دیوانه نمی گوید دوستت دارم
دیوانه می رود تمام دوست داشتن را
به هر جان کندنی
جمع می کند از هر دری
می زند زیر بغل
می ریزد پای کسی که
قرار نیست بفهمد دوستش دارد...
مهدیه لطیفی
همه جا را بوی خاک گرفته بود...
من..
تو..
هر دومان بودیم
و باران هم آرام آرام خودش را به ما می رساند.
نه خبری از چتر بود،
نه حتی از بارانی های مشکیمان.
فقط
من..
تو..
و باران.
از یك جایی به بعد
دیگر
نه دست و پا می زنی!
نه دل می كنی!
نه داد و بیداد می كنی!
نه گریه!
و نه
سرت را به دیوار می كوبی...!
از یك جایی به بعد
فقط
دلت می خواهد سكوت كنی...!!!
ای فالگیر ِ کوچک ِ خوش لهجه!
در دستهای گنگ ِ بلاتکلیف دنبال ردّ پای کدامین غریبهای؟
این بغضهای سرزده معنا نمیشوند
زحمت نده زمین و زمان را!
در من مسافریست که هرگز نمیرسد...