:heart:گریزانم از این مردم که با من به ظاهر همدم و یکرنگ هستند...
ولی در باطن از فرط حقارت به دامانم دوصد پیرایه بستند...
از این مردم که تا شعرم شنیدند به رویم چون گلی خوشبو شکفتند...
ولی آن دم که در خلوت نشستند مرا دیوانهای بدنام گفتند:heart:
زلال است و جاري مثل رود و نسيم
و آنقدر سبك است كه هيچ وقت هيچ جا نمي ماند
بالا مي رود و بالا مي رود و بين زمين و ملكوت مي رقصد
اين همان قلب است كه وقتي تو نفرين مي كني او دعا مي كند
وقتي تو بد مي گويي و بيزاري او عشق مي ورزد
وقتي تو مي رنجي او مي بخشد...اين قلب كار خودش را مي كند
نه به احساست...
:heart:به تو مي انديشم
به تو و تندي طوفان نگاهت بر من
به خود و عشق عميقت در تن
به تو و خاطره ها
که چرا هيچ زماني من و تو ما نشديم
جام قلبم که به دست تو شکست
من چرا باز تو را مي بخشم؟؟؟
به تو مي انديشم
به تو که غرق در افکار خودي
من در اندشه ي افکار توام
قانعم بر نگه کوته تو
هر زمان در پي ديدار...