خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی
هر که او را قدمی هست ز سر نندیشد
وانکه او را گهری هست ز زر نندیشد
عجب از لاله دلسوخته کو در دم صبح
از خروشیدن مرغان سحر نندیشد
آنکه کام دل او ریختن خون منست
از دل ریش من خسته جگر نندیشد
هر که خاطر بکسی داد چه بیمش ز خطر
کانکه رفت از پی خاطر ز خطر نندیشد
پیش شمع رخ...