و حالا یه سوتی دیگه از خاله عزیزم مادر شیماا....:
از قضا روزی پدر شیما میاد به خانومش میگه زن اون نمکو بده قضات بی نمکه و این حرفا....
خالم میگه نه نمک واست بده لازم نکرده
شوهرخالم میگه: ایی بااباااااا بده دیگه من که دیگه جز عروس کردن شیما آرزویی ندارم شیمارو عروس کنم میخام بمیرم و .....(طفلی...