آنچه ميان ما پديد آمده است، عشق نيست كه بتوان سردش كرد. دوستي نيست كه بتوان به دشمنياش كشاند. خويشاوندي نيست كه بتوان بريد. شور جواني نيست كه بتوان گريخت. يك نوع آشنا يافتن در انبوه بيگانههاست. يك نوع ناگهان برخوردن با هموطني است در دوردست غربت. چگونه پس از اين آشنايي ميتوان خود را به بيگانگي زد؟