی و تواضع و عشق بود و … گذشت اهدا می کنم .[IMG]
  17. نقاب خردادی

    [IMG]

    [IMG]
  18. نقاب خردادی

    are aji hammash

    are aji hammash
  19. نقاب خردادی

    ناگهان همه چیز دگرگون شد . پرده ی سیاه و و یکدست شب هر لحظه از هزاران نقطه و بهزاران گونه و به...

    ناگهان همه چیز دگرگون شد . پرده ی سیاه و و یکدست شب هر لحظه از هزاران نقطه و بهزاران گونه و به صد هزاران رنگ مسوزد. شب اتش گرفته است ! شب دارد میسوزد! آتش بازی بزرگ همچنان ادامه دارد…. اما من خسته ام زندگی طولا نی در شب چشمان مرا به تاریکی خو داده است . گاه چشمم را که از تماشای ان بی طاقت میشود...
  20. نقاب خردادی

    [IMG]

    [IMG]
بالا