اون روز داشتیم از یونی برمیگشتیم یکی از پسرا جلومون بود ( یعنی من فکر میکردم جلومونه
دوستم هی داشت راجع به این پسره حرف میزد
یهو من برگشتم با عصبانیت و ولوم تقریبا بالا گفتم
اه سحر ول کن این جوجه(و فامیل اون پسره رو گفتم )
و بعد دیدم پشت سرم و در یک قدمی ما به سر میبرد