خودم میگم!
ایاز ادم فقیری بوده به پستی در حکومت میرسه
یه حجره ای داشته که می رفته داخل و ازش بیرون میومده
یه سری حسودان اطراف شاه میگن ای شاه این میره اونجا طلا جمع می کنه خزانه ساخته
خیانت می کنه....شاه میگه نصف شب بریزین اون اتقو بگردین...میرن می گردن می بینن فقط یه پیراهن پوستن ولباس فقیرانه...
بوسه باد خزونی، با هزار نامهربونی
زیر گوش برگ تنها
میگه طعمه خزونی
برگ سبز و تر و تازه، رنگ سبزش رو می بازه
غرق بوسه های باد و
وحشت روزای تازه
می کنه دل از درخت و، میشه آواره کوچه
کوچه ای که یادگار
روزای رفته و پوچه
می شینه گوشه ی کوچه، چشم به آسمون می دوزه
می کنه یاد گذشته
دلش از غصه می سوزه...