میزی برای کار... کاری برای تخت... تختی برای خواب... خوابی برای جان... جانی برای مرگ... مرگی برای یاد... یادی برای سنگ...
این بود زندگی...!!
«زنده یاد حسین پناهی»
به خانه رفت
با کیف
و با کلاهی که بر هوا بود
«چیزی دزدیدی؟»
مادرش پرسید...
«دعوا کردی باز؟»
پدرش گفت...
و برادرش کیفش را زیر و رو کرد
به دنبال آن چیز
که در دل پنهان کرده بود
تنها مادربزرگش دید
گل سرخی را در دست فشرده کتاب هندسه اش
و ... خندیده بود ... !!
ممنون عزیزم حالم بهتره نسبت به اون روزا اما باورت میشه که دیگه حتی وقت سر خاروندن هم ندارم
یه عالمه کار هست که باید یه برنامه ریزی دقیق بکنم !
ممنون که یادم بودی مرسی واسه مهربونیات:heart: