نتایح جستجو

  1. Ali Talash

    تقصير كي هست كه من شوهر نكردم؟

    نــه نـــــه نــــــــــه من تسلیمم ( پارچه سفید ) :smile:
  2. Ali Talash

    يادداشت هاي يک دختر

    خواهش میکنم. ;)
  3. Ali Talash

    تقصير كي هست كه من شوهر نكردم؟

    مررررررررررررســــــــــــــی پسرا که یاداشت نمیکنن چون مغزشون خوب کار میکنه تو مغزشون نگاه میدارن.:smile:
  4. Ali Talash

    تقصير كي هست كه من شوهر نكردم؟

    نخیرم من زدم. :smile:
  5. Ali Talash

    تصادف

    آره دیگه هر چی میکشیم از دست شما خانوم هاست. :redface::surprised::smile:
  6. Ali Talash

    خبر ناگهانی یا شایعه(دختر شاه پریون)

    وووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو چه خبره ؟؟؟ دونه دونه بپرس.
  7. Ali Talash

    مرررررررررســــــــــــــــــــــــی

    مرررررررررســــــــــــــــــــــــی
  8. Ali Talash

    http://www.www.www.iran-eng.ir/showthread.php?t=174381&page=10 حرف منو تاید کن.!

    http://www.www.www.iran-eng.ir/showthread.php?t=174381&page=10 حرف منو تاید کن.!
  9. Ali Talash

    خبر ناگهانی یا شایعه(دختر شاه پریون)

    دیدی ایشون شاهد بود. فقط وسط ا مافیا گفت بریم پیتزا بخوریم منم باهاش رفتم . مگه نه مافیا؟
  10. Ali Talash

    بسيار جالبه

    تو به نمایندگیه همه برو .:biggrin:
  11. Ali Talash

    رسیدن به کمال

    رسیدن به کمال در نیویورک، بروکلین، در ضیافت شامی که مربوط به جمع آوری کمک مالی برای مدرسه مربوط به بچه های دارای ناتوانی ذهنی بود، پدر یکی از این بچه ها نطقی کرد که هرگز برای شنوندگان آن فراموش نمی شود... او با گریه گفت: کمال در بچه من "شایا" کجاست؟ هرچیزی که خدا می آفریند کامل است. اما بچه...
  12. Ali Talash

    شما خدایید

    هستم در خدمتون.;)
  13. Ali Talash

    ;);) پس حالا که موافقی چه بستنه توپی بخریم مــــــــــا! :smile:

    ;);) پس حالا که موافقی چه بستنه توپی بخریم مــــــــــا! :smile:
  14. Ali Talash

    يادداشت هاي يک دختر

    اهان فکر کردم فهمیدی که من از خودم چیز ندارم ...
  15. Ali Talash

    قیمت مغز

    عزیز من شما اقایی... باشه منتظر میمونیم تا خانوم تشریف بیارن...
  16. Ali Talash

    شما خدایید

    تعطیلات كریسمس در تعطیلات كریسمس، در یك بعد از ظهر سرد زمستانی، پسر شش هفت ساله‌ای جلوی ویترین مغازه‌ای ایستاده بود. او كفش به پا نداشت و لباسهایش پاره پوره بودند. زن جوانی از آنجا می‌گذشت. همین كه چشمش به پسرك افتاد، آرزو و اشتیاق را در چشمهای آبی او خواند. دست كودك را گرفت و داخل مغازه برد...
  17. Ali Talash

    نمی دونم ... بستنی که نمیدیم اگه خواستن میریم میخوریم زودتر از اونا میایم بیرون ... اونوقت مجبور...

    نمی دونم ... بستنی که نمیدیم اگه خواستن میریم میخوریم زودتر از اونا میایم بیرون ... اونوقت مجبور میشن. ;) فکره خوبیه؟؟؟
  18. Ali Talash

    قیمت مغز

    :smile: هر وقت شما بفرماید. ;)
بالا