.
.
.
اینجا شب است
آنجا روز
اینجا ستاره ها
در چند متری من می لرزند
میلی به گرفتن شان ندارم
آنجا دورند
دور، مثل فاصله ی پای خسته ی من
تا اتاقت...
" شمس لنگرودی "
.
.
یکی یکی
پله ها را بالا می آیم
اولی
دوستت دارم
دومی
دوستت دارم
سومی
دوستت دارم
در را که باز می کنم ...اما
حالا سال هاست
دسته گلی در گلویم
گیر کرده است...
رهایت میکنم...
وقتی داشتنت اسارتیست برایت ...
و من بیزار از تمام قفسها و بندها...
شاید سهم تــو آسمان وسیع تریست ،
از آسمان دل ِ من...
پـــر بگیر و بـــرو...
رهایی از آن ِ تـــوست ...