.
.
.
و من همچنان دوستت دارم
با آنکه می دانم
حتی خیال تو هم راهی به من نمی برد.
چه کودکانه به لبخند باز می شوند
لبان قفل زده ام
به دیدن شادمانی تو...
پس اگر این شعر
دلم را فریاد می زند،
مرا ببخش....
...
تو می مانی
این را دیروز شاپرکی گفت که از شمال می آمد
بهار می آید
و حس با تو بودن
دوباره تمام تنم را در بر می گیرد
به شاپرک ها حسودی می کنم
وقتی تو را زودتر از من دیده اند
هرگز نیا
قول بده که خواهی آمد ... اما هرگز نیا !
اگر بیایی ، همه چیز خراب می شود .
دیگر نمی توانم اینگونه بااشتیاق به دریا و جاده خیره شوم .
من خو کرده ام به این انتظار ، به این پرسه زدنها در اسکله و ایستگاه .
اگر بیایی من چشم به راه چه کسی بمانم ؟
(رسول یونان)
هرگز نیا
قول بده که خواهی آمد ... اما هرگز نیا !
اگر بیایی ، همه چیز خراب می شود .
دیگر نمی توانم اینگونه بااشتیاق به دریا و جاده خیره شوم .
من خو کرده ام به این انتظار ، به این پرسه زدنها در اسکله و ایستگاه .
اگر بیایی من چشم به راه چه کسی بمانم ؟
(رسول یونان)
در اتاق تاریک
وقتی سیگارم را روشن می کردم
به شعله کبریت خیره ماندم
و این شعر
در ذهنم شکل گرفت
تاریکی را نمی شود به آتش کشید
باید تاریکی را روشن کرد!
--------------
رسول یونان
در اتاق تاریک
وقتی سیگارم را روشن می کردم
به شعله کبریت خیره ماندم
و این شعر
در ذهنم شکل گرفت
تاریکی را نمی شود به آتش کشید
باید تاریکی را روشن کرد!
--------------
رسول یونان
در اتاق تاریک
وقتی سیگارم را روشن می کردم
به شعله کبریت خیره ماندم
و این شعر
در ذهنم شکل گرفت
تاریکی را نمی شود به آتش کشید
باید تاریکی را روشن کرد!
--------------
رسول یونان
در اتاق تاریک
وقتی سیگارم را روشن می کردم
به شعله کبریت خیره ماندم
و این شعر
در ذهنم شکل گرفت
تاریکی را نمی شود به آتش کشید
باید تاریکی را روشن کرد!
--------------
رسول یونان
در اتاق تاریک
وقتی سیگارم را روشن می کردم
به شعله کبریت خیره ماندم
و این شعر
در ذهنم شکل گرفت
تاریکی را نمی شود به آتش کشید
باید تاریکی را روشن کرد!
--------------
رسول یونان
در اتاق تاریک
وقتی سیگارم را روشن می کردم
به شعله کبریت خیره ماندم
و این شعر
در ذهنم شکل گرفت
تاریکی را نمی شود به آتش کشید
باید تاریکی را روشن کرد!
--------------
رسول یونان